رفتن

 

نرو که جانم می رود ... وقتی آدمهایی پا به زندگیمون میذارند و بعد به هر دلیلی میرن.. انگار یک تیکه از وجودمون رو با خودشون می برند.. انگار قلب آدم رو می کنند و با خودشون می برند... شاید واسه همینه که بعد از هر طردی احساس فروپاشی به آدم دست میده ... احساس اینکه حالا بدون اون چطور قرار بگذره .. آدم انگار تا مرز نابودی هم میره ... در صورتی که قبلش بدون اون داشتی زندگیت رو می کردی .. و می دونی بدون اون نمی میری ... خیلی ها میگن ،ما چون به آدمها عادت می کنیم ... به خاطر اون خیلی غمگین میشیم ... اما من فکر می کنم ماجرا چیزی فرای عادت باشه ... ما آدمها رو جزوی از وجود خودمون می کنیم ... ما آدمها رو اونجوری که دلمون میخواد تو رویاهای شخصی خودمون می بریم و بزرگشون می کنیم ... باهاشون آینده می سازیم ... تو ذهن و روح و جسممون حسشون می کنیم حتی وقتی پیشمون نیستند... اینجوری یواش، یواش انگار اون آدم رو به بدن خودمون تزریق می کنیم .. به تک تک اعضا بدنمون.. مغزمون و روحمون ... و وقتی میره .. ما مجبور میشیم اون تیکه ها از وجود خودمون رو کنار بذاریم و برای همین خیلی وقتها ، ممکنه حتی از رفتن یک آدم اشتباهی هم کلی غصه بخوریم ...آدمی که اصلا از اول آدم ما نبوده اما چون با رفتنش تیکه تیکه وجودمون هم میره باز هم نمی تونیم براش غصه نخوریم .

✏️....

بدانیم


🔹ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﻏﯿﺮه ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻭ ﻣﮑﺚ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ ؛ " ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ "...

🔸ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﺻﻼ ﺍﺷﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﻤﯿﺎﺩ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺧﯿﻠﯽ " ﺗﻮو ﺩﺍﺭﻩ "...

🔹ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺨﻨﺪﻩ ، ﺑﺪﻭﻥ " خییییییلی ﺯﺧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ "...

🔸ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ هممممه ﭼﯿﺰ ﺑﯽ ﺗﻮجهه ، ﺑﺪﻭﻥ ﺯﻣﺎﻧﯽ ، ﺯﯾﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺣﺪ ، ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ "...

🔹ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ تو ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻪ: ﺷُﮑـــﺮ ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺑﺪﻭﻥ "ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻪ، ﻧﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺑﻪ ﻧﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺵ"...

🔸ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ " ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻋﺎﻃﻔﯽ ، ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ "...

🔹ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭﺩﻫﺎﺷﻮ ، خیلی ها نمیفهمن "...

🔸ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯ ﺩﯾﺪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﺎﯾﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﺪﻭﻥ " ﺍﺯ ﺧــِــــــــیلیا ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ "...

🔹اگه ديدى کسى زياد ميخوابه بدون"خيلى تنهاست"...

📌ﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ، ﻭﻟـــﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ...

ثروت


**۲۶ثروت واقعی انسان:
۱ -آرامش خاطر
۲-ارتباط موثر
۳-ایمان
۴-انضباط شخصی
۵-اعتمادبه نفس
۶-استفاده موثراز زبان
۷-استفاده موثرازوقت وزمان
۸-اخلاق نیکو
۹-بخشندگی وخیرخواهی
۱۰-تواضع وفروتنی
۱۱-ترک گناه
۱۲-خانواده
۱۳-خلاقیت
۱۴-داشتن هدف وبرنامه ریزی
۱۵-درک دیگران وهمدلی
۱۶-روزی حلال
۱۷-سلامت جسمانی وروانی باورزش ومطالعه وتغذیه مفید
۱۸-شکرگزاری قلبی وزبانی
۱۹-عشق ورزیدن به کاروزندگی
۲۰-کم توقعی ازدیگران
۲۱-مدیریت افکار
۲۲-گردش وسفرکردن
۲۳-محبت ومهرورزی
۲۴-نگرش مثبت
۲۵-وفای به عهد
۲۶-یادگیری مادام العمر

زرافه

 

چرا زرافه فرزندش را لگد ميزند؟
وقتي فرزند زرافه متولد ميشود روي خاك است و مادر بالاي سر او همانند يك برج بلند است حدس بزنيد چكار ميكند؟

يك لگد محكم به بچه ميزند!!!!!!

بچه نميداند كه تازه دنيا آمده
فكر ميكند"كيست كه اينطور محكم به او لگد ميزند!!!!
بچه زرافه تا درد را احساس كند مادر لگد دوم را ميزند
بچه اگر كاري نكند لگد سوم را هم ميخورد

بچه زرافه شروع ميكند به بلند شدن و روي پايش ايستادن
در همين حين كه كودك تلاش ميكند روي پايش بايستد مادرلگد سوم را ميزند
بچه ميافتد و اينيار بلند شده و شروع به دويدن ميكند!!!
و بعد مادر ميرود و بچه را به آغوش ميكشد و ميبوسد
ميدانيد چرا زرافه اين كار را ميكند؟؟

چون گوشت بچه زرافه بسيار تازه و نرم است لذا طعمه خوبيست براي شيرها و ديگر درندگان .
زرافه مادر نميتواند بچه را همانجا رها كرده و برود برايش غذا تهيه كند
لذا يك لگد ميزند تا كودك را بلند كرده و مجبور به بلند شدن كند
لگد دوم را ميزند كه به خاطرش بياورد دوباره بلند شود
#نتیجه
زندگي مثل زرافه مادر است
گاهي لگدهاي محكمي ميزند
شكست ميخوريم دوباره بايد بلند شويم
هميشه يادمان باشد
فقط زندگي نكنيم بلكه سعي كنيم در زندگي رشد كنيم و بزرگ شویم

 

چاکرا

گامی به سوی موفقیت:
#چاکرا

ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺠﺮﺍﯼ ﭼﺎﮐﺮﺍﻫﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺣﺎﻟﺖ ﺗﻌﺎﺩﻝ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﻧﺪ، ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .

ﺳﺮﮐﻮﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺮ ﻧﻮﻉ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻭ ﻋﻮﺍﻃﻒ ﻭ ﺷﻮﮎ ﻋﺼﺒﯽ ﻭ ﻫﺮ ﻧﻮﻉ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﻟﻄﻤﻪ ﺭﻭﺣﯽ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﺎﮐﺮﺍﻫﺎ، ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺣﯿﺎﺗﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻟﺖ ﺗﻌﺎﺩﻝ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﻧﺪ .

ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ، ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ، ﺣﺴﺎﺩﺕ، ﺧﻮﺩﺧﻮﺭﯼ ﻭ ﺭﻧﺠﺶ، ﺻﺪﻣﻪ ﺷﺪﯾﺪﯼ ﺑﻪ ﭼﺎﮐﺮﺍﻫﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ .

ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭﯼ ﺗﻌﺎﺩﻝ ﻣﺠﺪﺩ، ﺑﺎﯾﺪ ﻓﻮﺭﺍ ﻫﺮ ﻧﻮﻉ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻭ ﻫﺮ ﻧﻮﻉ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﭼﺎﮐﺮﺍﻫﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺘﻌﺎﺩﻝ شوند.

 

#چاکرا
بازکردن چاکراها با لذت بردن از طبیعت
#قسمت_اول

در بدن مراکزی وجود داردکه به آنها مراکز انرژی یا چاکرا گفته می‌شود.

چاکرا کلمه‌ای سانسکریت به معنای چرخ است. چاکراها یا مراکز انرژی درحال چرخش هستند و بخش‌های بسیار مهمی از کالبد انرژی محسوب میشوند

چاکرای1) : بیداربودن به هنگام صبح و تابش طلوع و غروب خورشید ، چاکرای اول را احیا و هماهنگ می کند . برای تماس با انرژی آرام بخش متعادل کننده و حیات بخش سیاره مان از راه چاکرای اول برروی زمین به حالت لوتوس بنشینید و آگاهانه دررایحه ی آن نفس بکشید اگر بتوانید این دو تجربه را با هم تلفیق کنید بهترین تاثیر کل نگرانه را برروی چاکرای اول تان خواهد داشت.

#چاکرا
بازکردن چاکراها با لذت بردن از طبیعت
#قسمت_دوم

چاکرای 2) : مهتاب و تماشا یا لمس آبهای زلال خارج از شهر چاکرای دوم را فعال می کند . ماه بخصوص درزمان بدر کامل احساسات شما را زنده می کند و باعث می شود تا پیام های روحتان را از راه تجسم و رویاهایتان بگیرید . مشاهده آبهای زلال طبیعی یا غوطه ورشدن درآن یا نوشیدن جرعه ای از آب چشمه درپاکسازی و تزکیه روح به شما کمک می کند و باعث آزاد شدن احساسات تان از گرفتگیها و گره ها می شود .
به این معنا که نیروی حیات مجددا می تواند دردرونتان جاری شود . اگر بتوانید مشاهده ی ماه و لمس آب را همزمان تلفیق کنید اثر آن برروی چاکرای دوم چشمگیر خواهد بود.

 

#چاکرا
بازکردن چاکراها با لذت بردن از طبیعت
#قسمت_سوم


چاکرای3 ) : رنگ طلایی نور خورشید با نور ، گرماوانرژی چاکرای شبکه ی خورشیدی هم خوانی دارد.
اگر آگاهانه تحت تاثیر آن قرار گیرید. این خصوصیات را درشما تقویت می کند.
تماشای مزرعه ایی از گندم رسیده درزیرنورخورشید نشانی است از برکت و فراوانی ، برکتی که مکملی است از گرمای خورشید و قدرت تابش . اگر به گل آفتاب گردانی نگاه کنید ، نقش و نگار پیچ و تاب خورده ایی را می بینید که در پیچیدگی یشان وحدتی نهفته است . درحالی که گلبرگ های آن نور طلایی را از قلب آن به بیرون جاری می سازند با غرق شدن درتماشای این ماندلای طبیعی درمی یابید که دراین یگانگی نهفته نظم و حرکت رقص گونه ای وجود دارد که تشعشعات آن با انرژی و شعف به نحوی ملایم و دلپذیر به بیرون ساطع می شود

 

#چاکرا
بازکردن چاکراها با لذت بردن ازطبیعت
#قسمت_چهارم


چاکرای 4 ): پیاده روی آرام درفضاهای سبز ، کل وجودتانرا از راه چاکرای قلب هماهنگ می کند . هردانه شکوفه حامل پیامی از عشق و شعف و پاکی است . بگذارید تا این چنین شکفتن درقلب شما نیز جاری شود.
به خصوص گل های صورتی رنگ در حیات بخشیدن و سلامتی انژری های چاکرای چهارم موثر است . آسمان صورتی رنگ با ابرهای لطیف به قلب مان روشنایی می دهد بگذارید تا زیبایی و لطافت این رنگ های این تابلوی نقاشی درآسمان ، شمارا دربرگیرد و با خود ببرد.

#چاکرا
بازکردن چاکراها با لذت بردن از طبیعت
#قسمت_پنجم

چاکرای5): نور آبی شفاف صاف واکنشی دردرون چاکرای پنجم ایجاد می کند . برای جذب کامل رنگ آبی آسمانی روی زمین دراز بکشید و رلکس کنید.
وجود درونی تان راروبه گستردگی لایتناهی باز کنید .
احساس خواهید کرد که چگونه ذهن تان باز و پاک می شود و چگونه انقباض و گرفتگی چاکرای گلو و فضای تحت تاثیر آن به تدریج از بین می رود و حالا قلب شما آماده ی پذیرفتن پیام الهی است.
انعکاس آسمان آبی در ،کش و قوس شفاف آب اثر وسعت دهنده و آزاد کننده ایی براحساسات تان دارد و صدای آرام امواج شما را از عواطف و احساسات نهفته تان و این که به شما چه می خواهند بگویند آگاه می سازد و اگر اجازه دهید که امواج انرژی های آسمان و آب درشما نفوذ کنند به ذهن و احساسات تان ،یکدیگر را کاملا بهبود میبخشد.

#چاکرا
بازکردن چاکراها با لذت بردن ازطبیعت
#قسمت_ششم

چاکرای6 ): چشم سوم با تماشای آسمان آبی پررنگ و پرستاره ی شب فعال می شود . این تجربه ی طبیعت ذهن شما را برروی پهنه ی بی حد و مرز همه ی آنچه درفرم های مختلف متجلی شده است باز می کند . از مرزی های لطیف ، ساختارهای آنها و قوانین شان که درپس دنیای قابل رویت حیات وجود دارد که رقص بدنهای ملکوتی درفضای لاینتاهی را نشان می دهد آگاهتان می سازد.

 

#چاکرا
باز کردن چاکراها با لذت بردن از طبیعت
#قسمت_آخر

چاکرای7) زمانی را تنها درقله کوهی بلند گذراندن بهترین راه حل برای کمک به باز کردن چاکرای هفتم است.
بدلیل اینکه دراینجا از دغدغه های زمینی دور هستید و می توانید از رویدادهای زندگی شخصی تان راحت تر رها شوید و همین طور نزدیک تر شدن به آسمان کمک می کند تا فضا و بی کرانگی را حس کنید .
وقتی از طبیعت لذت می برید ، بهتر است که این کار با آرامش درونی و آزاد اندیشی و حق شناسی انجام دهید.
این باعث میشود که پذیرای تاثیرات سلامتی کامل ، انبساط خاطر و حمایت باشید . این روش ها اثرات پاک کننده و فعال کننده درچاکرای مورد نظر دارد.

پینوکیو

 

چوبی که پینوکیو از آن ساخته شد، بشریت نام داشت.
داستان پینوکیو را همه تان شنیده اید. ژپتو (ژوپیتر،خدای خدایان) عروسکی چوبی می سازد شبیه عروسک های خیمه شب بازی، ولی فراموش می کند نخ های آن را نصب کند، و این عروسک به نوعی صاحب "اختیار" می شود (پیکنو به زبان لاتین یعنی دم بریده).
وقتی ژپتوی پیر می خوابد پری مهربان به سراغ پینوکیو می آید و به او جان می دهد. (شب، تاریکی و پری مهربان ماهیت مادینه روانی یا آنیمایی دارند و معنای کلمه آنیما نیز جان یا حیات است).
این گونه است که وقتی ژپتوی پیر از خواب برمی خیزد عروسک ناتمام خود را می بیند که از در و دیوار بالا می رود و کارگاه نجاری اش را به هم می ریزد. ژپتو پسرکی سر به راه می خواهد، بنابراین برای پینوکیو کیف و کتاب و کفش و کلاه می خرد و او را روانهء مدرسه می کند، اما در راه مدرسه روباه مکار و گربه نره در کمین کودکانند. (گربه نره نماد غریزه است و روباه نماد طمع، و این دو از دیدگاه روانشناسی تحلیلی نماد سایه یا shadow هستند).
روباه و گربه بارها پینوکیو را فریب می دهند: یک بار با وسوسهء سیرک، یک بار با وسوسهء شهر بازی، یک بار با طمع جنگلی که در آن پول ها را می کارند و درخت پول سبز می شود؛ و پینوکیو در این مسیر بارها هر چه دارد می بازد و به صفر می رسد.

نقطهء اوج داستان هنگامی است که پینوکیو با مدد فرشتهء مهربان از فریب روباه و گربه رهایی می یابد و به خانه برمی گردد، اما ژپتو (ژوپیتر) را در خانه نمی یابد و به ناچار برای یافتن گمشده اش به سفری دیگر رو می آورد: سفری دریایی ( دریا هم نماد ناخودآگاهی).
پینوکیو در این سفر "یونس وار" به شکم ماهی فرو می رود و فرصت درون نگری میابد.
و این بار پینوکیو با پدر به خانه برمی گردد و از خلقت خود فراتر می رود و "انسان" می شود!
"کارلو کلودی" نویسندهء ایتالیایی در داستان پینوکیو تمام مراحل سفر قهرمانی و آرکه تایپ های یونگی را به کار می گیرد تا در پس داستانی به ظاهر کودکانه و جذاب، درس زندگی بیرونی و درونی را "سینه به سینه" انتقال دهد.
داستان سفر بشریت برای رسیدن به سعادت ...

 

چاکراها


مدیتیشن چاکرا
بر اساس باور هندویان و/یا بودائیان، چاکراها انباشتگاه‌های عظیم (و در عین حال محدود) انرژی در بدن هستند که ویژگی‌های روانشناختی ما را کنترل می‌کنند. گفته می‌شود هفت چاکرا در بدن ما وجود دارد؛ چهار چاکرا در بالاتنه که خصوصیات روانی را تعیین می‌کنند، و سه چاکرا در پایین‌تنه که ویژگی‌های غریزی ما را در دست دارند.

چاکرای مولادهارا (ریشه)

چاکرای سوادهیستانا (خاجی)

چاکرای مانیپورا (شبکه خورشیدی)

چاکرای آناهاتا (قلب)

چاکرای ویشودی (گلو)

چاکرای آجنا (چشم سوم)

چاکرای ساهاسرارا (تاج)

بر اساس آموزه‌ی بودایی/هندو تمام چاکراها در تندرستی انسان نقش دارند. نیروی غرایز ما باید با قدرت احساسات و اندیشه‌هایمان همراستا باشد. بعضی از چاکراهای ما به طور کامل باز نیستند (یعنی عملکرد آن ها از زمان تولد ثابت مانده است)، بعضی دیگر بیش از حد فعال‌اند و بعضی نیز تقریباً بسته هستند. اگر چاکراها متعادل نباشند، فرد نمی‌تواند با خود در صلح و آرامش باشد.

مدیتیشن‌های چاکرا که در آن ها از مودراها (mudras) و صدا برای باز کردن چاکراها استفاده می‌شود

این مدیتیشن های چاکرا از مودراها، یعنی وضعیت های خاص دست ها، برای باز کردن چاکراها بهره می‌برند. مودراها این قدرت را دارند که انرژی بیشتری به هر کدام از چاکراها ارسال کنند.

برای افزایش تأثیر این مدیتیشن ها، صداهایی نیز همزمان با انجام آن ها زمزمه می‌شوند. این صداها برگرفته از حروف سانسکریت می‌باشند. وقتی هر کدام از آن ها را زمزمه می‌کنید، به گونه‌ای در بدن شما طنین انداز می‌شوند که در چاکرای مورد نظر قابل احساس است.

در مورد تلفظ ها توجه داشته باشید که:
"A" مانند «آ» تلفظ می‌شود.

"M" تودماغی تلفظ می‌شود مانند «م» در «تمبر».

اکثر مدیتیشن‌ها حدوداً به مدت ۷-۱۰ دم و بازدم طول می‌کشند. هر صدا را چند بار (مثلاً سه بار) در هر دم و بازدم زمزمه کنید.

#چاکرا
جایگاه چاکرا

مراکز جهان ذره ای در کالبد انسان به ترتیبی به گل نیلوفر شباهت دارند.
کمابیش گرد هستند و تعداد اجزا قابل تمیز آنها را به عنوان گلبرگ ها می شناسیم.

پایین ترین چاکرا (در نزدیکی مقعد) دارای چهار گلبرگ است.
بعضی ها هر چه بالاتر می روند تعداد گلبرگ هایشان بیشتر می شود.

چاکرای دوم شش گلبرگ، چاکرای سوم هشت گلبرگ، چاکرای چهارم دوازده گلبرگ، چاکرای پنجم شانزده گلبرگ، چاکرای ششم دو گلبرگ و چاکرای هفتم چهار گلبرگ دارد.

یک واقعیت قابل توجه این است که اگر همه این چاکراها را که در بدن ما هستند در نظر بگیری، مجموع گلبرگ هایشان به پنجاه و دو می رسد، در مطابقت با پنجاه و دو حرفی که در الفبای سانسکریت وجود دارد و هر گلبرگی از خود صدایی ساطع می کند که یک نت مشخص موسیقی است و با تلفظ یکی از حروف سانسکریت مطابقت دارد.

