سخنی باشما

امروز راباشادی شروع کردمهوا ابری وبارانی نم نم بارید . من رفتم بخیه های دستامو کشیدم .

بعد آش پخته بودم با عباس وسیمین خوردیم ،جای شما خالی خیلی مزه داد

سیمین تا ظهر خوابیده والان می خواست بخوابه که همسایه ها زنگ زدند اونو بیدار کردند....قناری ها توی بالکن از این هوالذت می برند وچهچه مستانه سر می دهند

بابای خوابالو وسیمین خوش خواب رفتند زیر لحاففففف

شیرین امد می خواد آش بخورهmade by Laie

سرگذشت

می گفتند اصالتا لهستانی است .هیچ کس یادش نبود بعد جنگ آمده ایران یاقبل از جنگ .باکله گنده ها عکس داشت .با چرچیل،استالین،روزولت.........

اول با اعیان همنشین بود ولی کم کم به خانه مردم کوچه وبازار هم بازار هم باز شد .بعد،همانطور که رسم زمانه است ،خوار شد وپایش را از همه جا بریدند .دیگر خبری نبود تا همین چند وقت پیش شنیدم مبل فروشی ها دوباره صندلی لهستانی آورده اند وچقدر هم گران است .

زبان

بچه شلوغی بود. یعنی ان وقتها . امایکی دو سال بود که ساکت وکر شده بود . بعضی وقتها می کشیدمش کنار باهاش حرف بزنم. اما حرفهای بی سر وته می شنیدم .اصلا درست جواب نمی داد .

پرت وپلا می گفت:تقصیر نداشت .من هم زبون حرف زدن بااورو نداشتم .تا اینکه شهاب اومد خونمون. رفیق دوران دانشگاه .هم اتاقی خوابگاه .گفتم:داداش این حرف من ونمی فهمه تو که زبونش رو بلدی ببین چه دردشه .اول پدرانه دستی بر سر وگوشش کشید .بعد اروم بغلش کرد . نمی دونم در گوشش چی گفت: که کوک کوک شد .دوباره به حرف افتاد .مثل همون وقتها .

عجب ماهوری میخونه این سه تار پیر نشده!

نامه ای برای خوانندگان

سلام از اینکه از وبلاگ من دیدن می کنید متشکرم .

نوشته های من مجموعه اثار دوستانی است که هنگام مطالعه ی انها ٬احساس کردم شاید خواندنشان برای شما خالی از لطف نباشه .

امیدوارم در اینده هم از مطالب من لذت برده ومرااز نظرات خود آگاه کنید تابتوانم در این زمینه بیشتر از

پیش تلاش کنم واز راهنمایی های شما دوست عزیز کمک بگیرم.

                                                                       پیشاپیش ازلطف شما متشکرم       سلی جان

مسافر

ـ قطاری که می رود از کجا می گذرد؟

ـ  از قلب من.

ـ  (قاه قاه می خندد)چی؟  از قلب تو  !  به این درازی از قلب کوچک تو می گذرد؟

ـ  باور نمی کنی؟ حاضرم این قطار با تمام بزرگی اش از قلب من بگذرد تا دقایقی بیشتر او را در کنار

خود حس کنم٬ آخر او مسافر قطار است.

یک روز با حال

 سلام به همــــــــــــه !

امروز یه روز خــــــــــــوبه!!

منم خیلی خوشحالم...   

ناهار  خیلی خوبـــــــــــــــی داریم 36_1_51.gif

آخ جــــــــــــــــــون   made by Laie            

خشن

انها خیلی خشن بودند٬خشن تر تر از انچه که هر کسی فکر کند.هیچ لطافتی در انها دیده نمی شد.

هیچ روز خوشی را تا به حال ندیده بودند.همیشه سختی٬همیشه کار٬همیشه سرما....

روزگار انها رااین گونه خشن کرده بود.

پیرمرد بنا نگاهی دیگر به دست های خشن خود کرد٬اهی کشید و شروع کرد به وضو گرفتن .

لحظات

روزی به خانه ام می ایی ٬من نیستم ٬به قاب عکسم روی طاقچه خیره میشوی .

روز دیگر به خانه ام می ایی٬قاب عکسم نیست امایادم در خانه جاری است .

روز دیگری هم به خانه می ایی٬یادم نیز از خانه کوچیده است.

این سه لحظه برای یک سفر جاودانه کافی است.

بازی روزگار

بچه که بودم یه بار از طرف مدرسه به دیدن خانه سالمندان رفتم.

اون روز کنار اون همه مادر بزرگ وپدر بزرگ مهربون خیلی بهم خوش گذشت .اما حالا که پیر شده ام

وبچه هام منو اوردن اینجا نمی دونم چرا اصلا بهم خوش نمی گذره!

فریاد

ماشینش را بیشتر از جانش دوست داشت .حتی به پسرش اجازه نمی داد با ان رانندگی کند.

خودش هم با موتور سرکار می رفت .اما حالا سه روز بود بی توجه به فریاد های او ٬هر کسی که از راه می رسید پشت فرمان ماشینش می نشست .

......انچه را می دید بارو نمی کرد.این بارشاگرد مغازه اش حلوای ختمش را به مسجد می برد.

شعر

امشب در سر شوری دارم            امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم          رازی باشد باستارگانم

        از شادی ژر گیرم که رسم به فلک

        سرود هستی خوانم در بر حور وملک

       در آسمانها غوغا کنم

      سبو بریزم ساغر شکنم

      با ماه و پروین سخنی گویم

      وز روی مه خود اثری جویم

       جان یابم زین شبها

     ماه وزهره را به طرب آرم

    و ز خود بی خبرم ز شعف دارم

     نغمه ای بر لبها

امشب در سر شوری دارم             امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم              رازی باشد با ستارگانم

بی مقدمه

نمی شود با مقدمه شروع کرد.اصلا مقدمه هم لازم نیست .آخرکداممان می دانیم ازکی وازکجا شروع شد؟

راستی دردل شما هم بوده ؟فهمیدید از کی شروع شده؟نه مطمءنم که شما را هم غافلگیر کرد.

باید خیلی مواظبش بود .هر وقت بخواهد می اید وهمه چیز را به هم می ریزد .

گاهی بدون بهانه می رود وگاهی هم باهزار بهانه باقی می ماند.میگویند بستگی به ادمش دارد.

ولی نه!مگر فقط آدم ها عاشق می شوند؟

جواب سلام

روزگار بعضی اوقات بر وفق مراد نیست ،امروز جواب سلامم رانداد

آغاز

سلام...

 

من سهیلا هستم!

من دختر یکی یدونه مامانم بودم که به خاطر همین به من سلی جان می گفت وبعد از مرگش دیگه کسی من وبه این اسم صدا نکرد ،من عاشق سلی جان گفتنش بودم وبه همین خاطر که یادش را زنده نگه بدارم همیشه متن هامو با امضا سلی جان تمام می کنم.

در این وبلاگ مطالبی را برای شما دوستان عزیز جمع اوری کردم که حرف دل باشه ، به امید اینکه لذت ببرید...

سلی جان