این اصوات توسط کسی که شنوایی خیلی لطیف دارد ، قابل شنیدن می باشند.
بنابراین، او میتواند این چاکراها را ببیند و به صدایشان گوش دهد.
میگویند که این پنجاه و دو صدا مجموعه اصواتی هستند که توسط عضو صوتی انسان می توانند ادا شوند.

گفته اند که ریشی های باستانی و استادان کهن با گوش کردن به این پنجاه و دو صدا،
برای هر یک کاراکتری (نشانی) ابداع کردند و به این ترتیب بود که الفبای سانسکریت به وجود آمد.
میتوانی آنرا زبان سرزمین های دور خطاب کنید.
سانسکریت، کمابیش یک زبان تصویری جهت به ظهور رساندن قدرت ها و نیروهای جهانهای بالاتر است.
این زبان را قرن ها پیش بر روی زمین آوردند و یک زبان عالمگیر بود و از زمان بسیار کهن، مردم بسیاری از سیاره های مختلف در این کیهان بدان سخن میگفتند و هنوز هم در برخی از سیاره های کیهان مورد استفاده واقع می گردد.
تو میتوانی مشتقاتی از آن را در زبان های امروزی در سراسر جهان مشاهده کنی،
خصوصاً در چین، ژاپن و بعضی از کشورهای دیگر خاور دور.
ریشه های زبان چینی از سانسکریت اشتقاق پیدا کرده اند؛ به همین ترتیب زبان ژاپنی.
به تصاویر و نوشتجات آنها در زبان های بومی شان نگاه کن.
آنها بیشتر از هر زبان دیگر امروزی در جهان، بازگوکننده زبان سانسکریت میباشند.

 

داستان غاز طلایی


طلایی (قسمت اول)

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود.
یکی بود که یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. اشاره دارد به شروع جهان هستی که از یک شروع شد یکی که خود نه یک است و نه هیچ چیز دیگر و اصلاً چیز نیست بلکه هست و فقط هست و نه هست و نه نیست و نه یک است و نه غیر آن و صرفاً هستی است و دیگر هیچ یا همان که ما با نام خدا می شناسیم و آن همان خود آ ست که اشاره دارد به این که او خود پدید آورنده خود نیز هست و آفریدگاری ندارد و به خود آ شده است و شروع و آغاز گردیده است و تاکنون ادامه یافته است. اینکه از خدا جهان خلق گشت و تنها و یکتا خالق عالمیان می باشد. در همه داستان ها و حکایات نیز از آن یاد شده و با این جمله تمامی داستان ها آغاز گردیده اند به این منظور که ارتباطی با هیچ مطلق برقرار کرده و از این طریق خود را مشاهده گر بی قضاوتی کنیم که فارغ از عقده ها و پیش فرضهای ذهنی خود بتواند حقایق مستور در پوشش داستان را دریافت نموده و فرا گیرد .
"یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود،" در سوره اخلاص یا توحید نیز به زیبایی گفته شده است، سوره اخلاص در مکه نازل شده و دارای ۴ آیه است. کلمه اخلاص به معنی خالص کردن است. نام های دیگر این سوره «توحید» ، «قل هو اللّه» و «اساس» است. این سوره از توحید پروردگار ، یگانگی ، وحدانیت و اوصاف خداوند سخن می گوید:
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
به نام خداوند بخشنده مهربان
قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ (1) اللَّهُ الصَّمَدُ (2) لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ (3) وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُـواً أَحَدٌ (4)
بگو: او خداوند، یکتا و یگانه است؛ (1) خداوندى بى نیاز است که همه نیازمندان قصد او مى کنند؛ (2) (هرگز) نزاد، و زاده نشد؛ (3) و براى او هیچ گاه شبـیه و مانندى نبوده است. (4)

مردی سه پسر داشت که نام جوانترین و کوچکترین آن ها داملینگ بود. داملینگ همیشه نسبت به همه چیز بی تفاوت و بی خیال بود و هر اتفاقی که می افتاد فارق از دنیا قاه قاه می خندید و مسخره می کرد و نیشخند می زد.
اینکه در اکثر داستان ها غالباً سه پسر یا دختر دارند و همیشه در آنها نفر سوم که معمولاً نیز کوچکتر از بقیه خواهران و یا برادران خود می باشد داستان یا حکایت را به سرانجام می رساند و جوایز و هدایا شامل طلا، آگاهی، عشق، ازدواج، پادشاهی و حاکمیت بر خود و یا دیگران و یا غیره را از آنِ خود می کند، نمایانگر آن است که سومی هر سه حوزه روح و ذهن و جسم را دارا می باشد و با همسویی آنها حرکت می کند و به نتیجه و سرانجام می رسد. در این داستان اولین پسر ذهن و دومین پسر جسم و ذهن است و سومین پسر هر سه را در خود به رشد رسانده و همسو و متعادل نموده است. یا به عبارتی دیگر ego، super-ego و id هستند که برادر سوم نشانه مرحله اصلی ناتوانی و ضعیف بودن ایگو است که با کشمکش جهت فایق آمدن با انگیزش ها و محرک های درونی و با مسایل سخت موجود در دنیای بیرونی آغاز می گردد.
در اینجا داملینگ (dummling به معنای احمق کوچولو است. در داستانی دیگر

نام او را simpelton آورده اند که از simple به معنی ساده می آید که به دلیل رفتارهای ساده شان معمولاً موضوع داستان های بسیاری هستند و از آنها با نام های noodles ، fools و gothamites نیز یاد می شود. البته در هر فرهنگی معمولاً مردم یک شهر یا محله و یا فردی با نام و خصوصیات مشخصی (مانند ملانصرالدین) را به این عنوان می نامند و جوکها و داستان هایی طنز از کارها و رفتارهای ساده آنها می سازند.) که به دلیل تمسخر و نیشخند وقایع، جدی گرفته نمی شود زیرا که افراد خانواده اش وقایع، مسایل و تجربه ها را بزرگ کرده و از پس آن ها بر نیامده و در آن ها گیر می کنند در صورتیکه سیمپلتون از تعادل و همسویی هر سه حوزه روح و ذهن و جسم برخوردار است و هر چیزی را به اندازه خودش و سرجای خودش می بیند و در بقیه مواقع ذهن اش رهاست و به زندگی عادی خود ادامه می دهد در ادامه داستان با نحوه تصمیم گیری و انتخاب داملینگ این امر مشهود می باشد که وقایع را به اندازۀ خود می بیند و واقع بین است و نحوه دیدنِ خارج از وقت، اندازه و سرجایخودِ رویدادها را، به تمسخر می گیرد. و در داستان ها احمق (fool) بدین معنی ظاهر گردیده است. در عین حال می تواند نمایانگر احساسات و یا عملکرد یک کودک باشد که در ابتدا تصویر و یا شناختی از جهان و دنیا ندارد. معمولاً شخصیت fool (دلقک)، به صورت فردی معصوم شناخته می شود که آوردن دو واژه معصوم و دلقک که در سفرقهرمانی دو کهن الگوی آغازین و پایانی می باشند برای یادآوری مبدأ و مقصد است تا بتوان مسیر را تشخیص و تمییز داد.

روزی پسر بزرگتر خانواده قرار شد که برای جمع آوری هیزم به جنگل برود. مادرشان به او یک یک کیک تخم مرغی خوشمزه و یک بطری شربت داد تا در میان راه گرسنه و تشنه نماند.
برادر بزرگتر برای جمع آوری هیزم (که اینجا کنایه از هدف، مقصد، غایت و نهایت و خدایی و خداشدن است می باشد) به جنگل می رود. جنگل نماد تحول است زیرا محلی است که تمام آنچه را که ما برای یک فرد بی تجربه و یا کم تجربه جوان و خام خطرناک می دانیم دارد تا او با آنها کنار آید و برشان فایق گردد و و نجات یابد و زنده بماند تا بتوانند مرحله به مرحله از آنها بگذرد و آیین گذر را انجام داده و به بزرگسالی مسولیت پذیر متحول شود. مادرش اغذیه همراه وی می فرستد تا در زمان نیاز او را یاری دهد که کنایه از حامی مخفی یا پنهان می باشد. شربتی که مادر برای پسرش آماده می کند در داستان شراب عنوان شده که شراب نماد خون مسیح یا فداکاری است. کیک و شرابی که مادر همراه پسر بزرگتر می کند نشان از آن دارد که پسران بزرگتر برایش ارزشمندتر هستند و برتری شان را می رساند.

زمانیکه وی به جنگل رسید، آنجا با یک مرد پیر سالخورده با لباس خاکستری رنگ برخورد کرد. پیرمرد به او سلام کرد و گفت: "جوان! روز خوبی داشته باشی، خواهش می کنم تکه ای از کیک تخم مرغی ات را به من بده و لطفاً اجازه بده جرعه ای از شربتی که همراه خود داری بنوشم که بسیار گرسنه و تشنه هستم. "
پیرمرد سالخورده با رنگ خاکستری تجسمی از خرد بشر و یا ناخودآگاه جمعی می باشد.


ولی پسر با زیرکی پاسخ داد: "اگر من کیک و نوشیدنی خود را به تو بدهم، آنگاه برای خود چیزی نخواهم داشت پس لطفاٌ مزاحم من نشو و از سر راهم کنار برو! " سپس بی توجه به پیرمرد که آنجا ایستاده بود به راه خود ادامه داد و رفت و در جنگل مشغول هیزم شکستن گشت. مدت زیادی نگذشته بود که به شدت احساس خستگی کرد و ناگهان تبر از دستش افتاد و دستش را برید، به طوری که مجبور شد به خانه برگردد و زخمش را پانسمان و مداوا نماید. و این کارِ پیرمردِ کوچکِ خاکستری رنگ بود.
برادر بزرگتر اولین نشانه را تنها با ذهن خود ارزیابی کرد و به دلیل تک بعدی بودنش، از آن استفاده مناسب و به جا را ننموده و به نتیجه نرسیده و حتی منجر به زخمی شدن و جراحت دیدن خود گردیده است. نمایانگر آن است که اگر هر سه بعد یا حوزه وجودی خود را در نظر نگیریم و همسویی و تعادل آنها را در انتخاب های در لحظه مان لحاظ ننماییم، تصمیم گیری مان ناقص بوده و همه وجودمان را پوشش نخواهد داد و به همین دلیل، با محسوب ننمودن آن قسمت از وجود که لحاظ نگردیده، به خود صدمه وارد می آوریم. و مسلماً راهی که در راستای متعادل نمودن و همسویی هر سه حوزه نباشد، ما را به صراط مستقیم نخواهد رساند. البته لازم به ذکر است برخورد کردن و روبه رو یا مواجه شدن با وقایع، رویدادها، تجربه ها و نشانه ها سازنده نمی باشد و باید آنها را دید و برای کامل شدن و گذر کردن از آنها باهاشان مجاور و همجوار شد. با آنکه محافظه کاری معمولاً چیز خوبی است ولی در اینجا فرزند ارشد بیش از حد محتاط است و فاقد حس دلسوزی و یا کمک به نیازمندان می باشد و به همین دلیل در "آزمون شفقت" رد می شود در عین اینکه جوابش به پیرمرد خشن و بی اعتناست.
بریدن و قطع کردن درخت نماد روند و رشدی رو به بالاست که دوبرادر بزرگتر از آن باز می مانند.

تبر به سنت ژوزف سنت بانی فیس مربوط می شود که هر دو به نیازمندان کمک می کردند و دو برادر بزرگتر فاقد این حس نوع دوستی و حامی گری هستند.
از آنجا که دست نماد اعمال ما هستند، بریدن دست به معنای انجام کارها و اعمال غیر همسو با تعالی مان است که با انحراف از مسیر فردیت مان به ما آسیب می زند.
اینجا کاملاً مشخص می شود که پیرمرد کوچک خاکستری رنگ، غیر از انسان است و نمادین محسوب می شود.

روز بعد پسر دوم برای رفتن به جنگل آماده گشت و مادرشان همچو دفعه قبل برای پسر دوم نیز آذوقه و توشه راه شامل یک کیک شیرین و خوشمزه تخم مرغی و یک شیشه شربت خنک تهیه کرد و وی راهی جنگل شد. او نیز در راه جنگل با پیرمردروبه رو شد که از وی درخواست تکۀ کوچکی از کیک و جرعه ای از نوشیدنی وی را کرد. ولی پسر دوم خیلی راحت با صدایی واضح و بلند گفت: "هرچه به تو دهم از توشه خود خواهم کاست و از آذوقه راهم کم می شود، این چیزهایی که تو از من می خواهی فقط مال من است و دلیلی ندارد که تو را شریک خود کنم. حالا هم راهت را بگیر و برو پی کارت و مزاحم نشو!" و پیرمرد را در آنجا ایستاده رها کرد و به راه خود ادامه داد و به جنگل رفت. مشغول شکستن هیزم شد ولی طولی نکشید که کیفر و مکافات و عقوبت او نیز دامن گیر وی گشت و پس از وارد آوردن دو ضربه بر درخت، اشتباهی با تبر بر پای خود ضربه ای زد و آنچنان پایش را برید و زخمی کرد که دیگران او را به خانه بردند و زخمش را بستند.
برادر دوم، نشانه موردنظر را با دو بعد جسم و ذهن ارزیابی نموده و او نیز از مسیر خود وامانده است و با ضربه ای بر پای خود که پا نماد حرکت است خود را مغبون و مانده در راه می بیند که یارای حرکت ندارد زیرا که حوزه وجودی روح را در نظر نگرفته است. پاسخ پسر دوم حتی از جواب پسر ارشد نیز گستاخانه تر است.
در اینجا تاکید می شودکه هر دو برادر به دلیل نحوه رفتارشان با پیرمرد مجازات شدند.

پا نماد استواری و استحکام است. بدین معنی که این مسیر چون همسو با تعادل وجودی او نمی باشد، ادامه نمی یابد زیرا به دلیل عدم همسویی هر سه حوزه، در میان راه استحکام خود را از دست خواهد داد و استمرار نخواهد داشت.

داملینگ به پدرش گفت: "پدرجان، اجازه بدهید من برای آوردن و جمع آوری هیزم به جنگل بروم. " پدرش جواب داد: "این فکر را از سرت بیرون کن. برادرانت که اینقدر باهوش و کاردان بودند اینگونه خودشان را زخمی و مجروح کرده اند، از آنجا که تو درباره چوب و بریدن آن هیچ چیز نمی دانی و اصلاً از این کارها سر در نمی آوری. چطوری می خواهی به جنگل بروی؟! بهتر آن است که نروی. " اما داملینگ آنقدر اصرار کرد تا سرانجام پدرش گفت: "خیلی خب اگر دوست داری بروی، برو. وقتی زخمی شدی عقلت سر جایش می آید! " مادرش به او یک کیک پخته شده از خاکستر شومینه و یک شیشه بطری شربت ترشیده به او داد تا همراه خود ببرد. زمانیکه به جنگل رسید، پیرمرد سر راه وی نیز ظاهر شد. سلام و احوالپرسی کرد و گفت: "بخشی از کیک و جرعه ای از نوشیدنی ات را به من بده که بسیار گشنه و تشنه ام. " داملینگ جواب داد: "من فقط یک کیک دارم که در خاکستر پخته شده و مقداری شربت ترشیده نیز همراهم هست، اگر از نظر تو اشکالی ندارد و تو را راضی و خشنود می گرداند می توانیم بنشینیم و آن ها را با هم بخوریم" سپس هر دو نشستند و همان زمان که داملینگ غذایش را از بقچه در می آورد کیک او تبدیل به یک کیک خوشمزه و لذیذ و مقوی، و شربت ترشیده نیز تبدیل به یک نوشیدنی عالی و گوارا گردید. بنابراین هر دو با هم به خوردن و نوشیدن مشغول شدند و زمانیکه غذایشان به پایان رسید، مرد سالخورده به او گفت: "از آنجا که قلب پاک و رئوفی داری و اینطور از روی میل و رغبت و رضا، غذای خود را با من سهیم شدی و از آنچه که داری به دیگران هم می بخشی، من هم می خواهم برایت کاری انجام بدهم و خوش شانسی را به تو اهدا و اعطا می کنم. کمی آن طرف تر یک درخت قدیمی قرار دارد، آن را قطع کن و در بین ریشه هایش را خوب بگرد و ببین آن جا چه چیزی پیدا می کنی. "
از آنجا که پسران باهوشتر و باتجربه تر از نظر پدر، هر دو شکست خوردند و زخمی و مجروح برگشتند که این جرح نشان اتلاف انرژی و هدر رفتن زمان برای رسیدن به مقصود است، پدر نگران پسر کوچکتر و سوم می باشد و می خواهد او را از این تجربه منصرف نماید. این یکی از باورهای نادرست رایج در جامعه است که افراد پس از شکست خوردن در مرحله ای به جای اینکه خود را برای گذراندن از آن سطح آماده و قوی سازند و از تجربه شان درس گرفته و مرتبه بعدی با آگاهی بیشتر انتخاب کرده و پیش روند، معمولاً به همان سطحی که هستند قناعت می کنند و میل سیری ناپذیر یادگیری بیشتر را در خود مدفون ساخته و به آنچه دارند عادت می کنند. در صورتیکه برای رشد کردن نیاز به پشتکار است و ایستادن و عقبگردهای ناشی از ترس کمکی به پروسه تکامل مان نکرده و ما را در بی خبری و غفلتی که در آن هستیم نگه می دارد. و باید به خاطر داشته باشیم که زندگی لبریز از درس ها و تجربه هاست و هر یک از ما تنها یکبار فرصت زندگی کردن را داریم که بدین منوال استفاده از این نعمت و هدیه را به دلیل اسارت در ترس هایمان از دست می دهیم.

کیک بدمزه و نوشیدنی ترشیده مربوط به خاکستر است که نماد عزاداری و مرگ و همچنین آیین گذر در سفر قهرمانی است که در داستان سیندرلا نیز آمده ولی در اینجا داملینگ از جنس مذکر است و لازم نیست مانند سیندرلا در خانه در خاکستر بنشیند و منتظر بماند بلکه او موفق به ترک خانه و رفتن به دنبال ثروت و بخت و اقبال خود می شود. با استفاده از این داستان و داستان سیندرلا ، تفاوت ماهیتی سفر قهرمانی زن و مرد مشخص می شود که مرد برای رسیدن به آگاهی خود باید گام بردارد و حرکت کند و به دنبال نور برود و زندگی خود را با آن روشن سازد.
با هم خوردند و هر دو سیر شدند علاوه بر اینکه در ابتدا غذایش به غذای بهتری از آنچه که مادرش به وی داده بود تحول یافت (در سفر قهرمانی مرد داریم که پسر از یک سنی به بعد باید از مادر بکَند و از وی جدا شود تا بتواند رشد کند و مرد شود، در اینجا نیز با گذشتن داملینگ از غذا و توشه ای که مادر داملینگ به وی داده بود و تقسیم کردن آن با دیگران و در پی آن متحول شدن غذا به خوراکی ارزشمند و لذیذ کاملاً بر این پروسه صحه گذاشته است. ) ، در ضمن هدیه ای ارزشمند به داملینگ جهت این تقسیم کردن روزی با یکی که شاید روزی اش به دست او بود، رسید که در ابتدا تنها زیبایی آن را دید و جذبش کرد و با خود همراه نمود، در طی مسیر نیز هدایای بسیار بیشتری را برایش به ارمغان آورد و وسیله ای شد برای آنکه حرکت کند و تجربه های جدیدی را کسب نموده و متعالی گردد. البته آغاز سفر با درخواست خود او و ایجاد نیازی که در او برای شروع شکل گرفته بود با اعلام رفتنش به جنگل، رقم خورد. نشان از آن دارد که ما ها همه واسطه ها و کانال هایی هستیم برای اجرای خواست خدا و جاری شدن خیر او در روی زمین و برای سایرین. و جالب تر اینکه کیک و نوشیدنی راه، می تواند نماد آگاهی مان باشد که داملینگ آن را با دیگری نیز تقسیم نموده و به آن قناعت نکرده و با ایمان به آنکه روزی رسان خداست به آن گیر ننموده و بعد از استفاده به موقع از آن برای گام بعدی یا milestone دیگر حرکت کرده و همزمان نیاز آن نیز در او شکل گرفته است. که با سهیم کردن دیگران در آنچه خود داشته و یا به دست آورده و یاد گرفته است، خود را برای گرفتن درس تجربه های آتی و پیش رویش آماده می نماید. یکی از نکاتی که در داستان مشهود است پذیرا بودن داملینگ برای درس گرفتن از تجربه ها و شناخت آنهاست و اینکه به نشانه ها نیز در مسیر توجه نموده و هیچ یک را دست کم نگرفته و با هر کدام مانند یک تجربه رفتار نموده است و بدین صورت مسیر خود را با استفاده از نشانه ها و آگاهی و دانسته های خود هر چند اندک شکل داده و حوزه ای بسیار فراتر از خانه را به این صورت فراگرفته است.

در ابتدای داستان این آزمون گذاشته شده است که تعیین می کند آیا قهرمان داستان شرایط مورد نیاز را جهت تبدیل غیرممکن به ممکن و انجام وظایف دشوار و ناشدنی دارد یا خیر که در این داستان داملینگ از آزمونی که دو برادر بزرگترش در آن رد شدند، گذر کرد و به ادامه راه می پردازد.
درخت قدیمی نماد درخت ایگدراسیل (Yggdrasil) ، جهان و یا درخت کیهانی است که در افسانه ها از آن یاد شده و میوه ، آب ، عسل ، طلا یا نقره جادویی تولید می کند و یا محل زندگی حیوانات و یا موجودات جادویی می باشد.


و پیرمرد در حین گفتن آن رهسپار شد و راهش را کشید و رفت.

پس از آن داملینگ به سمت درخت رفت و آن را قطع کرد و بین ریشه هایش را خوب گشت. ناگهان در بین ریشه های به هم پییچیدۀ درخت، غاز زیبایی پیدا کرد که پرهایی از طلا داشت. با خوشحالی غاز را برداشت و به سوی میهمانخانه ای رفت تا شب را آنجا بماند.
استفاده از تبر برای قطع کردن درخت که منجر به کشف غاز می شود ، داملینگ را به سنت بانی فیس که سمبل او تبر است وصل می کند که سنت بانی فیس درختی را که برای خدای رعد و تندر (Thor God) مقدس بود بدون رسیدن آسیبی از این اتفاق به ایشان ، قطع نمود. هر چند که از طریق نماد طلا نیز می توان آن را به سِنت نسبت داد.
غاز معمولاً به زن و خانواده مربوط می شود. می تواند اشاره به مرحله بعدی سفر قهرمانی مرد داشته باشد که پسر بعد از بریدن از مادر و به دست آوردن یکسری مهارت ها در آیین های ورود (کنایه از آزمایشی که در داستان آمده و داملینگ از آن عبور کرده است) برای مرد شدن ازدواج می کند و همسر می گزیند و خانواده تشکیل می دهد. البته با توجه به صنعت جناس در ادبیات نگارشی ، غاز (goose) به فرد احمق نیز اتلاق می گردد. در عین حال غاز در داستان های طنز ، نماد آلت ذکور در ارتباط با قدرت های جادویی

است. در عین حال می تواند نماد تکامل و روح القدس باشد.
پَر یکی از عناصر هواست و مربوط به مکاشفه و تفکر و اعتقاد و ایمان است و یکی از ویژگی هایش سبکی می باشد. طلایی بودن آن به ممتاز و والا بودن اشاره دارد. همچنین عنصر اصلی نمادین گنج پنهان و دست نیافتنی است که تصویری از میوه روح و نور متعالی است و داملینگ غاز را به سبب روح بخشنده اش بدست آورد. همچنین طلا تصویری از نور خورشید می باشد که از این رو هوش الهی است.

اینکه از ریشه هدیه را به دست آورده و به آن رسیده است، ریشه کنایه از مبدأ، منشأ و نیت و هدف را دارد که می گویند نیت اعمال مهم است. از نیات ماست که برایمان هدایا مقدر می شود و به دنیای مادی به صورت خیر و روزی و برکت موجودیت یافته و یا در اعمال مان نمود پیدا می کند.

هر موجود زنده ای علاوه بر اینکه هر یک از اجزای وجودش تجربه گر مستقلی هستند، به صورت کل نیز تجربه گر کلی می باشند. که اینجا مرد پیر خاکستری کوچک به سیمپلتون اجازه قطع درخت را داده و بر این اساس روح درخت را نیز درنظر گرفته است در صورتیکه دو برادر دیگر بدون دیدن روح درخت و درنظر گرفتن آن، برای بریدن درخت دست به کار شده اند. اگر همه اجزای جهان هستی را جزئی از کل ببینیم بنابراین همه اجزا دارای روح هستند همگی آنها در یک همزمانی در کنار ما هستند و همچون ما تجربه گرند. در برخی فرهنگ ها داریم که قبل از خوردن میوه ها و غذاها و زمان جدا کردن میوه یا گل از درخت یا بته ها و شاخه و ... ابتدا از ایشان اجازه بگیریم و سپس عمل نماییم. در اسلام نیز عنوان شده که شروع کارها با نام خدا باشد تا همین تجربه گریِ کل را نیز برای خود یادآور شویم و البته علاوه بر آن ، آغاز کردن کارها با نام خدا ، ریشه در متعالی کردن نیت مان نیز دارد.
از نظر فولکلور غاز طلایی ، تکراری افزایشی است که هر واقعه بر روی واقعه قبلی آن ساخته می شود و شکل می گیرد.

 

 

غاز طلایی (قسمت دوم)

صاحب میهمانخانه سه دختر داشت که وقتی غاز زیبای پر طلا را دیدند، خیلی تعجب کردند و وسوسه شدند که یکی از پرهای طلایی غاز را به دست آورند. دختر بزرگ تر فکر کرد: "باید از فرصت استفاده کنم و یکی از پرهای غاز را بکنم. "

دلیل سه دختر داشتن یا سه فرزند داشتن در سری اول تحلیل داستان غاز طلایی به تفصیل آمده است. البته در ابتدای داستان انگیزه و عامل حرکت سه پسر هدف بوده است لیکن اینجا عامل حرکت این سه دختر غریزه درونی است که نشان می دهد برای حرکت مرد، هدف (‌عقل , منطق ، خرد و حوزه سر )‌لازم است و برای حرکت زن ، غریزه( عواطف و احساسات ).

وقتی داملینگ برای یک گردش کوتاه از میهمانخانه خارج شد، دختر بزرگ تر به سراغ غاز طلایی رفت؛ ولی به محض آن که هنگام گرفتن بال غاز ، انگشتش به بال او خورد، دستش محکم به آن چسبید و گیر کرد!
با چسبیدن دست دختر به غاز ، عدالت اجرا شد. به صورت نمادین این چسبیدن ، مجازات گناه دزدی است که حتی می گویند که طرف دزد است و دستش چسب دارد. البته آنچه در میان عامه نیز جا افتاده و تبدیل به باور عمومی شده است نیز آن است که از هر دست بدهی از همان دست می گیری یا اینکه چوب خدا صدا ندارد بدین معنی که هر کاری کنی نتیجه آن به خودت می رسد و هر آنچه بکاری خود دِرَوی.

اندکی بعد، خواهر دومی هم که در فکر کندن پر طلایی غاز بود و دلش برای داشتن یک پر صلایی غنج می رفت از راه رسید؛ اما به محض دست زدن به خواهرش، او هم بلافاصله به خواهر بزرگ تر چسبید. چند لحظه بعد خواهر سومی هم برای همین کار از در وارد شد. دو خواهر بزرگ تر با هم فریاد زدند: "به ما نزدیک نشو، تو رو به خدا از ما فاصله بگیر! "
اما او نمی فهمید که چرا باید از خواهرانش دور شود. او پیش خود فکر کرد: "آنها می خواهند خودشان به تنهایی صاحب پرهای غاز طلایی شوند. اگر آنها برای گرفتن پر طلایی می روند پس چرا من نباید بروم؟"
پس به طرف آنها پرید و دست خواهر دوم را گرفت؛ اما فوراً به او چسبید. تا جایی که می توانست خود را به عقب کشید ولیکن فایده ای نداشت و نتوانست خود را جدا و رها کند و بدین ترتیب هر سه مجبور شدند تمام شب کنار غاز طلایی بمانند و به صبح رسانند.
چسبیدن به غاز مجازات فضولی زنانه این سه دختر است. دلیل گیر افتادن خواهر سوم ، عدم استفاده از مشاهده گر ، و اسیر و کورِ زیبایی و فریندگی ظاهری آن (تجربه) شدن و درست ندیدن آن است که حتی از تجربه های دیگران عبرت نگرفته و نتیجه آن تاثیرپذیری از دیگران است که امکان دارد ما را اسیر کرده و از مسیر مان منحرف گرداند. خواهر کوچکتر به دلیل عدم پذیرش و همذات پنداری با دو خواهر بزرگترش و تجربه آنها نتوانست راه به در برد و تجربه ای تکراری را شامل حال خود کرد. خواهر سوم نیز مانند داملینگ در ابتدای داستان مانند دو فرزند بزرگتر رفتار می کند تنها فرق آن این است که اینجا خواهر سوم انگیزه اش مانند دو خواهر دیگر ، آز و طمع است.


صبح روز بعد داملینگ غاز طلایی اش را بی توجه به سه دختری که به آن چسبیده بودند در بغل گرفت و راه افتاد. دخترها مجبور بودند پا به پای او از راست به چپ و به هر طرفی که او هوس می کرد برود، حرکت کنند. در وسط میدان دهکده کشیش کلیسای محل را دیدند. او با دیدن صف دختران و حرکات زنجیره وار آنها گفت: "ای دختران بی ادب و بی حیا! خجالت نمی کشید که دنبال این مرد جوان راه افتاده اید؟ آیا این کار درست است؟! بیایید بروید!"

در حین ادای این جملات یکی از دخترها را کشید و خواست او را از آنجا دور کند؛ اما دست خودش هم به لباس او چسبید و متوجه شد که نمی تواند جدا شود و اکنون خود نیز باید به دنبال پسر بدود ؛ مجبور شد پشت سر آنها راه بیفتد.

نتیجه فضولی و دخالت در کار دیگران است. دلیل چسبیدن کشیش نیز به این دنباله ، غریزه است که باز گیر می کند و رد نمی شود چون با تصور اینکه می خواهد یک رفتار و عرف درستِ اجتماعی و اخلاقی را پیاده سازی کند و در این راه سمت و جایگاهی داشته باشد و تحت تاثیر انرژی محرک غریزه به زور دست دختر را می گیرد تا وی را جدا کند ، خودش به آنها می چسبد.


طولی نکشید که مستخدم کلیسا به آنجا رسید و کشیش را دید که دنبال داملینگ و دختران میهمانخانه راه می رود و در حال تعقیب این سه دختر است. خیلی تعجب کرد و گفت: "سلام جناب کشیش! کجا چنین شتابان؟ فراموش کرده اید که امروز مراسم غسل تعمید داریم؟"

سپس به طرف کشیش رفت و دست او را گرفت؛ ولی خودش هم به او چسبید.

خادم نیز کنترل دارد و این کنترل رفتار مناسب یا بودن در محل مناسب موجب چسبیدن وی می شود. درصورتیکه اگر تنها مراسم غسل تعمید را اعلام کرده بود و با کنترل کشیش را از صف جدا نمی کرد وی نیز آزاد و رها می ماند و گیر نمی کرد.

همانطور که این پنج نفر، یکی پس از دیگری می رفتند، در همین موقع دو کشاورز با بیل و داس از راه رسیدند.

کشیش از آنها تقاضای کمک کرد تا او و خادم را آزاد کنند ؛ ولی تا به مستخدم کلیسا دست زدند، خودشان هم به او چسبیدند و به آن ها اضافه شدند و حالا باید هر هفت نفر با هم دنبال داملینگ و غاز راه می رفتند.انگیزه گیر کردن کارگران آن است که با حسن نیت می خواهند کمک کنند ولی چون این کارشان خیرحقیقی نیست و تعریف شان از خیر نیز حقیقی و از جایگاه کل نگر نمی باشد ، به گونه ای دخالت محسوب می شود و آنها نیز گیر می کنند. در ضرب المثل ها نیز داریم که طرف آمد ثواب کند کباب شد. که یکی از معروفترین ضرب المثل ها که در مدیریت نیز عنوان شده است آن است که راه جهنم مفروش از حسن نیت است.

دلیل هفت تایی بودن شان در این دنباله کامل بودن هفت برای یک چرخه و یا دوره است. هفت عددی اسطوره ای و مقدس است و علاوه بر چرخه کامل ، نماد درد نیز می باشد.
در هر مرحله انگیزه شان برای حضور یافتن در این چرخه ، بالاتر است بطوریکه در مرحله آخر انگیزه گیر کردن کارگران انگیزه یاری دادن است نه گرفتن و یا مجبور کردن دیگران به رفتاری.

در زندگی حقیقی نیز می بینیم که به دلیل اشتباه کودکانه یکنفر، عده زیادی کوچک و بزرگ و... درگیر می شوند به مانند این داستان که هوس یک پر طلایی چنین داستانی را به راه انداخت و تعداد زیادی را اسیر خود کرد.




غاز طلایی (قسمت سوم)

پس از مدتی به شهری رسیدند که پادشاه آنجا دختری اخمو و بداخلاق داشت که تاکنون هیچ کس موفق به خنداندن او نشده بود؛ به همین دلیل پادشاه اعلام کرده بود هر کس بتواند دخترش را بخنداند، می تواند با او عروسی کند.
بر اساس یونگ شهر نماد مادر و اصول زنانه است. زیرا اولین شهر نیز در اسطوره شهر آتن بوده است که ایزدبانو آتنا آن را پایه گذاری کرده و شکل داده است و معمولاً از تمدن که در جوامع شهری از آن صحبت می شود با عنوان مهد تمدن یاد می گردد که باز مربوط به مادر است.
جایزه این سفر رسیدن و ازدواج با پرنسس است که قهرمان داستان همزمان با ازدواج با پرنسس به پادشاهی می رسد و صاحب مملکت و حکوت ، پول و ثروت، و زن می شود که اهداف قهرمان سرگردان داستان مان است.
وجود نماد پادشاه علاوه بر اینکه نقطه انتهایی سفرقهرمانی مرد به حساب می آید ، در ناخودآگاه نماد خرد و قدرت برتر می باشد.

احمق کوچولو وقتی این جریان را شنید، با غاز طلایی و هفت نفری که به آن چسبیده بودند به قصر رفت. وقتی شاهزاده خانم آن هفت نفر را چسبیده به هم دید، طوری خندید که دیگر نمی توانست جلوی خندۀ خود را بگیرد.
بلند بلند خندیدن نماد آزاد کردن احساسات و نمایان ساختن آن است که در داستان ها معمولاً قهرمان با مضحک ساختن افرادی که به طور معمول محترم به نظر می رسند ، باعث آن می شود. از دیدگاه سفر قهرمانی زن زمانیکه پرنسس موفق به زندگی کردن و نمایان سازی احساساتش می باشد و می تواند احساساتش را به زندگی اش بیاورد و با قهرمان داستان ازدواج کند. (امتناع از خنده ، تسکینی مضحک است)

احمق کوچولو نزد پادشاه رفت و قول او را یادآوری کرد؛ اما پادشاه اصلاً از این داماد خوشش نیامده بود و به همین دلیل به اشکال تراشی و بهانه گیری پرداخت و به احمق کوچولو گفت: "اگر بتوانی تمام بشکه های آب داخل انبار را بنوشی می توانی با دخترم ازدواج کنی."

احمق کوچولو به یاد پیرمرد جنگلی افتاد و فکر کرد شاید او بتواند کمکی کند، پس به سوی جنگل راه افتاد و در همان جایی که درخت قدیمی را قطع کرده بود، مردی را دید که با چهره ای غمگین روی تنۀ درخت نشسته است. احمق کوچولو از او علت ناراحتی اش را پرسید. مرد جواب داد: "من بسیار تشنه هستم و اصلاً نمی توانم این عطش و تشنگی شدید را برطرف کنم. آب رودخانه هم به معده ام نمی سازد. یک بشکۀ بزرگ آب را همین الان تا آخر نوشیده و خالی کرده ام؛ اما فکر می کنی یک قطرۀ آب روی سنگ داغ اثری دارد؟"

احمق کوچولو گفت: "من می توانم به تو کمک کنم. همراه من بیا و مطمئن باش که سیراب می شوی."
سپس او را به انبار پادشاه برد و مرد تشنه شروع به نوشیدن بشکه های آب کرد.

نوشید و نوشید تا جایی که دلش درد گرفت و پیش از آن که روز به پایان برسد، تمام بشکه ها خالی شده بودند.

عدم اطمینان به خدا و نشانه های آن، البته همزمان با گذاشتن شرایطی جهت ازدواج موجبات رشد Dummling را فراهم آورد. منتها چون دارما نبوده، کارما محسوب شده و همزمان با ایجاد شرط طبق تعادل جاری در جهان هستی جواب آن نیز متولد شده و در جایی دیگر به ازای شرط نوشیدن تمام مشروبات، عطش شفاناپذیر در آدمک به وجود آمده که Dummling با جستجو در پی جواب ، به او می رسد و از او مدد می جوید. همزمان با شکل گیری نیاز، رفع نیاز نیز موجودیت می یابد یا به عبارت دیگر با ایجاد سوال، جواب نیز ایجاد می گردد.

احمقکوچولو بار دیگر دختر پادشاه را خواستگاری کرد؛ اما پدر دختر از این که مجبور بود دخترش را به مردی بدهد که همه به او "احمق" می گفتند، خیلی ناراحت بود، پس بهانۀ دیگری آورد.

احمق کوچولو این بار باید یک کوه نان را می خورد. او هم مدتی فکر کرد، بعد یکراست به سوی جنگل رفت. در همان جای همیشگی، مردی نشسته بود که با صدای بلند غر و غرمی کرد و می گفت: "من یک تنور نان سبوس دار خورده ام؛ اما برای آدمی به گرسنگی من یک تنور نان چه فایده ای دارد؟ معدۀ من خالی مانده و باید اینقدر غرغر کنم تا از گرسنگی بمیرم!"
احمق کوچولو با شنیدن این حرف ها خوشحال شد و گفت: "بلند شو همراه من بیا تا تو را سیراب کنم."

سپس مرد گرسنه را به قصر برد. به دستور پادشاه از سراسر کشور آرد زیادی جمع کرده و نانی به بزرگی یک کوه پخته بودند. مرد از دیدن کوه نان خیلی خوشحال شد و به سرعت شروع به خوردن آن کرد. هنوز شب از راه نرسیده بود که کوه نان ناپدید شده بود و اثری از آن به چشم نمی خورد.
خوردن به صورت نمادین هضم و جذب تجربه است و دلیل این آزمایش ، محک زندن قهرمان داستان در تجربه های بزرگ می باشد که بتواند از پس آنها برآید.

احمق کوچولو برای بار سوم از پادشاه خواهش کرد که به قولش عمل کند. پادشاه پس از این که مدتی فکر کرد، گفت: "اگر بتوانی یک کشتی بسازی که 

بتواند هم در آب و هم در خشکی حرکت کند، می توانی فوراً با دخترم ازدواج کنی."
نماد کشتی ، به معنی مدیریت احساسات است که توسط ذهن انجام می پذیرد و کشتی ای که بر روی آب و بر روی خشکی حرکت می کند ، بدین معنی است که علاوه بر مدیریت احساسات در رابطه عاطفی که احتمالاً رابطه زناشویی است که با توجه به عاطفی بودن زنان می تواند مدیریت بر زن یا همسر را هم در بر گیرد، در خشکی نیز برای آنکه رویش ، زایش ، خلق و آفرینش صورت گیرد همانطور که در مدیریت جدید به آن اشاره می شود ، نیاز است تا مدیریت قلب ها نیز وجود داشته باشد تا زیردستان و کارمندان ، در اینجا مردم آن مملکت ، احساس کنند جزء یک خانواده بزرگ هستند و خود را جدا از این هرم نبینند بلکه خود را پاره ای از آن بدانند. همانطور که در دنیا می گوییم هر فرد منحصر به فرد است و هر کدام ما مانند تکه پازلی می مانیم که برای شکل گیری طرح اصلی حضور تک تک ما در جای مناسب مان لازم و ضروری است ، مردم نیز باید بدانند که هر کدام شان در این جامعه منحصربفرد و خاص هستند و بدین صورت اصالت فردی را نیز به ابعاد زندگی اضافه کنیم و درنتیجه هر سه حوزه جسم، ذهن و روح را همسو و متعادل در راستای رسیدن به خدایی مان گردانیم.

احمق کوچولو بلافاصله به جنگل رفت. پیرمرد همان جا نشسته بود و به احمق کوچولو گفت: "تو از کیک و نوشیدنی ات به من دادی، حالا من هم چیزی را که تو نیاز داری برایت می آورم. همۀ این کارها را هم به این دلیل برایت انجام دادم که قلب مهربانی داری و با من به نیکی رفتار کردی."
سپس به او یک کشتی داد که می توانست هم در آب و هم در خشکی حرکت کند.


وقتی پادشاه کشتی را دید، فهمید که دیگر مخالفت کردن و بهانه گیری بی فایده است؛ پس جشن عروسی راه افتاد و پس از مرگ پادشاه، احمق کوچولو حاکم تمام کشور شد و سال های سال با همسرش به خوبی و خوشی زندگی کرد.
داملینگ بعد از سه آزمایش و امتحان غیرممکن و پس از گذراندن این مراحل ، شایستگی و لیاقت و توانایی پذیرفتن مسوولیت پادشاهی را می تواند بدست آورد و شاه او را شایسته جایگزینی می بیند و از آن پس همگی به خوبی و خوشی زندگی می کنند.
به پادشاهی رسیدن در انتهای داستان بسیار نمادین است و رسیدن به راهنمای درون و مرحله استادی بر عوامل بیرونی همچو زنان و طبیعت است. اینکه یک فرد عادی که در اینجا فرزند هیزم شکن است به مرحله حاکم شدن و فرمانروایی می رسد نشان از پیشرفت مرحله به مرحله از پایین به سمت بالاست که از انسانی که حیوان ناطق است ، اشرف مخلوقات را می سازد و در این میان تنها فرق او با دیگر موجودات داشتن اختیار است که خود می تواند خود را بسازد و حیوان بودن یا انسان بودن را انتخاب نماید و خود را به قعر سیاهی یا عرش آسمان ها هدایت کند. قهرمانی داستان با داشتن ارزش های طبقات حاکم چون داشتن عقل معاش سرمایه داران ، صنعت ، صبر ، پذیرش و اطاعت و غیره ممکن است.

کهن الگو--آرکی تایپ



کهن‌ الگو چیست؟

كهن‌الگو (Archetype)؛
صورت نوعی، سرنمون، الگوی نخستین:
- تعریف اول
اصل این واژه‌ی یونانی به معنای الگویی بود كه چیزهای همانند را از روی آن می‌ساختند ولی بعدها در فرهنگ غربی در معانی دیگری به كار برده شده است، از جمله در روانشناسی كارل گوستاو یونگ اصطلاحی است برای ایده یا نحوه‌ی تفكر ارثی كه از تجربه‌های كهن قوی مشتق شده و در ناخودآگاه جمعیِ هر فرد حضور دارد؛ مثلاً مام بزرگ، پیر دانا (پاكباز رویین، 1383، ص. 44).

 

- تعریف دوم :

در روانشناسی تحلیلی آن دسته از اشكالِ ادراك و دریافت كه به یك جمع به ارث رسیده است را «كهن‌الگو» یا «سرنمون» می‌خوانند.

هر كهن‌الگو تمایل ساختاری نهفته‌یی بوده كه بیانگر محتویات و فرایندهای پویایی ناخودآگاه جمعی در سیمای تصاویر ابتدایی است؛ مانند اساسی‌ترین كنش‌های زیستی، كه به‌ احتمال مهم‌ترین تصاویر ابتدایی در همه‌ی دوران‌ها و نژادها مشترك است.

یك كهن‌الگو را می‌توان همچون یك ذخیره‌ی هوش‌افزا، یك نقش سر یا یك اثر ارثی تصور كرد كه از طریق تراكم تجربیات روانی بی‌شماری كه همواره تكرار شده‌اند، تكوین یافته است. تصاویر ابتدایی محصول و مرتبط با دو عامل هستند: فرایندها و رویدادهای طبیعی كه پیوسته تكرار می‌شوند و عوامل تعیین‌كننده‌ی درونی زندگی روانی و كل زندگی. این تصاویر به لطف همین طبیعت دوگانه به خوبی می‌توانند هر دو دسته دریافت‌های بیرونی و درونی را هماهنگ سازند و به آن‌ها معنا بخشند و اعمال انسان را در راستای همین معنا هدایت كنند. هم‌چنین این تصاویر با هدایت غرایز ناب به درون قالب‌های نمادین، انرژی روانی را از سردرگمی عظیمی كه ادراك محض پدید می‌آورد، خلاصی می‌بخشند؛ از این جهت قرینه‌ی ضروری غرایز هستند، ولی افزون بر آن مكانیسمی به حساب می‌آیند كه بدون آن در یك وضعیت جدید ممكن نبود.

كهن‌الگوها نیز همانند دیگر مفاهیم تعریف‌شده در روانشناسی تحلیلی، دارای دو ماهیت فردی و جمعی هستند. هر گاه نیروهای كهن‌الگویی در مقیاس گسترده فعال شوند، می‌توان انتظار نتایج خطرناك و یا سودمندی داشت، زیرا كهن‌الگوها تعیین‌كننده‌ی نگرش‌های روانی و رفتار اجتماعی فرد و جمع بوده و هر كهن‌الگو، حاوی هر دو دسته ویژگی‌های مثبت و منفی است.
اگر محتویات مثبت كهن‌الگو نتوانند به‌طور ناخودآگاه بروز كنند و سركوب شوند، انرژی آن‌ها به جنبه‌های منفی كهن‌الگو منتقل می‌شود و در این حال پس از مدتی آشفتگی‌های جدی و غیرقابل كنترل در روان انسان و در جامعه بروز خواهد كرد.

كهن‌الگوها عناصر فاسدنشدنی ناخودآگاه هستند اما شكل و شمایل آن‌ها معمولاً تغییر می‌كند. كهن‌الگوها عناصر روانی همبسته با غرایزند كه یونگ آن‌ها را چنین توصیف می‌كند: «ادراك غریزه از خود، دقیقاً به همان ترتیب بوده كه خودآگاهی ادراك از فرایند عینی زندگانی است».

سایر نویسندگان از كهن‌الگو به اشكال مختلف و تحت عنوان مقوله‌های تخیل، نمودگارهای جمعی، اندیشه‌های ابتدایی یا ازلی یاد كرده‌اند. یونگ بر آن است كه نمادها و نقشمایه‌های كهن‌الگویی محصول تأثیر تلفیقی ساختار اولیه و اصلی روان و بقایای تجربه‌ی مكرر و پیوسته‌ی بشر یعنی زاده‌ی آن دسته از محرك‌های طبیعی و اجتماعی هستند كه در پشت سر خود آثار اسطوره‌شناختی شخصی را در روان به‌جای گذارند.

- چهره‌های كهن‌الگویی
مادر، پدر، كودك، دختر باكره، فرمانروا، كاهن،‌ درمانگر، آموزگار و چهار صورت نوعی اساسی نرینه و مادینه: زن یا مردی كه جذابیت جسمی یا جنسی دارد، زنِ عاشق‌كش و مرد عاشق‌پیشه، مرد پرتكاپو در جهان و پیرمرد و پیرزن خردمند.
- موقعیت‌های كهن‌الگویی
شامل تولد، بلوغ، خواستگاری، هم‌بستری، ازدواج و مرگ است

به بیانی دیگر:

کهن الگو ها، شخصیت ها و ساختار های درونی هستند که در سمبل ها نقش ها و الگوهای فرهنگ های مختلف از قدیم شناسایی و مطرح شده اند. اگر احساس می کنید از یک سو به چیزی علاقه دارید و از سوی دیگر به چیز دیگری فکر می کنید، این دو گانگی به دلیل وجود دو کهن الگوی متفاوت در شماست.کهن الگو های شما می توانند مهمترین نیاز ها و خواسته های زندگیتان را نشان دهند. درک آنها شما را با استعداد های نهفته خود آشنا می کند، دلیل و ارزش های اصلی زندگی تان را به شما نشان می دهد و میزان همدردی و همدلی شما را نسبت به دیگران می افزاید

کهن‌الگو چیست؟ کهن‌الگو در روان‌شناسی تحلیلی آن دسته از اشکال ادراک و اندریافت را که به یک جمع به ارث رسیده‌است را کهن‌الگو یا سَرنمون می‌خوانند. هر کهن‌الگو تمایل ساختاری نهفته‌ای هست که بیانگر محتویات و فرایندهای پویای ناخودآگاه جمعی در سیمای تصاویر ابتدایی است. مانند اساسی‌ترین کنش‌های زیستی احتمالاً مهم‌ترین تصاویر ابتدایی در همهٔ دوران‌ها و نژادها مشترک است. یک کهن

‌الگو را می‌توان همچون یک ذخیرهٔ هوش‌افزا، یک نقش سر، یا یک اثر ارثی تصور کرد که از طریق تراکم تجربیات روانی بی‌شماری که همواره تکرار شده‌اند تکوین یافته‌است. تصاویر ابتدایی محصول و مرتبط با دو عامل هستند: فرایندها و رویدادهای طبیعی که پیوسته تکرار می‌شوند و عوامل تعیین کننده درونی زندگی روانی و کل زندگی. این تصاویر با کمک طبیعت دوگانه به خوبی می‌توانند هر دو دسته دریافت‌های بیرونی و درونی را هماهنگ سازند و به آنها معنا بخشند و اعمال انسان را در راستای همین معنا هدایت کنند. این تصاویر با هدایت غرایز ناب به درون قالب‌های نمادی، انرژی روانی را از سردرگمی عظیمی که ادراک محض پدید می‌آورد، خلاصی می‌بخشد. از این جهت این تصاویر قرینهٔ ضروری غرایز هستند، ولی افزون بر آن مکانیسمی هستند که بدون آن در یک وضعیت جدید ممکن نبود.کهن‌الگوها نیز همانند دیگر مفاهیم تعریف‌شده در روان‌شناسی تحلیلی دارای دو ماهیت فردی و جمعی هستند. هرگاه نیروهای کهن‌الگویی در مقیاس گسترده فعال شوند، می‌توان انتظار نتایج خطرناک و یا سودمندی داشت، زیرا کهن‌الگوها تعیین‌کنندهٔ نگرش‌های روانی و رفتار اجتماعی فرد و جمعند و هر کهن‌الگو حاوی هر دو دستهٔ ویژگی‌های مثبت و منفی است. اگر محتویات مثبت کهن‌الگو نتوانند به طور ناخودآگاه بروز کنند، بلکه سرکوب شوند انرژی آنها به جنبه‌های منفی کهن‌الگو منتقل می‌شوند و در این حال پس از مدتی آشفتگی‌های جدی و غیر قابل کنترل در روان انسان و در جامعه بروز خواهد کرد.کهن‌الگوها عناصر فاسدنشدنی ناخودآگاه هستند اما شکل و شمایل آنها اغلب تغییر می‌کند. کهن‌الگوها عناصر روانی هم‌بسته با غرایزند که یونگ در کتاب انسان و سمبول‌هایشآنها را چنین توصیف می‌کند:ادراک غریزه از خود دقیقا به همان ترتیب که خودآگاهی ادراک از فرایند عینی زندگانی است.سایر نویسندگان از کهن‌الگو به اشکال مختلف و تحت عنوان مقوله‌های تخیل، نمودگارهای جمعی، اندیشه‌های ابتدایی یا ازلی یاد کرده‌اند. یونگ بر آن است که نمادها و نقش‌مایه‌های کهن الگویی محصول تأثیر تلفیقی ساختار اولیه و اصلی روان و بقایای تجربه مکرر و پیوسته بشر یعنی زادهٔ آن دسته از محرک‌های طبیعی و اجتماعی هستند که در پشت سر خود آثار اسطوره‌شناختی شخصی را در روان به جای گزارند.
چهره‌های کهن‌الگویی:مادر، پدر، کودک، دختر باکره، فرمانروا، کاهن، درمانگر، آموزگار، چهار صورت نوعی اساسی نرینه و مادینه - مرد یا زنی که جذابیت جسمی یا جنسی دارد، زن عاشق‌کش و مرد عاشق‌پیشه - مرد پرتکاپو در جهان، پیرمرد و پیرزن خردمند.
موقعیت‌های کهن‌الگویی:شامل تولد، بلوغ، خواستگاری، همبستری، ازدواج و مرگ است.

 

 

آرکی‌تایپ (‌Arche type) برگرفته از واژه یونانی آرکه تیپوس (Archety pos) است. این واژه در زبان یونانی به معنی مدل یا الگویی بوده است که چیزی را از روی آن می‌ساختند. مترجمان فارسی زبان، معادل‌های مختلی چون: صورت ازلی، کهن الگو، صورت نوعی، نهادینه و سرنمودن را برای این واژه پیشنهاد کرده‌اند. ارکی‌تایپ در چند حوزه علمی کاربرد دارد و در هر یک از آنها معنای خاصی به خود گرفته است. روان شناسی، مردم شناسی و نقد ادبی از جمله علومی است که اصطلاح آرکی تایپ در آنها کاربرد دارد. منشأ و ریشه اصطلاح آرکی تایپ یا کهن الگو را در دو نقطه می‌توان جست وجو کرد: یکی مکتب مردم شناسی دانشگاه کمبریج که این مکتب با کتابی به نام «شاخه زرین» که جیمز فریزر – انسان‌شناس اسکاتلندی – آن را در فاصله سال‌های 1890 تا 1915 میلادی نوشت، مسئله آرکی تایپ را مطرح نمود. فریزر در کتاب خود به بررسی ریشه‌های نخستین مناسک و آیین‌های مذهبی، اسطوره‌ها و سحر و جادو پرداخت و با مقایسه و تطبیق آنها و یافتن شباهت‌های فراوان نتیجه گرفت که نیازهای اولیه و اساسی انسان‌ها در همه مکان‌ها و زمان‌ها یکسان است. منشأ دیگری که برای آرکی تایپ در نظر گرفته شده است به تئوری‌های روان‌شناسی یونگ (JUNG) باز می‌گردد که البته شهرت این اصطلاح نیز بیشتر مربوط به همین حوزه است. کارل گوستاو یونگ – (Carl Gustave Jung)‌روان‌شناس و فیلسوف سوئیسی (1875 – 1961م) پس از جدا شدن از استاد خود، زیگموند فروید، (Sigmund Ferud) مطالعات روان شناسی خود را به گونه‌ای دیگر پی گرفت. او تقسیم بندی فروید را که درباره ذهن انجام داده بود، تکمیل کرد. فروید روان یا ذهن انسان را به سه بخش خودآگاه، نیمه‌آگاه و ناخودآگاه تقسیم کرده بود.یونگ که مطالعات خود را بیشتر در بخش ناخودآگاه ذهن متمرکز کرده بود، برای آن دو گونه در نظر گرفت: ناخودآگاه فردی و ناخودآگاه جمعی. به عقیده او ناخودآگاه جمعی میراثی است از دوره‌های نخستین زندگی بشر که در حافظه تاریخی انسان‌ها ثبت شده است و همه مردم در آن سهیم هستند. یونگ پس از پرداختن به ناخودآگاه جمعی، اصطلاح آرکی تایپ را به شکل وسیعی در آثار خود به کار برد. به عقیده او آرکی تایپ، ا

فکار غریزی و مادرزادی و تمایل به رفتارهایی است که انسان‌ها بر طبق الگوهای از پیش تعیین شده انجام می‌دهند. به عبارت دیگر، آرکی‌تایپ تصاویر و رسوباتی است که بر اثر تجربه‌های مکرر پدران باستانی به ناخودآگاه بشر راه یافته است. در واقع آرکی تایپ محتویات ناخودآگاه جمعی است که در همه انسان‌ها مشابه است. آرکی‌تایپ‌ها در اسطوره‌ها، افسانه‌ها، آیین‌ها و مناسک‌ مذهبی اقوام مختلف، رؤیاها، خیال‌پردازی‌ها و آثار هنری (به ویژه آثار ادبی) نمود پیدا می‌کند.یونگ معتقد است محتویات ناخودآگاه جمعی زمانی می‌تواند به شکل‌های مذکور بروز کند که به بخش خودآگاه آمده و شکلی محسوس و واقعی به خود گرفته باشد. بخش خودآگاه، هموراه آرکی تایپ‌ها را به صورت نماد و سمبل درک می‌کند که البته این نمادها در بین همه انسان‌ها مشترک است و از همه آنها مفاهیم مشابهی ادراک می‌شود؛ مثل نبرد خیر و شر یا ظلمت و روشنایی که با نماد جنگ یک قهرمان با موجودات قدرتمندی چون اژدها بروز می‌کند. یونگ اسطوره را مهم‌ترین تجلی‌گاه ناخودآگاه جمعی می‌داند.بنابراین در ادبیات، پرداختن به آثار سمبولیک می‌تواند گامی در جهت شناخت ناخودآگاه جمعی و آرکی تایپ باشد. یونگ معتقد است که دو گروه از انسان‌ها به سرچشمه‌های فکری و تجربه‌های نیاکان باستانی نزدیک‌ترند. هنرمندان و بیماران روانی؛ این دو گروه گاهی به صورت خودآگاه و گاه به طور ناخودآگاه تجربه‌های کهن انسان‌های دیرین را به یاد می‌آورند. اصطلاح آرکی‌تایپ، در نقد ادبی نیز کاربرد دارد. این اصطلاح از سال 1934 میلادی که «ماد بودکین» کتابی با نام «الگوهای صورت اساطیری در شعر» را نوشت به نقد ادبی راه یافت و منظور از آن تصاویر، شخصیت‌ها و طرح‌هایی است که در آثار مختلف ادبی تکرار می‌شود. شاید مهم‌ترین آرکی‌تایپی که همواره در طول تاریخ به شکل‌های گوناگون در آثار ادبی تکرار می‌شود مسئله مرگ و زندگی باشد. از دیگر صور اساطیری یا کهن‌الگوهای مشهور می‌توان به معراج آسمانی، تصویر بهشت و دوزخ، قهرمان آشوبگر، زنان جادوگر و جست و جوی پدر اشاره کرد. کمدی الهی دانته (Dante)، انجیل و منظومه دریانورد پیر – نوشته کالریج (coleridge) – نمونه‌هایی از آثاری هستند که آرکی تایپ‌های فراوانی را در خود و جادی داده‌اند. یادآوری این نکته ضروری است که برخی از منتقدانی که بر نقش اساسی و مؤثر اسطوره در ادبیات تأکید می‌کنند معتقدند که پرداختن به نقد آرکی تایپی بدون در نظر گرفتن نقد اسطوره ‌گرا بی‌فایده است و نمی‌توان این دو را از هم جدا کرد.


کهن الگوها را میتوان بزبان ساده اینجوری بیان کرد :
الگوهایی را که ازخانواده ، جامعه و فرهنگمون در طی زندگیمون دریافت نموده ایم و درپایین ترین سطح هوشیاریمون یعنی ناخودآگاه یافت میشود وبنحوی بصورت ناخودآگاه ( بدون تفکر ) از انها تابعیت میکنیم مثلا اینکه درفرهنگ ما هیچوقت زنی درخواست ازدواج از اقایی را نمیتونه داشته باشه واگرم چنین کسی یافت بشه همه بطور ناخوداگاه با هاش مخالفت میکنند وازنظر همه مردود است

 


کهن الگو یک جور نقش روانی و ناخودآگاه هست که در پس زمینه ی شخصیت ما قرار داره و یک سری از رفتار ها و اعمال ما رو ایجاد می کنه...
میشه بهش گفت یک تیپ کلی شخصیتی نهادینه شده...
ریشه ی اون از نسل ها قبل ایجاد شده و دارای دو حالت فردی و جمعی هست
یعنی حتی جمع ها هم می تونن در یک حالت کلی شخصیتی و رفتاری مشترک باشن...

زاعکی قالب پنیری دید

 

زاغکی قالب پنیری دید و ... آموزتده و سازنده و یا .. !!! ؟؟؟؟

زاغکی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبهک پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت به به چقدر زیبایی
چه سری چه دمی عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبودی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود.

 

احتمالا همه ما، شعر بالارو به خاطر میاریم . این شعر توی کتاب دوره دبستان ما بود و حفظش میکردیم. داستان زاغی که قالب پنیری رو میدزدید، و بعد روباه حیله گری با چرب زبونی و چاپلوسی و حیله گری و مکر و خدعه و نیرنگ و فریب ، پنیر

دزدی رو صاحب میشد.

تا حالا به مفهوم این شعر که از کودکی تو ذهنمون حک شده توجه کردین؟ شعری که همه باید حفظش میکردیم ، بنظر شما، چه نکته آموزنده و مفیدی توش بود ؟ چه درسی باید ازش میگرفتیم؟ با کدوم یک از عناصر این داستان باید هم ذات پنداری میکردیم و چه حسی رو تجربه میکریم و چه مطلبی رو باید فرا میگرفتیم ؟

شاید منظور این بوده که گول چرب زبانی و چاپلوسی و مکر و فریب و تعریف های بی مورد دیگران در مورد خودمون رو نخوریم و مسخ دیگران نشیم ، و اختیار خودمون رو تحت تاثیر اینجور چیزا از دست ندیم و دست دیگران نسپریم . !! ولی این پیام با چه روشی منتقل شده؟ هیچ توجه کردین؟

 

حضرت محمد (ص) میفرمایند : « أَلعِلمُ فی الصِّغَر کَالنَّقشِ فِی الحَجَر »

" علم در کودکی مانند حکاکی بر روی سنگ است و میماند "

در کودکی ، همه ما با افراد پیرامونمون ، والدین، دوستان و اقوام سایر الگو ها ی محیط اطرافمون و بیشتر از همه قهرمانان داستان های کودکی همذات پنداری میکنیم . و به این طریقه که میتونیم آگاهی ها و پیام های سازنده و مورد نیازمون در زندگی روزمره رو درونی کنیم !

اگه با انرژی فعال معصوم به شعر بالا نگاه کنیم، و اونو بررسی کنیم احتمالاً خودمون رو با کلاغ ،همذات پنداری میکنیم نه با روباه مکار ،‌ با اون خصوصیات و اون جلوه هایی که در این داستان به ظاهر بیان شده. ، و خودمون رو جای کلاغی میزاریم که به ظاهر مظلوم شده و روباه ظالمی پنیری که ، خود کلاغ از جایی برداشته بوده رو از چنگش در میاره ! روباه بد جنس و حیله گر و نیرنگ باز ، از دزد ، دزدی کرده و شاه دزده !!

حالا فکرکنید این کلاغی که باهاش همذات پنداری کردیم در ناخودآگاه ما نماد چیه؟ کلاغ به چی معروفه؟ دزدی ، خبرچینی ، شوم بودن ، و آشغال خوردن و ... ما با کی هم ذات پنداری کنم ؟


  

 

با کلاغی که دزدی کرده و مورد دزدی قرار گرفته؟ یا با روباه شاه دزد که یکی دیگه رو مظلوم کرده و به ظاهر ظالمه!؟

از طرفی وقتی با رویکرد انرژی فعال یتیم به این شعر نگاه کنیم ، همه دزدند و دنیا دزد بازاری است که کوچک و بزرگ ، یا مظلومند یا ظالم ، که البته همین کلاغ به ظاهر مظلوم هم در جای دیگری، صاحب پنیر را مظلوم کرده و خودش با نقش ظالم ، پنیر را از چنگ او در آورده و از او دزدی کرده ! و یک همچین جایی ، جای مناسبی برای زندگی نیست و ...

 

حالا ببینید با رویکرد معصوم و یتیم به تعادل رسیده در ناخودآگاهمون میتونیم چه درسی از این داستان بگیریم !؟ در این حالت ، خیلی بی طرفانه،‌ میبینیم که از هر دستی بدیم از همون دست میگیریم ، کلاغی که خودش دزده ، توی حیله و نیرنگ خودش غرق میشه و همون کاری که با کس دیگه ای کرده و به هر طریقی پنیر را ازاون دزدیده ، حالا کس دیگه ای با او انجام داده و پنیر را از او میدزده!!

خودمون را با هیچکدام از قهرمانان داستان همذات پنداری نکرده و از سطحی بالاتر، این حکایت را میخونیم ، و نه احساس اینو داریم که کسی ظالمه ، و نه اینکه کسی مظلومه و نه اینکه همه دنیا دزدند !!!



همدردی

 

همدلی و همدردی(4)
هیچ شده تا به حال قهرمان بازی در بیارین و تحت تأثیر عوامل بیرونی و یا حتی درونی توهم این بگیردتون که ناجی افسانه ای و یا منجی موعود و پیامبر نجات دهنده و یا دست خدا در روی زمین و یا سوپر من و بَت من و شزم و تارزان و شگفت انگیزان و ....... یه عالمه الگوهای غیر سازنده از این قبیل و قبیله هستید و دست به کار شدید و ........ یه عالمه درد سر برای خودتون و دیگران فراهم کرده باشید .

آخه باباجون، برای اینکه ادای این کارها رو هم بخواهیم ، در بیاریم هزار برابر هر نوع توانایی ، اوّل از همه باید توانایی و آگاهی و قدرت انتخاب در این زمینه ها رو داشته باشیم تا به همین راحتی خودمون و دیگران را بدبخت نکنیم و تجربیات و رشد مردم و بعضاً حتّی خودمان را مخدوش نکنیم و برای خودمان گناه و یا کارمای غیر سازنده و یا هر چیز دیگه ای که اسمش رو بگذاریم و بنامیمش ، برای خودمون درست نکنیم .

واقعاً که این احساس کاذب قهرمانی که در این جور مواقع بهمون دست میده اصلاً به اون چیزی که از دست می دهیم و باعث از دست دادن دیگران میشیم ، اصلآ نمی ارزه ، حالا مطالب پایین رو دقیق و با توجه زیاد بخونین :

 

سراغ کتاب فیزیک و مطالب کتاب علوم و از این قبیل دوران تحصیل و دانش آموزیمون در دوران تحصیل و مدرسه بریم !!!

درباره انرژی بخار آب ، مثال های زیادی زده شده بود ، اینکه با این انرژی میشه قطار و کشتی و ... رو با آن هیبت و وزن و ابعاد ، به راحتی به حرکت در بیاورد و بر اینرسی سکون آنها غلبه کرد . بخار آب عملاً یکی از واحد های اندازه گیری خیلی مهم و پر کاربرد بود !

 

 

این بخار آب قدرتمند ، از به جوش آمدن همون آب معمولی تولید و ایجاد میشه ، که مظهر سکون و آرامش و ... است ، یعنی ، آب به اون آرامی و ساکن و راکد رو حرارت میدن تا در درجه ١٠٠ درجه سانتیگراد ، به جوش بیاد !

نکته مهم اینه که ، در هر درجه ای از دمای محیط ، ما حرارت رو در معرض آب قرار می دهیم و تا ٩٩ درجه سانتیگراد این گرم کردن و حرارت دادن رو ادامه می دیم و تا ٩٩ درجه ، هیچ تغییری در اون ظاهر آرام و ریلکس و ساکن آب بوجود نمیاد ، ولی با کمی حرارت بیشتر به موقعیتی باور نکردنی می رسیم . کل مجموعه به جنب و جوش و تلاطم عجیبی در میاد که در مقایسه با اون آرامش عمیق ، اصلاً باور کردنی نیست و همون یک درجه یعنی از ٩٩ تا ١٠٠٠ است که کشتی را به حرکت در میاره !!!

 

قبل از رسیدن به دمای جوش یعنی 100 درجه سانتیگراد ، آب راکد و بی حرکت و به نوعی برای مصارف مد نظر ما ، یعنی برای اون حرکتهای عظیم و سنگین ، بی فایده است . اما وقتی به نقطه جوشش میرسه ، انرژی فوق العاده ای تولید ، که تولید و ذخیره شده به یک مرتبه آزاد میشه .

 

 

پروسه یتیمی ، پروسه کسب انرژی برای طی کردن و پشت سر گذاشتن کل سفر قهرمانی ماست . یعنی برای طی کردن ١٠٠ کهن الگوی بعدی ، ما احتیاج داریم تا انرژی کافی از معصوم و یتیم را هر کدام از روش خودشون ، کسب کرده باشیم .

پروسه های " به زعم خودمون نا خوشایندی " که باعث یتیمی ما هستند ، برای انرژی بخشیدن به ماست.

حالا فرض کنید ، یک نفر در پروسه رشد شخصی خودش ، داره به درجه حرارت نقطه جوش ، نزدیک میشه و درست ، نزدیک به رسیدن به نقطه تغییر و کسب انرژیه و ما با کمک بی جا و حساب نشده و نا آگاهانه و نا بخردانه و بی مورد خودمون ، یعنی با همون همدردی نابجا و قهرمان بازی مسخره مان که از کارتونها الگو برداری کردیم ، انرژی بخشی به آب و شعله رو کم می کنیم و عملاً باعث به تعویق انداختن پروسه رشد و گرفتن درس تجربه های شخصی اون فرد میشیم !!

مثل این میمونه که رفته باشیم پیک نیک ، زمان زیادی بگردیم و شاخه های خشک گیر بیاریم ، آتش درست کنیم و صبر کنیم آب به جوش بیاد و بعد درست سر بزنگاه که همه چیز مهیا شد

ه ، و همه چیز برای سرو و صرف یک چایی دبش و گوارا آمادس ، یک کسی از راه برسه و شعله رو خاموش کنه ! میبینین چقدر وقت و انرژی هدر رفته ؟ و حالا آماده سازی دوباره اون چایی چقدر طول میکشه و زمان و انرژی می بره ؟

تازه اسم این ، خرابکاری و اشتباهمون رو هم ، ‌کمک و همدردی و یا حتی به اشتباه همدلی هم می گذاریم ، و به خودمون هم می بالیم !! در حالیکه نه تنها هیچ کمکی نکرده ایم ، که باعث به تعویق افتادن رشد و حرکت و تعالی اون فرد هم شدیم.

در پروسه یتیمی ، همدلی و همراهی لازم و ضروریه، اما همدردی بی جا لطمه جبرای ناپذیری به طرفین ناجی و منجی میزنه .

 

 

پس همیشه یادمون باشه و به لطف خدا ، از یادمون نمیره که در این گونه مواقع ، این گونه کمک کردن ها و منجی شدن ها ، اوّلین و راحت ترین و بعضاً برای هر دو طرف ، ناآگاهانه ترین ، برای انجام بوده و حتی به عبارت دیگر می توان گفت که اینگونه کمک غیرسازنده نکردن ، به صورت انتخاب آگاهانه و سازنده با رویکرد کروی ، به نوعی ارزشمندترین و سخت ترین انتخاب است .

...

همدلی و همدردی (3)
پروسه رشد و تعالی ، کرم ابریشم پس از مدت زمانی در داخل پیله اش، و تبدیل شدن او به پروانه !!!!

 

کرم ابریشم کوچک و نه چندان زیبا ( کرم را با حالت کرمگونه اش تصور کنید )، بعد از تولد ، مدتی رو بی خیال و با خیال راحت و بدون در نظر گرفتن حیواناتی که ، امکان دارد برای رشد و متعالی شدن خودشون اون رو بخورند ، به خوردن بی مهابای برگ و تغذیه کامل میگذرونه، بعد از اینکه به اندازه کافی سیر شد و به حد ترکیدن رسید !! (کسب انرژی در سطح کهن الگوی معصوم ) ، به گوشه ای میره و شروع به تنیدین پیله به دور خودش میکنه !‌و حسابی خودش رو تو اون می پیچونه و با شکم پر اونجا ، جا خوش میکنه !

 

مدت زمان مشخص و معلومی میگذره و کرم ما که حالا آماده پروانه شدنه، شروع به تقلا کردن و دست و پا زدن میکنه ، تا پیله دورش رو پاره کنه ، این پروسه برای پروانه جوان ، خیلی سخت و دردناک و طولانیه ، ‌ولی بعد از عبور از این تلاش ، بالهاش جون می گیره و به آسمون آبی پرواز میکنه ! (کسب انرژی در سطح کهن الگوی یتیم )

 

 

پروسه پاره کردن پیله بوسیله ما ، که از دور ناظر و شاهد این پروسه هستیم، شاید خیلی آسون و ساده بیاد ، و شاید دلسوزی مون گل کنه و همدردی مون بگیره و بخواهیم به هر وسیله ای ، پروسه خروج از پیله اون پروانه جوان رو راحتتر کنیم !‌ درسته که با این کار ما ، پروانه جوان ما زودتر از پیله خارج میشه اما...............

 

پروانه ای که خودش پیله رونشکافته باشه ،‌ توان پرواز رو نخواهد داشت !!

همون پروسه سخت و دردناک پاره کردن پیله ، به بالهای اون توان پرواز میده ،‌ و ما با همدردی بیجا و نا مناسب خودمون ، تمام زحمات اون رو بر باد دادیم و فرصت پرواز رو ازش گرفتیم !! و کل مسیر زندگیش رو به نوعی بسیار متفاوت از آنچه که باید باشه ، کنترل کردیم.

 

 

پروسه یتیم هم درست شبیه همین اتفاق میمونه ، دلسوزی و همدردی بی جا ، و یا هر نوع دخالت بی جا ، فرد یتیم رو از رشد و تعالی خودش باز میداره .

اما با همدلی مناسب و درک کردن زمان و مکان و موقعیت و حالت ، فرد یتیم ، با آگاهی در لحظه خودمون می تونیم موجبات رشد و تعالی اون فرد رو ، در راستای رسالت شخصی اش فراهم کرده و نه تنها مانع رشد دیگران نشویم که به نوعی ، با اینگونه همدلی و همراهی کردن با آنها ، با رقم زدن یک پروسه رشد دیگر در ناخودآگاه جمعی جهان هستی به رشد شخصی خودمون ، او و کل جهان هستی در راستای رسالتشون کمک کرده باشیم .

 

...

تفاوت کسب انرژی معصوم و یتیم
گفته بودیم که کهن الگو های کسب انرژی در سفر قهرمانی ، آرک تایپ های معصوم و یتیم هستند .

معصوم با بودن در امنیت ، ‌و در عین پذیرش حاکمیت ، کسب انرژی می کند و رشد می کند. اما یتیم با قصد خروج از امنیت و ایجاد امنیت خود ساخته و کسب استقلال ، و با دیدن انحراف معیار ما بین ، انچه که هست و آن تصویری که از امنیت در ذهن خود دارد ، انرژی گرفته و به سمت تشکیل امنیت خود ساخته حرکت می کند.

مثلاً در نظر بگیرید، بروسلی، تا وقتی پسر بچه کوچکی بود ، در خانه و در امنیت والدین به سر می برده، با خیال راحت تغذیه می کرده و کلاس ورزش می رفته ، فنون مبارزه رو بدون خطر و با خیال راحت یاد می گرفته و تمرین می کرده و انرژی می گرفته...

 

 

اما وقتی برای بازی با هم بازی ها یش به کوچه می رفته ، با بچه ها دعوا میکنه ، زخمی و خونی میشه ! از دیدن زخم و خون ، و اینکه از همه قویتر نیست و ... انرژی می گیره. تا بِره فنون جدید یاد بگیره و روی پای خودش بایست

ه .

یا مثلاً ، بچه ای رو فرض کنید که با خیال راحت ، در حال تحصیل در مقطع پیش دانشگاهیه ، والدینش براش همه چیز رو مهیا می کنن تا با خیال راحت درس بخونه ، اون هم بدون هیچ نگرانی و استرسی ، مطالعه میکنه .

 

حالا اگه مثلاً در کنکور رتبه خوبی نیاره ، یتیم میشه، انحراف خودش رو از آنچه که می خواسته و اون چه که هست ، میبینه، و با دیدنش نیرو می گیره تا سال بعد با توان بیشتری مطالعه کنه و به آنچه میخواسته برسه !

 

 

در زندگی روزمره مان، همواره، می بایستی از تمامی امکانات در راستای کسب انرژی و کمک به طی طریقمون استفاده کنیم و در لحظه با توجه به فعالیت انرژی آرک تایپی ، همون لحظه در ناخوداگاهمون ، با هر روش ممکن ، در حال کسب انرژی برای ادامه راه و طی طریقمان باشیم و هیچ لزومی ندارد که به یکی از راهای کسب انرژی بسنده کنیم و فقط همه فکر و ذکرمون این باشه که از همون یک راه برای ادامه مسیرمونن کسب انرژی کنیم و با انعطاف پذیری و حضور در لحظه ، انتخابگر این هستیم که چگونه کسب انرژی کنیم و کم اصطکاک و پر انرژی و چالاک و سرحال به راهمون ادامه بدیم .

 

 

خوبه که یاد بگیریم، تا وقتی در امنیتی هستیم،‌بدون مخدوش کردن اون امنیت ، رشد کنیم و توان خودمون را افزایش بدیم ، و بعد از امنیت هم ، کسب انرژی کنیم و به سمت امنیت خود ساخته خودمون حرکت کنیم .

 

...

همدردی و همدلی (2)
برای درک بهتر تفاوت همدردی و همدلی ، چند مثال میزنیم :

برای همدلی کردن با زنی که از درد زایمان به خودش میپیچه،‌ میتونیم دستشو بگیریم و بهش بگیم ،‌ " میفهمم که چقدر درد داری ،‌ درک میکنم که چه پروسه سختی را طی میکنی، اما میدونم که تو از پسش بر میای و موفق میشی" و همچنین میتونیم ، بهش یادآوری کنیم که خیلی از زنها در شرایط مشابه تو بودند و موفق شدند ،‌ پس تو هم میتونی و عملا یه جور پیوند بین اونها ایجاد کنیم تا با همراه شدن با اونها حس توانایی بهش برگرده !

 

با این تکنیک، یعنی مرتبط کردن تجربه شخصی یک تجربه گر با هر تعداد تجربه گری که از ابتدای بشریت تا کنون مشخصا ، آن تجربه و یا تجربیات مشابه با آن تجربه را با موفقیت پشت سر گذاشته اند، عملاً شخص به یک حوزه سرشار از انرژی با رویکرد گیر نکردن در تجربه و پشت سر گذاشتن آن و گرفتن درس تجربه ، مرتبط گردیده و به این روش ، براحتی او را در زمره آن گروه قرار داده ایم.

و اگر ، به روشی غیر از این مثلاً حالتی که یتیم نا آگاه و غیر سازنده دارد ، احتمالاً اگر خانم بارداری را مشاهده کنیم و آمار تلف شدن مادران باردار از ابتدای تاریخ ، تاکنون ، یک درصد هم که باشند ، به او خواهیم گفت که " ای وای چرا باردار شدی ، مگر نمیدانی که چه تعداد مادران، از ابتدای تاریخ تا کنون در هنگام وضع حمل از درد و سایر مسایل زایمان جان خود را از دست داده اند ؟...؟؟؟!!!! " و یا زحمات و مشکلات احتمالی را به او یادآور شد !!

 

 

 

و یا همدردی کردن، مثل این میمونه که همراه این زن ، پا به پای او اشک بریزیم ، به اندازه او درد بکشیم و بعد برای نجات او از این درد ، بخواهیم کارهایی یا رفتار هایی انجام بدهیم و یا بواسطه عوام و وسایلی ، درد او را کم کرده و یا تسکین داده و یا تمام کنیم ، در این روش نه تنها ، تجربه شخص را مخدوش نموده ایم ، بلکه حتی میتوانیم باعث این گردیم ، که با اینکه هنوز خیلی تا وقت مناسب وضع حمل مانده ،‌ جنین او را سقط کنیم !

 

 

 

یا اینکه حتماً شنیده اید که مادری که درد زایمان را نکشیده باشد، احساس مادری در او فعال و شکوفا نمیگردد، و یا بعضاً شنیده ایم، که مادران هنگام پشت سر گذاشتن درد زایمان است که سینه های خشکشان تبدیل به جویباری از شیر حیات بخش مادرانه میگردد .

 

 

تصور کنید که با این مدل، به نظر خودمون کمک کردن، چه لطمه بزرگی به اون زن و کودکش وارد کردیم ،‌ و تازه اسم این رفتار غلط خودمون رو کمک و فداکاری و ایثار میزاریم و بهش مفتخریم!

فردی که در حال همدلی کردنه، با اینکه خودشو همسطح فرد یتیم کرده،‌ولی عملاً از ارتفاع بالاتری به مسئله نگاه میکنه و خودش رو در گیر و درون مسئله نمیکنه. اون میدونه،‌که این مسئله برای فرد یتیم، چه هدایای بی نظیری به همراه داره ، و حاضر نمیشه اونها رو از او دریغ کنه .

مثلاً وقتی فرزندی در حال گریه کردن است و اسباب بازی خاصی را خواسته که مادر صلاح نمیداند برایش تهیه کند ، برای همدلی با او ، مادر میبایستی ،هم انداه و هم قد او شده ، ‌در کنارش بنشیند ، بطوریکه کودکش او را کاملاً هم سطح خود بیبیند و احساس بالا به پایین بودن با او را نداشته باشد .

در حالیکه

، مادرانی که همدردی میکنند ، عملاً فراموش میکنند که در چه جایگاهی هستند و شاید حتی بلند تر و شدید تر از فرزندشان به گریه و زاری میپردازند و یا در حال امر و نهی کردن هستند .

(تصور کنید بچه دوساله ای با ۶٠ سانتیمتر قد در حال گریه کردن با چشمان اشک آلود که اطرافش را نا واضح و تار میبیند ، و پدری با یکی دو متر قد ، در کنارش که او را توبیخ میکند که چرا داری گریه میکنی ) .

 

پس دقت داشته باشیم در زمان فعالیت این کهن الگو یعنی آرک تایپ یتیم در درونمان ، و یا در درون هر کس دیگری ، موقعیت بسیار بسیار بغرنج و حساسی در حال وقوع است و در این حالت چه با رویکرد درونی و چه با رویکرد بیرونی ، چه در رفتار با خود چه با دیگران ، چه خود حامل این انرژی باشیم و چه دیگران ، میبایستی بسیار ظریف و دقیق و حساب شده و بطور کل اگاهانه و سازنده عمل نماییم تا مبادا ، در طی این پروسه و پشت سر گذاشتن آن که به نوعی مهمترین و تعیین کننده ترین مرحله برای کسب انرژی های لازم از طریق دیدن انحراف معیار هایمان ، برای گرفتن درس تجربه هایمان میباشد را آنگونه که شایسته و بایسته است ، زندگی کنیم .

 

...

همدلی و همدردی (1)
اشاره کوتاهی شده بود که ، در زمان فعالیت انرژی کهن الگوی یتیم ، در ناخودآگاهمان ،به دلایلی که از جمله خصوصیات این آرک تایپ می باشد، مثلاً بدبینی زیاد ، دست یاری و کمک از سمت کسی بالاتر از خـودمان راقبول نمی کنیم !!!!

زیرا در حالت بدبینی ، زمانیکه کسی بالاتر از من وجود دارد و توانایی گرفتن دست من را دارد و قادر است که رابطه از بالا به پایین با من برقرار کند ، قطعاً ظالم است و من در جایگاه مظلوم قرار دارم، و حتی اگر او ظالم مستقیم من نباشد ، ظالمی است که ظلمی در حق مظلوم دیگری روا داشته است .و بر این اساس او به نوعی به غلط ، در جایگاه مقابل ما، قرار داشته و به این منظور پذیرای دست کمک و یاری از او را نبوده و نیستیم و نخواهیم بود.

 

 

در زمان یتیم شدنمان،"زمانیکه مختص پروسه دیدن درد و کسب انرژی از انحراف معیار موقعیت و وضعیت امنیت موجودمان با امنیت مطلوب میباشد " ، احساس تنهایی عمیقی می کنیم و حس می کنیم ، کسی مارا نمی فهمد و درکمان نمی کند‌ و توی این دنیا، البته با نگرش غیر سازنده اون، یکه و تنهاییم و نه، منحصر به فرد و یگانه ، که احساس یکه و تنها بودنمان قطعاً مزاحم عبور از این مرحله و طی طریقمان بوده و به عکس، احساس اصیل منحصر بفرد و یگانه بودن است، که ما را در این مسیر یار و یاور است ...

 

برای کمک به یتیم، ( چه با رویکردبیرونی و چه یتیم درون خودمان) ، باید هم سطح و هم اندازه او بشویم تا به ما اعتماد کند و دست در دست یکدیگر، و با همبستگی و یا به نوعی هم وابستگی، و به کمک و یاری همدیگر، هر کدام به سهم خود، به یکدیگر کمک و یاری رسانده و یکدیگر را بلند کنیم.

این پروسه همدلی، نکات و ظرایف و لطایف خاص خودش را دارد ، که باید خیلی به آنها ، توجه کنیم ، چون با یک اشتباه کوچک پروسه همدلی به همدردی و ایثار و ازخودگذشتگی و فداکاری و ... و از این قبیل کلمات به ظاهر زیبا تبدیل شده ، و به جای کمک آگاهانه و انتخابگرانه به رشد او ، در حقیقت پروسه رشد فرد یتیم را ، ناآگاهانه و غیر سازنده ، مختل کرده و روند طی آنرا با مصائب گوناگون دچار می سازیم .

 

هدف از همدلی کردن آن است که شخص ، در طی پروسه اش ، احساس تنهایی ناتوانی و بی کسی نکرده ، و همواره در نظر داشته باشد که شخص دیگری نیز در این جهان هستی وجود دارد که او را به هر دلیلی می فهمد و درک می کند و دیگر اینکه، او اطمینان حاصل می کند که، شخص دیگری هم این تجربه را پشت سر گذاشته و نه تنها درس مربوط آن را دریافت نموده است، بلکه اکنون نیز هنوز زنده است و در حالتی مطلوب و رضایتمند، در مورد همان تجربه، در مجاورت ما قرار دارد .

 

 

 

 

 

باهاش باش (۱)

 

بررسی نحوه فعالیت یتیم سازنده در هر یک از ما
بررسی نحوه فعالیت یتیم سازنده در وجود هر یک از ما ، و نشانه های موجود برای شناسایی آن به منظور اصلاح و تعدیل فعالیت این کهن الگو در ناخودآگاه و روانمان :

 

١- در راستای استقلال گام برمی دارد و قصد دارد که بر روی پای خود بایستد و در مواردی که زمان آن فرارسیده ، مستقل گردد .

 

٢- تمایل به ایجاد امنیت خودساخته و مبتنی بر خودش دارد و در بخشی که راه استقلال را میپیماید ، مستقل عمل کرده و انرژی خود را متمرکز برای رسیدن به استقلال در آن بخش هزینه مینماید و پذیرای متولی امنیتی در آن زمینه نیست .

 

٣- چشمانی بینا دارد ، چشمان اشکبار حاصل از تعامل با تجربه را پاک کرده و می تواند به خوبی ببیند .

 

۴- توانایی و تحمل دیدن و بررسی صحنه درد را داشته و از دیدن آن کسب انرژی نموده و از این طریق خود را برای تعامل سازنده با تجربه ، آماده می سازد .

 

۵- او می داند که چگونه پروسه " باهاش باش " را زندگی کند و تا کسب انرژی کامل ، از تجربه آگاهانه ، به این پروسه ادامه می دهد .

 

۶- انرژی لازم برای گرفتن درس تجربه را به طور کامل از هر تجربه ای کسب می نماید و از این طریق با تجربه ، کامل می گردد .

 

٧- اندازه و مقدار را می شناسد و خوب می داند که کسب انرژی از تجربه ، کجا شروع و به کجا ختم می گردد، و میداند که چگونه از این انرژی ، سر جای خودش و به اندازه خودش و در زمان مناسب خودش استفاده کند.

 

٨- در زمینه ای که قصد کسب استقلال و رهایی از وابستگی را دارد به میزانی کسب انرژی نموده و خود را آماده برای مستقل شدن میبیند ، که براحتی توانایی برخاستن از سر جای خود را داشته و می تواند روی پای خود بایستد .

 

٩- ساده لوح نیست و سهم شیطان و بخش های سایه را در هر تجربه ای لحاظ کرده و در نظر می گیرد و آگاه است که هر آگاهی و یا نوری ، همواره با خود بخش سایه ای نیز داشته ، که هر لحظه در هر جایی به هر شکلی میتواند خود را ظاهر نموده و آشکار سازد .

 

١٠- همواره آماده و مهیای حرکت و تغییر است، چرا که به میزان لازم در زمینه ای که یتیم شده است ، کسب انرژی نموده و مترصد تغییر و حرکت و شروع پروسه کسب استقلال بوده و به عبارتی در حالت stand by به سر می برد .

 

١١- توانایی همدلی و همیاری با دیگران را دارد .و در اینگونه مواقع تجربه درد کشیدن دیگران (حضور در تجربه ) او را منقلب نساخته ، و باعث نمیگردد که با ایشان همدردی نموده و یا احیانا تجربه آنان را خدشه دار نموده، و یا پروسه کسب انرژی از تجربه را برای آنان با اخلال روبرو کند .

 

١٢- با کسانی که تجارب مشابه خودش را دارد ، می تواند هم فازی گرفته و از تجارب آنها در زمینه عبور از تنگنا ها و گرفتن درس تجربه هایشان استفاده کند .

 

١٣- توانایی دریافت کمک را دارد و در پروسه تعامل با تجربه برای گرفتن درس آن می تواند از مساعدت دیگران بهره مند گردد . تمایل و توانایی در کمک رساندن به دیگران در مورد اخذ درس تجربه هایشان در مورادی که پشت سر گذاشته را دارد .

 

١۴- می تواند با سایر هم تجربه های خود چه به صورت فیزیکی و 

بررسی نحوه فعالیت یتیم غیرسازنده در هر یک از ما
بررسی نحوه فعالیت یتیم غیرسازنده در وجود هر یک از ما ، و نشانه های موجود برای شناسایی آن به منظور اصلاح و تعدیل و رفع و تعویض آنها با رویکرد سازنده فعالیت این کهن الگو در ناخودآگاه و روانمان :


١- بدبین است و در مورد هر چیزی بدترین حالت آن را برای خود متصور بوده و ذهنیتی مبنی بر اینکه خوبی وجود دارد و یا می تواند وجود داشته باشد ، ندارد .


٢- خود را ترک شده و ول شده می پندارد و اینگونه زندگی می کند که هیچ کجا امن نیست و یافتن امنیت محال و ناممکن است .


٣- هیچ اعتمادی به هیچ کس ندارد و نظرش ا

ین است که اگر اعتمادی موجود می بود ، من از امنیت قبلی طرد نمی گردیدم و می توانستم سرخوش و سرمست به ماندن در امنیتم ادامه بدهم . ( عدم پذیرش )


۴- همه چیز پیش روی او سیاه است و همه را سیاه می بیند و ناامید است و هیچ امیدی به آنچه که بعداً اتفاق می افتد ندارد .


۵- هیچ کمکی را پذیرا نیست و هر دست کمکی را به عنوان دشمن و توطئه ای برای جراحت و صدمات بیشتر و عمیق تر و سهم گین تر برمی شمارد .


۶- عزلت نشینی و تنهایی را برمی گزیند و حاضر نیست که دیگران به او نزدیک شده و یا در هر حالتی ارتباطی با او به هر گونه ای و به هر منظوری برقرار سازند .


٧- تک رو بوده و کاملاً انفرادی عمل می نماید و همراه را دشمن و یا مانع حرکت به حساب آورده ، اصرار بر این دارد که اینگونه مزاحمتی را برای خود فراهم نیاورد .


٨- از همراهی با دیگران در اجتماعات کم تعداد ((‌به صورت ٢ یا ٣ نفره )) می پرهیزد و ترجیح می دهد که در صورت همراهی ، چند نفره و گروهی و آن نیز به صورت ضد اجتماعی ، یعنی گروهی که در مجاورت با عظمت جامعه فرد به حساب بیاید ، عمل نماید . (تشکیل گنگ و گروه و دسته مخالفین)


٩- انرژی های خود را به صورت مقطعی و بر سر مسائل نسبتاً بی اهمیت و کم ارزش و بی مقدار تخلیه می نماید و به نسبت انرژی های زیادی را بر سر آنچه که ارزش آن همه انرژی را ندارد ، تخلیه می نماید و در هر لحظه با تمام قوا ، و نه به نسبت ، و به اندازه هر مسئله ای به اندازه خودش ، وارد عمل می گردد .


١٠- برای خود لیست سیاهی از کسانی که او را به زعم خودش تنها گذاشته و رفته اند و او را ول کرده اند ، دارد و همواره اینان را به خاطر دارد .


١١- خان مخالف خوان است و سعی دارد هویت و شخصیت و موجودیت خود را در راستای مخالفت با دیگران و خصوصاً جمع اعلام نموده و از این طریق اهمیت خود را به دیگران به غیر از خود اعلام نماید و اینگونه خاص باشد .


١٢- هیچ فردای روشنی را نمی تواند برای خودش در نظر بگیرد و از نگرش به آینده ترس و واهمه دارد و فقط به آنچه که از دست داده فکر می کند .


١٣- در دامان متولی امنیت خود و در حالت وابستگی محض ، صرفاً تظاهر به استقلال و وجود هویت مجزا و عدم وابستگی داشته و اعمالی نیز در جهت تضعیف متولی امنیت خودش انجام می دهد که از این طریق به خود و دیگران ثابت نماید که او متولی امنیتش نیست و اگر نه به او آسیب نمی زند .


١۴- به هر چیزی گیر می کند و گیر کردن و عادت کردن به هر چیزی را برای خودش شبه امنیت به شمار آورده و تکراری بودن و جدید و عجیب و غیرمنتظره نبودن آن را به نوعی امنیت به شمار می آورد .


١۵- همواره از هر نوع امنیتی که به هر اندازه ای و به هر مقداری برایش مهیا می گردد ، حتی اگر بعضاً خودساخته هم باشد از ترس اینکه مبادا از دستش بدهد داوطلبانه و بسیار زودتر از آنچه که طبیعتاً مقدر است ، خارج گردیده و همواره امنیت در ناامنی را به انتخاب ناآگاهانه خودش بر گزیده و تجربه می کند .


باهاش باش(1)
پروسه یتیمی لزوماً، مرحله ای ، لحظه ای و سریع نیست !

برای کسب انرژی در زمان فعالیت کهن الگوی یتیم ، زمان لازمه که اصطلاحاً بهش میگیم :

" باهاش بودن "

یعنی زمانیکه انرژی کهن الگوی یتیم در ما فعال شده ، نباید سریع و تحت مدیریت همان انرژِی کهن الگویی و بدون هضم صحیح و مدیریت اون انرژی های کسب و ذخیره شده ، دنبال راه و هدف بگردیم ! باید لحظه ای تامل کنیم ، موقعیت موجود ، توان و میزان آگاهی خودمون رو بسنجیم و بعد انتخاب کنیم که چه رفتاری بهترینه !

وقتی اتفاقی مغایر با پیش بینی و علایق ما رخ میده ، باید همراهش بشیم ، به اصلاح خودمون " باهاش باشیم" ، تا بتونیم بهترین انتخاب رو داشته باشیم .

باید اجازه بدیم کهن الگوی یتیم درون ما به اندازه خودش و بطور صحیح ، در همون پروسه ، کسب انرژی کنه و به عنوان مثال اجازه دهیم باتری مربوطه کاملاً شارژ بشه ! و در حالت شارژ کامل قرار بگیره.

 

دقت کردین در بروشور راهنمای وسایلی که با باتری های قابل شارژ کار می کنند ، نوشته شده ، برای استفاده بهینه از ظرفیت و عمر باتری ، اجازه دهید تا کامل باتری هر بار بطور کامل شارژ و تخلیه بشود ، تا طول عمر مناسب و کاربری بهینه داشته باشه !

پروسه یتیم هم به همین شکل بوده و اگر دراین مرحله مهم ، کسب انرژی رو نصفه و نیمه بزاریم ، وسط راه انرژی کم میاریم و اونوقته که وسط راه ، گیر می کنیم !

دشارژ شدن باتری هم به همین شکله ، یعنی اگه تا وقتی هنوز باتری کاملاً خالی نشده ، دوباره اونو به برق وصل کنیم ، هر بار از طول عمر مفید باتری کم کردیم ! در پروسه یتیمی هم ، در هر مرحله و تجربه ، باید انرژی به اندازه خودش و سر جای خودش مصرف بشه و نگه داشتن انرژی یتیم پروسه های قبلی برای پروسه های بعدی ، قطعاً غی

ر سازنده و مخرب خواهد بود .

 

 

و یا در مورد دوران بارداری و حاملگی می تونیم در نظر بگیریم ، درسته که این دوران ،‌ دوران سختی است و خانم باردار ،‌ مصائب و رنج زیادی را تحمل میکنه و به جون میخره ( به هم ریختگی هورمون ها ، حالت تهوع ، اضافه وزن ، دفرمه شدن بدن ، حمل بار سنگین اضافی متمرکز در یک نقطه ، ‌و غیره ...) ولی همه ما خوب می دونیم که اگر این خانم باردار ، باهاش نباشه ! " و با تجربه ای که داره همراه نباشه و بخواد اونو از خودش دور کنه ، بچه ای و نتیجه ای ، حاصل نخواهد شد و کاملا شبیه به همین مثال ، تجاربی که ما در زندگیمون داریم ، مثل اینه که ، آبستن اون تجربیات هستیم و اگر اونها را ، سقط کنیم و یا زودتر از موعد ، بخواهیم از خودمون دورشون کنیم ، کل آن پروسه را به انضمام سختی هایی که تا اینجای راه ،‌ در مورد آن تجربه کشیدیم را هم کاملاً از دست داده ایم.

 

یتیم غیر سازنده

 

بررسی نحوه فعالیت یتیم غیرسازنده در هر یک از ما
بررسی نحوه فعالیت یتیم غیرسازنده در وجود هر یک از ما ، و نشانه های موجود برای شناسایی آن به منظور اصلاح و تعدیل و رفع و تعویض آنها با رویکرد سازنده فعالیت این کهن الگو در ناخودآگاه و روانمان :


١- بدبین است و در مورد هر چیزی بدترین حالت آن را برای خود متصور بوده و ذهنیتی مبنی بر اینکه خوبی وجود دارد و یا می تواند وجود داشته باشد ، ندارد .


٢- خود را ترک شده و ول شده می پندارد و اینگونه زندگی می کند که هیچ کجا امن نیست و یافتن امنیت محال و ناممکن است .


٣- هیچ اعتمادی به هیچ کس ندارد و نظرش این

 است که اگر اعتمادی موجود می بود ، من از امنیت قبلی طرد نمی گردیدم و می توانستم سرخوش و سرمست به ماندن در امنیتم ادامه بدهم . ( عدم پذیرش )


۴- همه چیز پیش روی او سیاه است و همه را سیاه می بیند و ناامید است و هیچ امیدی به آنچه که بعداً اتفاق می افتد ندارد .


۵- هیچ کمکی را پذیرا نیست و هر دست کمکی را به عنوان دشمن و توطئه ای برای جراحت و صدمات بیشتر و عمیق تر و سهم گین تر برمی شمارد .


۶- عزلت نشینی و تنهایی را برمی گزیند و حاضر نیست که دیگران به او نزدیک شده و یا در هر حالتی ارتباطی با او به هر گونه ای و به هر منظوری برقرار سازند .


٧- تک رو بوده و کاملاً انفرادی عمل می نماید و همراه را دشمن و یا مانع حرکت به حساب آورده ، اصرار بر این دارد که اینگونه مزاحمتی را برای خود فراهم نیاورد .


٨- از همراهی با دیگران در اجتماعات کم تعداد ((‌به صورت ٢ یا ٣ نفره )) می پرهیزد و ترجیح می دهد که در صورت همراهی ، چند نفره و گروهی و آن نیز به صورت ضد اجتماعی ، یعنی گروهی که در مجاورت با عظمت جامعه فرد به حساب بیاید ، عمل نماید . (تشکیل گنگ و گروه و دسته مخالفین)


٩- انرژی های خود را به صورت مقطعی و بر سر مسائل نسبتاً بی اهمیت و کم ارزش و بی مقدار تخلیه می نماید و به نسبت انرژی های زیادی را بر سر آنچه که ارزش آن همه انرژی را ندارد ، تخلیه می نماید و در هر لحظه با تمام قوا ، و نه به نسبت ، و به اندازه هر مسئله ای به اندازه خودش ، وارد عمل می گردد .


١٠- برای خود لیست سیاهی از کسانی که او را به زعم خودش تنها گذاشته و رفته اند و او را ول کرده اند ، دارد و همواره اینان را به خاطر دارد .


١١- خان مخالف خوان است و سعی دارد هویت و شخصیت و موجودیت خود را در راستای مخالفت با دیگران و خصوصاً جمع اعلام نموده و از این طریق اهمیت خود را به دیگران به غیر از خود اعلام نماید و اینگونه خاص باشد .


١٢- هیچ فردای روشنی را نمی تواند برای خودش در نظر بگیرد و از نگرش به آینده ترس و واهمه دارد و فقط به آنچه که از دست داده فکر می کند .


١٣- در دامان متولی امنیت خود و در حالت وابستگی محض ، صرفاً تظاهر به استقلال و وجود هویت مجزا و عدم وابستگی داشته و اعمالی نیز در جهت تضعیف متولی امنیت خودش انجام می دهد که از این طریق به خود و دیگران ثابت نماید که او متولی امنیتش نیست و اگر نه به او آسیب نمی زند .


١۴- به هر چیزی گیر می کند و گیر کردن و عادت کردن به هر چیزی را برای خودش شبه امنیت به شمار آورده و تکراری بودن و جدید و عجیب و غیرمنتظره نبودن آن را به نوعی امنیت به شمار می آورد .


١۵- همواره از هر نوع امنیتی که به هر اندازه ای و به هر مقداری برایش مهیا می گردد ، حتی اگر بعضاً خودساخته هم باشد از ترس اینکه مبادا از دستش بدهد داوطلبانه و بسیار زودتر از آنچه که طبیعتاً مقدر است ، خارج گردیده و همواره امنیت در ناامنی را به انتخاب ناآگاهانه خودش بر گزیده و تجربه می کند .

فعالیت یتیم سازنده --باهاش باش(۲)

 

باهاش باش(2)
فرض کنید برای سفر به منطقه جنگلی رفتین ، در طبیعت چادر زدین و با خیال راحت خوابیدین! یخورده که میگذره ، ‌حرکت چیزی رو برروی صورتتون حس میکنید! و نیم نگاهی که میندازین ، میبینین ، یه عنکبوت داره روی صورتتون راه میره !!

 

اگه سریع سرتون رو تکون بدین ، و بخواین اونو دور کنید ، احتمال داره ،‌ عنکبوت سمی بوده و نیشتون بزنه و خوووووب بقیش معلومه !

عاقلانه ترین راه رو در این میبینید که بی عمل و بی حرکت باقی بمونید ، تا عنکبوت عزیز، به راهش ادامه بده و از صورتتون بره پایین ! با اینکه که میتونیم عنکبوت را از روی صورتمون حرکت بدیم اما چون ، میدونیم که این حرکت دادن ، در آن لحظه، به نفع ما نیست اینکار را انجام نمیدیم و آگاهانه بی عمل میمونیم.

این مثال رو زدیم تا یادآوری کنیم ،‌گاهی بهترین کار، کاری نکردنه !

البته نه از روی ناتوانی ، بلکه از روی آگاهی و انتخاب !

زمانیکه با تجربه ای مجاور میشیم، باید لحظه ای تامل کنیم، بررسی کنیم که آیا آگاهی کافی برای انتخاب بهترین رفتار رو داریم؟

و اگر نداریم، صبر کنیم و به خودمون فرصت بدیم ! البته نه فرصتی برای فرار و فراموشی ، بلکه فرصتی برای کسب آگاهی لازم برای مجاور شدن با اون تجربه جدید !

بر سر دوراهی ، زمانیکه آگاهی لازم برای انتخاب هر یک از راههای پیش رویمان را نداریم ، بهترین گزینه، و آگاهانه ترین انتخاب ، بی عملی است . بی عملی در راستای اینکه، کسب آگاهی نماییم ، و آنچه که میبایستی به ما کمک نماید ، تا انتخاب اصلح را داشته باشیم ، را کسب نموده و به آن آگاه شویم .

 

زمانیکه تجربه ای مغایر با خواست و علایق ما رخ داده، و به عبارتی یتیم شده ایم، نباید بلافاصله و بدون مکث ،سریع به دنبال راه حل باشیم زیرا که گاهی اوقات ، لازم است تا با این اتفاق همراه بوده و از این طریق آمادگی لازم و کافی را کسب کنبم .

باز هم تکرار میکنیم که، گاهی بهترین کار ، کاری نکردن، و بهترین عمل بی عملی، و بهترین انتخاب ، بی انتخابی است !!


مکانیزیم کسب انرژی در زمان فعالیت کهن الگوی یتیم
شاید برای بعضی از ما این سوال پیش بیاد که ،‌ چطور میشه از پروسه یتیمی انرژی گرفت ؟ زمانیکه اتفاقی ، به زعم ما ناخوشایند رخ داده ، انرژی به چه طریق تولید میشه ؟ مگه در چنین مواقعی کم انرژی و بی انرژی و افسرده نمی شیم ؟

ممکنه بعضی از ما ، هرکدوم به دلایلی ( مثلاً بی حسی عاطفی ، سرکوب عواطف و یا خیلی دلایل دیگه ) ، بلد نباشیم که از پروسه یتیمی انرژی بگیریم!

 

کهن الگوی یتیم ، کهن الگوی دیدن است ، دیدن انحراف و فاصله ما بین آنچه که میخواسته ایم و آنچه که موجود است ( و البته دیدن با چشمان پاک از اشک ممکنه ، نه با چشمان اشک آلود و گریان ) و با دیدن این مغایرت ، می تونیم انرژی بگیریم و به سمت هدفی که جنگجو تعیین خواهد کرد ، حرکت کنیم .

یکی از تصاویر خیلی خوب برای تصحیح تصویر ذهنی ما در این پروسه ، جمع شدن فنر است . زمانیکه جسمی روی فنر قرار می گیره ، فنر فشرده و فشرده تر میشه و به تدریج هر چه بیشتر و بیشتر ، انرژی که به اون وارد میشه را در خودش ذخیره و جذب میکنه تا به نقطه و مرحله ای میرسه که انرژی ذخیره شده در فنر به اندازه ای برسه که مقدارش بیشتر از انرژی وارد بر اون ، برای فشردن شده ،‌ و این همون زمانیه که ناگهان رها میشه ، و با انرژی خیلی زیادی به بالا پرتاب میشه .

  

 

ما هم مثل همین فنر می مونیم ، تجربیات به زعم خودمون ناخوشایند ، ما رو جمع میکنه و بهمون فشار میاره ، به ظاهر مچاله و دفرمه میشیم و این فشار اونقدر ادامه پیدا میکنه تا انرژی و نیروی کافی برای پرتاب و بلند شدن ما ذخیره بشه و اونوقت درست ، در زمان مناسب و مکان مناسب ، با انرژی کافی و به اندازه برای همون پروسه ، از جامون بلند میشیم و شروع به ادامه پروسه رشد و ادامه طی طریقمون می کنیم .

 

 

شاید در فیلم های جنگی این تصویر رو دیده باشین ، که زمانیکه هواپیما در حال سقوطه ، خلبان ، شاسی مربوط به پرتاب اضطراری رو میزنه و ناگهان با انرژی خیلی زیادی به آسمون پرتاب میشه و خلبان نجات پیدا میکنه . (البته که زیر صندلی ، انفجار کوچکی اتفاق میافته که صندلی پرتاب میشه . انفجار هم به نوعی انرژی پتانسیل ذخیره شده است که آزاد شده و مکانیزم مشابه با فنر دارد ) .

در پروسه یتیمی هم ، با کمک از همین تصاویر ،‌ می توانیم از انحراف معیار و تفاوت آنچه بوده ایم با آنچه موجود است ، درست مثل همان زمانیکه فنر در حال جذب انرژی و ذخیره کردن آن و جمع شدن است ، تا آماده پرتاب شود ، برای حرکت و ادا

مه مسیر و طی طریقمون نیرو فراهم کنیم و به محض رسیدن به نقطه پرتاب (turning point) (نقطه عطف زندگی ما در اون پروسه ) آنچه که بایستی ، اتفاق بیافتند ، همانگونه که باید اتفاق می افتد و ما را در مسیر رشدمان به راه می اندازد.

 

تعادل معصوم ویتیم

 

معصوم ، یتیم و به تعادل رسیدن این دو مقوله و رسیدن به واقع بینی
دلا خو کن به تنهایی، که از تنها، بلا خیزد

سعادت یار آن کس شد، که از تنها، بپرهیزد

 

معصوم (که طالب امنیت و در کنار متولی امنیت بودن ، است ، از جایگاه وابستگی تمایل به با دیگران بودن و تجربه وابستگی به انها و حتی آویزان بودن به انان را دارد ) با خواندن این بیت شعر ، مفهومی که دریافت میکند این است که به خود میگوید، به تنهایی، ( که منظور انسانهایی میباشد) خو و عادت کن، و با انها ارتباط برقرار کن ، که از تنها بودن و با دیگران نبودن ،جز بلا چیزی عایدمان نمیگردد و اقبال و سعادت و رشد و تعالی نصیب ان کسی میگردد که از تنها بودن پرهیز کند و همواره با دیگرانی همراه و همسفر باشد. )

 

 

یتیم ( که دلتنگ امنیت ، بوده و قصد دارد که در حالت آگاهانه و سازنده آن امنیت را بصورت خود ساخته برای خود تامین نماید ) با خواندن این این بیت شعر، مفهومی که درک میکند به اینگونه است که، به تنهایی عادت کن (منظور تنها بودن و حتی نه از جایگاه با خود بودن، که از جایگاه بی کس بودن و بی یارو یاور بودن )که از تنها (ادم ها ، جمع تن + ها ) آسیب و گزند به تو وارد میشود و سعادت و اقبال و پیروزی از آن انکسی است که از سایر انسانها و دیگران همواره پرهیز نموده وتک و تنها در حال خود فرو رفته باشدو سر در جیب و گریبان خود فرو برده باشد.

 

تعادل معصوم و یتیم، (واقع بینی ) ، در این حالت کسیکه این دو کهن الگو را در درون خود به آگاهی در آورده و به تعادل رسانده باشد ، این بیت شعر ، اینگونه تعبیر میگردد که ،میبایستی با دیگران هم از جایگاه انرژی گرفتن از انها و طلب حمایت و استفاده از امنیت پیرامون آنها ،(متولی امنیت) کسب انرژی نمود و هم با سینرژی و هم افزایی به دست امده از طریق در مجاورت دیگران بودن، انرژی مورد نیاز برای طی طریق خود را کسب نماییم . و در عین حال آگاه است و میداند که در صورت انتخاب اشتباه و یا نااگاهانه عمل کردن ، در بعی مواقع هم از لحاظ تنها بودن، امکان دارد که دردسری برایش ایجاد گردد و هم از طرف دیگرانی که احتمالا با او همراه و هم مسیر گردیده اند .

 

و در دنباله این بیت شعر ، در مصرع بعدی با همین دو رویکرد و دو نگرش ، مقوله ، تنهایی را در نظر میگیرد که سعادت و اقبال نصیب کسی میگردد که در هر لحظه انتخابگر این باشد که ایا لزومی به همراهی کس و یا کسان دیگری در طول مسیر برای وی وجود دارد و یا خیر! و این انتخاب را در هر لحظه آگاهانه و مسئولانه انجام میدهد و مسئولیت انتخاب خود را در این زمینه بصورت کامل میپذیرد .

ملاحظه میکنیم که در مورد یک بیت شعر و اینکه و ما آنرا چگونه میبینیم و چگونه میخوانیم و چه تعبیری را تحت تاثیر فعالیت کدام انرژی ارکی تایپ فعال در درونمان ، از آن برداشت میکنیم .

حال ببینید در زندگی حقیقی مان و در مجاورت با تک تک لحظلات مملو از تجربیا ت گوناگون زندگی مان، زمانیکه معصوم ناآگاه و غیر سازنده و یا یتیم غیر آگاه و غیر سازنده و یا هرگونه ترکیبی از نحوه فعالیت این دو کهن الگو را، به غیر از حالت معصوم آگاه و سازنده و به تعادل رسیده با یتیم آگاه و سازنده ، زندگی میکنیم، چگونه طی طریقمان را با مسایل متعدد و بیشمار همراه ساخته ایم و فرصت هایی که در مسیر تعالی مان اثر بخشی دارند را تلف کرده ایم و یا حتی به نوعی ، به این وسیله، طی طریقمان را دچار موانع ومسایل می سازیم.

سطوح مختلف کهن الگوی یتیم

 

سطوح مختلف کهن الگوی یتیم
همانطور که اشاره شده بود ، هر یک از کهن الگو های سفر قهرمانی ، خود دارای سه سطح متفاوت هستند و شخصی که این کهن الگو در او فعال میباشد انرژی این آرکی تایپ را در سه سطح آگاهی متفاوت همواره تجربه مینماید . که این سه سطح آگاهی به ترتیب از ابتدایی ترین و سطحی ترین نیازهای بیرونی و درونی شخص تا متعالی ترین نیازهای فیزیکی و متافیزیکی او را پوشش داده و پاسخگو میباشد .


در زمان فعالیت این کهن الگو ، شخص برای رفع نیاز های خودش ، به امنیت و رسیدن به استقلال و امنیت خود ساخته در هر یک از سطوح مذکور چه با رویکرد درونی و چه با رویکرد بیرونی ، با دیدن انحراف معیار و بررسی مغایرت ، وضعیت موجود فعلی خودش با وضعیت ایده آلی که برای خود متصور است ، انر‍ژی کسب نموده و با صرف این انر‍ژی در راه رسیدن به آنچه که مورد نیازش میباشد، به استقلال دست می یابد .


معمولا این نیاز ها ، از سطحی ترین لایه بیرونی هر شخص یعنی احتیاجاتی مانند خوراک و پوشاک و سایرنیاز های غریزی و لازم و ضروری برای ادامه حیات ، شروع گردیده و به عمیق ترین لایه های درونی نیازهای ما یعنی رسیدن به خود شکوفایی و خود حقیق عمق درون خودمان از جایگاه هیچ مطلق ادامه پیدا میکند .

البته در میانه راه جایگاه هایی نیز موجود هستند که هر چهار خاصیت نیازهای مارا توامان با خود به همراه دارند. (سطحی بیرونی ،مانند: گرسنگی خود ، سطحی درونی،مانند: خانواده و دوستان ، عمقی بیرونی،مانند: گرسنگی فقرا و نیازمندان ، عمقی درونی مانند : خداگون شدنمان و رسیدن به رسالت شخصی و هدف الهی مان )


سطح اول : فرد صرفا برای رفع نیاز های شخصی خودش یتیم میشود و مغایرت های شخصی را میبیند

مثلا فردی را در نظر بگیرید که صرفا برای خوراک و پوشاک روزانه اش یتیم میشود. یعنی به اندازه ای انرژی میگیرد تا برای غذای همان روز ، تلاش کند . و بعد از سیر شدن انرژی اش تمام میشود .

سطح دوم : نسبت به خود و محیط و حوزه اندک پیرامون خود احساس مسئولیت کرده و یتیم میشود. به عنوان مثال برای مسیولیت و و ظایف شخصی و امرار معاش خانواده اش یتیم میشود تازندگی مناسب تری را برایشان فراهم کند .

سطح سوم : جهان شمول می اندیشد و نسبت به مغایرت زمان حال خودش با خدا شدنش یتیم میشود .دیدن چنین مغایرتی انرژی تمام نشدنی به فرد میدهد که همواره در تلاش برای رسیدن به مقصد است .

 

 

کمال طلبی،ایده آل گرایی، تمامیت خواهی
کمال طلبی ، ایده آل گرایی یا تمامیت خواهی و ... کلماتی هستند که در بسیاری از اوقات می توانند بار معنایی منفی و سنگینی داشته و برای ما در طی زندگی روزمره، و برنامه ریزی های آینده مسئله ساز شوند و مانع حضور ما در لحظه حال و لذت بردن از داشته هایمان شوند.


در زمان فعالیت کهن الگوی معصوم به صورت غیر سازنده آن، (همانطور که قبلاً به تفصیل اشاره شده ) شخص به علت توقع زیاد و فقدان واقع بینی و همین طو

ر مسئولیت ناپذیری اش ، دچار نوعی تمامیت خواهی متوقعانه می باشد که در این حالت کمتر چیزی او را راضی می کند و همواره در آرزوی رسیدن به تمامیتی است که مربوط و متعلق به او نبوده و میسر نیز نمی باشد . توجه داشته باشیم که معصوم کهن الگویی آنیمایی است و در زمان فعالیت این کهن الگو ، آنیما به مقدار بسیار زیاد در شخص فعال می باشد، تمامیت خواهی او از خاستگاه بررسی و تحلیل و واقع نگری نبوده و از توهمات و نهایتاً رویاپردازی ها و توقعات بی انتهای معصومانه نشأت گرفته است.

 

 


شخصی که انرژی کهن الگوی یتیم به صورت غیر سازنده در او فعال شده است نیز به نوعی دچار همین مسئله است با این تفاوت که این فرد مایل است سریعاً خود را به انتهای ایده آل متصور در ذهنش برساند . از طرفی دیدگاه و نگرش همه یا هیچ ، هیچ یا همه در او بسیار پر رنگ است . این ایده آل گرایی را در مورد تجاربی که تیره و تار هستند نیز بکار برده و آنها را کاملاً سیاه می نماید (به نحوی سیاه می کند که هیچ راه نجاتی برایش متصور نباشد)

 


در زمان فعالیت کهن الگوی جنگجو به شکل غیر سازنده آن ،( با فرض صحیح بودن کهن الگو های معصوم و یتیم در او ) شخص اهدافی برای خود در نظر می گیرد که واقعی و حقیقی بوده و از جایگاه توهمات آنیمایی شکل نگرفته اند ، اما از آنجاییکه بنا به دلایلی از جمله فقدان انرژی کافی ، نبود واقع نگری، تعیین نامناسب مبداء و مقصد و ... هدف گذاری چیزی فراتر از آنچه باید باشد است ، و مناسب و متناسب با وی نیست، شخص دچار نوعی کمال گرایی خواهد شد.

 


یادمان باشد رویاپردازی صرفاً عملکردی معصومانه برای ساختار شکنی و فرارفتن از مرزها و محدودیت هایی است که مارا در بر گرفته اند و به ما کمک می نماید تا بتوانیم تصویر و تصوری از محدوده خارج از امنیتمان و همسو و همراستا با هدفمان را در نظر گرفته و تصور نماییم و اینها مشخصاً اهداف ما نیستند که بخواهیم دقیقاً به آنها برسیم.

همچنین می توانیم بگوییم که آنچه که جنگجوی تحت تاثیر انرژی یتیمی میخواهد که به آن در منتهای درجه آن دست پیدا کند ،نیز قطعاً آگاهانه و سازنده نبوده و حتماً می بایستی صرفاً تحت تاثیر فعالیت کهن الگوی یتیم کسب انرژی نموده و با جنگجوی آگاه و سازنده مان برای خودمان همسو و همراستا با رسالت شخصی مان ، هدف و یا اهدافی در نظر گرفته و هماهنگ با وجود خودمان به آن دست پیدا کنیم و نه در ابعاد و شکل و اندازه ای که جنگجوی تحت تاثیر انرژی یتیمی می خواهد خود را به آن برساند .


اهداف جنگجوی سازنده و آگاه نیز واقع بینانه تنظیم شده اند و امکان پذیرند! و مسلماً باتوجه به امکانات و ابزار و توان موجود قابل حصول می باشند.

 


پس با اختلاط این مقوله ها با هم و با کمال طلبی ، تمامیت خواهی و ایده ال گرایی نابجا ، به خود آسیب نرسانیم . با تمام وجود در پذیرش آنچه که داریم و هستیم ،‌ باشیم و از آنها لذت ببریم ، رویایی از آنچه می خواهیم ترسیم کنیم و با هدف گذاری صحیح با توجه به انرژی ای که از کهن الگوی یتیم کسب کرده ایم ، هر لحظه در حال بهتر و عالی تر و متعالی شدن باشیم .


 

شقوق کهن الگوی یتیم غیر سازنده
مروری بر انواع و شقوق کهن الگوی یتیم غیر سازنده :

گروه اول یتیم رو یتیم شورشی خطاب میکنیم ، افرادی که در این سطح هستند، بعد از اینکه بنا بر تجربه ای به زعم خودشان ناخوشایند ، یتیم میشوند، با سایرین افراد هم سطح خود ، ( که آنها نیز از تجربه ای مشابه و درست به همین اندازه یتیم شده اند )، گنگ و گروه تشکیل میدهند، و در سینرژی ایجاد شده از این هم وابستگی ، به نوعی عملا در بقاباقی میمانند . این افراد به ظاهر پر تقلا و پر جنب و جوش هستند ،‌ولی در حقیقت ،چون در صدد کسب آگاهی پویای ندارندد در نوعی بقاء به سر میبرند و همیشه در این سطح می مانند.

به عنوان مثال افرادی که در محیط کاری، خود را ذی حق میدانند ولی به جای گفتگوی آگاهانه و اعلام نیاز و شرایط، دور هم جمع میشوند و شوع به غیبت و بدگویی و زیر آب زنی و از کار زدن و دزدی از ساعت کاری میکنند !

افرادی که در گروه دوم یتیمی به سر میبرند ، عملاً از همبستگی رها شده اند و سرغ دسته و گنگ و سایرین مشابه نمیگردند، این افرادو به دور خود دیوار میکشند . و تعاملات پیرامون را به حداقل میرسانند .

از این این افراد عبارت " مال من فرق داره " رو بسیار میشنویم ،‌ چون حاضر نیستند بپذیرند که سایرینی هم بوده و هستند که مشابه آنان بوده و با اینگونه "جدا دیدن " خود از سایرین ، راه کمک به خود را سخت میکنند . و خود را یکه و تنها با تجربه شان تنها گذاشته و محیط پیرامون خود را از این بابت ایزوله میکنند .

 

و در نهایت در پایین ترین مرحله یتیمی، یعنی گروه سوم ،فرد دور و اطراف خود را ک

املا سیاه کرده و به درون چاه رفته و به هیچ عنوان حاضر به تعامل با پیرامونش نمیباشد. این افراد از هیچ کس و هیچ چیز ، کمک قبول نمیکنند . و حتی درک خود را از هرگونه پویای فیزیکی و متافیزیکی از دست میدهند . یعنی درک از زمان و رشد و تغییر را از دست خواهند داد .

 

 

 

یکی دیگر از خصایص انرژی یتیمی غیر سازنده، لیست سیاهی است که برای خود تهیه میکنند . در دسته اول ، یا همان گروه یتیم شورشی لیست سیاه کوچکی وجود دارد در حالیکه دسته سوم، که خود را در چاه میبینند، تمام دنیا و افراد موجود در آنرا در لیست سیاه خود قرار میدهند . لیست سیاه ، شامل اسامی تمام افرادی است که از نظر فرد یتیم ، قابل اعتماد نبوده و نیستند ، حاضر به تعامل با آنان نمیباشد .

شقوق و حالت های متفاوتی که ذکر شد، فرد به فرد و پروسه به پروسه متفاوت است . ممکن است هر یک از ما در هر پروسه یتیمی،‌ یکی از حالات را تجربه کنیم . ولی چیزی که مهم است این است که ، در یتیمی گیر نکنیم و یتیم شدن را بد نبینیم. این انرژی را بشناسیم و از اون به جا و به موقع و به اندازه ،‌استفاده کنیم تا بتونبم مسیر را ادامه داده ،رشد کرده و متعالی گردیم.

انشاءالله 

امنیت در ناامنی

 

امنیت در نا امنی (1)
فرض کنید برای گردش به مناطق کوهستانی و جنگلی سفر کرده اید، اگر ناگهان متوجه شوید شیر خشمگین و غرانی روبروی شما ایستاده و می خواهد به شما حمله کند و دره ای پشت سرتان باشد چه می کنید؟ آیا خودتان را از پرتگاه به پایین پرتاب می کنید یا با شیر می جنگید ؟

 

قبل از بررسی پاسخ های احتمالی بیایید مقوله امنیت در نا امنی را بررسی کنیم . مسئله ای که پیش روی کسی که در درونش احساس نا امنی عمیقی می کند و امنیت و آرامش را در نبود امنیت می داند ، قرار دارد را امنیت در نا امنی می نامیم . شاید به ظاهر عجیب باشد اما در این مواقع فرد به نوعی از احساس نا امنی ، آرامش گرفته و

احساس کاذب امنیت می کند .

در این حالت ترس ما از نا امنی و اتفاقی که آنرا باعث نا امنی خود می دانیم ، از خود آن اتفاق بسیار بیشتر و سنگین تر است . در حالیکه اگر زود هنگام قضاوت نکنیم و واقع بینانه ببینیم و بررسی کنیم چنین رویکردی نخواهیم داشت .

به عبارتی در این شرایط با یتیم غیر سازنده ، یعنی بدبینی بسیار زیاد، امید معصومانه ( تصاویر و رویاهای معصوم ) خود را که به ما انرژی و نیرو می دهد را خراب می کنیم! به معصوم خود اجازه نمی دهیم تا رویایی خوش بینانه و مطلوب برای ما بیافریند تا از آن نیرو و انرژی بگیریم و از یتیم خود به درستی و برای دیدن مغایرت وضعیت موجود با مطلوب استفاده نکرده و به اشتباه از انرژی یتیم که بسیار ارزشمند است برای نابود کردن ساخته های معصوم استفاده می کنیم .

 

بیایید مثال ابتدای متن را بررسی کنیم ! جوابهای متفاوتی به این سوال داده می شود ، و برای تحلیل ، مهم این است که رویکردمان را نسبت به انتخاب هر یک از این دو گزینه بررسی کنیم !

اگر معصوم به شکل سازنده در ما فعال باشد ، امید خود را به نجات یافتن حفظ می کنیم و همین امید به ما کمک می کند در مراحل بعدی به دنبال راه نجات باشیم ! اگر با یتیم غیر سازنده که بسیار بدبین است و هیچ امیدی ندارد،به موضوع نگاه کنیم، احتمالاً پرتگاه هولناکی که امیدی به نجات از آن نیست را سریعاً انتخاب می کنیم و هیچ بررسی برای مبارزه با شیر انجام نمی دهیم .

اگر یتیم بصورت سازنده درما فعال باشد ، به اندازه پرتگاه نگاه می کنیم و توان خود را بررسی می کنم ، از طرفی به فاصله شیر از خودمان توجه می کنیم!

با کمک از کهن الگوی جوینده ، می توانیم راه های مختلفی که برای این مسئله وجود دارد را بررسی و تحلیل کنیم، حتی جنگجوی ما می تواند در صورت امکان از بین راه های حل مسئله دوست شدن با مانع را انتخاب کند، یا ... و با انرژی که از امید معصومانه و دیدن مغایرت های یتیم به دست آورده ایم ، بهترین انتخاب را برمی گزینیم!


معصوم سازنده به ما کمک می کند ، امید خود را در هر شرایطی حفظ کنیم (و البته معصوم غیر سازنده نیز ممکن است منجر به ندیدن درست مساله ، بی حسی و بی تفاوتی و انفعال شود ) ، یتیم در حالت غیر سازنده نا امید و بد بین است و هیچ مفرّی نمی بیند و یتیم سازنده مغایرت موجود را می بیند و برای نجات ، انرژی می گیرد.

به هر دلیلی ممکن است در گذشته از تجربه ای استنباط اشتباهی کرده باشیم و بنا به آگاهی آن زمان این باور غلط (یعنی امنیت گرفتن از شرایط نا امن )در ما شکل گرفته باشد و از ترس از دست دادن شرایط امن، ترجیح داده باشیم در نا امنی زندگی کنیم !!! اما چیزی که مهم است و اهمیت بسیار دارد این است که از این لحظه ، انتخابگر افکارمان باشیم !

به هر تجربه ای هر چند به ظاهر سخت و پیچیده ، با مشاهده گر واقع بینی و در تعادل به پیرامونمان بنگریم و در عین حفظ امید ،از دیدن مغایرت و اختلاف آنچه می خواسته ایم و آنچه اکنون پیش روی ماست، انرژی بگیریم تا با آن تعامل کنیم ! و به جای فرار و در خود فرو رفتن و انفعال (که از تبعات امنیت در نا امنی است ) حرکت کنیم و پویا باشیم .

 


باز هم جمله همیشگی : هرچیزی سر جای خودش ، اندازه خودش ، وقت خودش
یکی از روش های مرسوم که عده ای برای خود شناسی و بررسی روانشناسانه خود انتخاب می کنند ، واکاوی گذشته و ریشه یابی دلایل رفتار های فعلی در گذشته ما چه در لحظاتی پیش و چه در زمانهای بسیار دور است.

برخی از ما سالها برای کاویدن گذشته و اتفاقاتی که در سالهای دور رخ داده اند وقت صرف می کنیم ، مثلاً ١٠ سال وقت صرف می کنیم تا ٢٠ سال گذشته خود را بکاویم و بررسی و تحلیل کنیم ،‌در حالیکه، با این روش و با حضور مستمر در زمان گذشته به منظور تحلیل و بررسی آن حداقل به مدت ١٠ سال زمان حال را از دست می دهیم و به جای تجربه های جدید و مناسب و متناسب با شرایط فعلی خودمان به وسیله حضور در لحظه ، رو به عقب ایستاده ایم و به فرض یافتن دلایل و ریشه های رفتار های گذشته ، باز هم باید دوباره بنشینیم و ١٠ سال از دست رفته ای که عملاً چون حضور در لحظه مان را از دست داده ایم کم تجربه و ایستا و در بقا ، بوده ایم را مجدداً بررسی نماییم .



بسیاری از ما ، گاهی اوقات در مکالمات عادی و روزمره مان در موقعیت های گوناگون ،از کلمات "تلافی "،"جبران "،"جایگزینی " ،" به عوض " استفاده می کنیم !! به عنوان مثال می گوییم "به جای فلان مکان به مکان دیگری می روم "، "به جای این کلاس ، کلاس دیگری می روم تا جبران شود " و .... بسیاری دیگر از این دست جملات که به معنای جایگزینی هر چیز و مکان و زمانی با دیگری است !!


. 

و فراموش می کنیم که هر چیزی سر جای خودش ، انداز

ه خودش و در زمان خودش !! معنا دارد . هیچ زمانی جایگزین این لحظه ما نیست و یا هیچ کاری در دنیا وجود ندارد که بتواند عیناً جایگزین کاری دیگری باشد و ما صرفاً به علت اینکه مجبوریم که انتخابگر باشیم و در هر لحظه به اندازه نا آگاهی هایمان در جبر مطلق به سر می بریم ، قادریم که با از دست دادن سایر انتخابهایمان و هزینه نمودن آنها برای انتخاب برگزیده مان ، همواره به قدر آگاهی در لحظه مان مختار باشیم و بس ...!!!؟؟؟؟!

هیچ کس نمی تواند جایگزین فرد دیگری شود ! ( چون نه تنها همه ما انسانها منحصر بفرد و یگانه و یکتا هستیم ، هر تجربه و پارامتر و پارادایم و ... همه چیز و هر کسی که پیرامون ما و در همزمانی با ما در جهان هستی و کائنات موجود است و حضور دارد ، یکتا و یونیک و یگانه و منحصر بفرد و مختص همان زمان و در همان لحظه است ، و تکراری در کار نیست .)

شنیده اید بعضی از والدین بیان میکنند که برای فرزندشان هم پدر بوده اند و هم مادر !! در اینکه این افراد زحمت زیادی کشیده اند و تمام تلاش خود را کرده اند هیچ شکی وجود ندارد ولی ایشان هیچوقت قادر نخواهند بود که دقیقا شرایط و خصوصیات مختص به دیگری را عیناً ایفا کنند .و حقیقتاً تلاش ، برای پر کردن جای خالی دیگران قطعاً بیهوده و بی حاصل خواهد بود .

 

 

 

به جای جایگزینی و تلافی و جبران و تلاش برای جای دیگران بودن و ... غیره ،بهتر و بر گزیده است که سر جای خودمان باشیم و بهترین خودمان را در لحظه و بر اساس آگاهی در لحظه مان هر آنچه هست و خواهد بود و در همزمانی همان زمان زندگی کرده و به انتخابهای خودآگاه و ناخودآگاهمان احترام بگذاریم و در لحظه با توجه به آگاهی همان لحظه ، مسئولانه انتخاب کرده و رفتار کنیم .

به امید حق تعالی

 

 

فعالیت یتیم

 

اقدامات عملی برای آگاهانه و سازنده کردن فعالیت یتیم
اقدامات عملی برای افزایش و بهبود کهن الگوی یتیم در درونمان

1- سنجش و اندازه گیری را در خود تقویت کنید ، یعنی برای هر چیزی مقیاس و اندازه ای داشته باشید ! به جای استفاده از کلمات سنجش مبهم مانند "خیلی " ، "زیاد " ،"یه عالمه " از کلمات سنجش دقیق با ذکر اندازه استفاده کنید ! نگران نباشید ،قرار نیست همه جاخط کش به دست باشیم ، تنها کافی است مقیاس ها را بشناسیم و با مقایسه بتوانیم اندازه ها را مقایسه کنیم !!

(یادآوری : کهن الگوی یتیم آنیموسی است و وظیفه دیدن انحراف معیار و انرژی گرفتن به اندازه از تجربه را دارد، به همین دلیل بایستی توان سنجیدن درست را برای انرژی گرفتن به اندازه لازم از تجربه را داشته باشد)


2- از درد فرار نکنید . با انکار رنج و درد ، به بی حسی دچار می شوید ! مغایرت های روزمره زندگی را از کوچک تا بزرگ ببینید ، شجاعانه دیدن مغایرت ها را هر لحظه تجربه کنید و با آغوش باز به استقبال تجربه های زندگی، هرچند که به ظاهر شما ناخوشایند هستند ، بروید .

3- دقت کنید و ببینید در طول روز در چه موقعیت هایی از کلمات همه یا هیچ استفاده می کنید !! استفاده از این کلمات و تعمیم دادن یک خصیصه یا رویکرد خاص به همه می تواند نشان دهنده فعالیت یتیم بطور غیر سازنده باشد ، به خودتان یادآوری کنید هر لحظه تعادل جهان هستی متفاوت از لحظه پیشین خود است و هر انسانی در هر لحظه از زندگیش با لحظه پیشین خودش تفاوت دارد و همچنین با سایر افراد ! پس حتی برای یک فرد هم نمی توانیم در همه موقعیت های زندگی یک نسخه بپیچیم ، چه برسد به سایرین !!


4- با دیدن مغایرت هایی که مرتباً در طول روز مشاهده می کنید، انرژی بگیرید ، و به جای احساس نا امیدی و ناتوانی و کنار کشیدن ، و یا برعکس نالیدن و شکوه کردن و غر زدن و هدر دادن انرژی بدست آمده به روش های نا مربوط و بی فایده ، انرژی های حاصل از دیدن این مغایرت ها را برای ادامه راه ذخیره کنید ! به خاط داشته باشیم "آنچه بر ما است، برای ما است" و تجربه ای فراتر از توان ما پیش رویمان گذاشته نمی شود .


5- از کمک گرفتن از سایرین ابائی نداشته باشید ، همه ما در تعاملات روزانه و مختلف زندگی نیازمند راهنمایی و کمک دیگران هستیم و به اشتباه با جملاتی مانند "مال من فرق داره""هیچکس من رو درک نمیکنه " راه کمک گرفتن از سایرین را برخود نبندید. از درخواست کمک کردن هراسی نداشته باشید و از تجارب سایرین استفاده کنید .

6- در زمانهایی که به دلیل دیدن مغایرتی ، انرژی کسب کرده اید ، به جای تشکیل گنگ و گروه (که باعث ماندن شما در همان شرایط و بقاء در سطح یتیم شورشی می گردد) ، لحظه ای تامل کنید و انرژی ارزشمند و گرانبهای بدست آمده را برای مراحل بعدی سفر نگه داشته و بیهوده با تشکیل گروههای یتیمانه و همدردی های بیجا آن را هدر ندهید.

 

7- رابطه های همسطح و موازی را تمرین کنید ، همدلی کردن را تجربه کنید، برای درک و کمک به کسی که یتیم شده یا همدلی با یتیم درو

ن خودتان، بایستی هم سطح بودن را بشناسیـد تا اعتماد را جلب کنید و قادر به ادامه تعامل باشید ! در طول روز و به شکل های مختلف رابطه هم سطح را تمرین کنید !!


8- اگر در تعامل با تجربه ای احساس کردید خارج از توان شما است و احساس ناتوانی کردید ، لحظه ای تامل کنید و بصورت فیزیکی و متافیزیکی با سایرین افرادی که تجارب مشابه دارند سینرژی کنید، به زبان ساده تر به خودتان یادآوری کنید که اولین کسی نیستید که با چنین مساله ای روبرو هستید و افراد دیگری نیز این مسائل را داشته اند و حل کرده اند، بصورت فیزیکی نیز از اطرافیان و دوستانی که با مسائل مشابه سروکار داشته اند راهنمایی بگیرید. 

نقاط ضعف ما

 

نقاط قوت و ضعف درون هر یک از ما !!!
تا چه اندازه نقاط قوت و ضعف خود را می شناسید ؟ و می توانید واقع بینانه خودتان را ببینید و تحلیل و بررسی کنید ؟ آیا می توانید توانایی های خود را نام ببرید و به دیگران بگویید ؟ در خصوص نقاط ضعف خود چه احساسی دارید ؟ آیا آنها را مشکلاتی حل نشدنی می دانید ؟ یا مسائلی که قابل حل و بحث و بررسی هستند ؟ می توانید در خصوص نقاط ضعفتان با سایرین گفتگو کنید ؟

همه ما انسانها به این تجربه آمدیم تا رشد کنیم و قطعاً در این لحظه هیچکدام از ما بی عیب و نقص و کامل و متعالی نیست !!! مسلماً حتی کاملترین و بهترین افراد به نظر ما ، می توانند معایب و یا ایرادات بسیار زیادی داشته باشند ، که شاید ما از آنها مطلع و یا بی اطلاع باشیم .

هر یک از ما نیز ، مسلماً در کنار نقاط قوت و توانمندی هایی که داریم ، نقاط ضعف و عیب و ایراداتی هم داریم !!!

 

اینکه چشم بر ایرادات خودمان ببندیم و ساده لوحانه خود را خوب و کامل و بی نقص بدانیم و تازه سایرین را هم بی نقص دیده و قادر نباشیم هیچ خدشه ای در ذهنمان بر آنها وارد کنیم ، قطعاً اشتباه است و از تبعات فعالیت غیرسازنده انرژی کهن الگوی معصوم در درون ما ناشی می شود.

از طرفی اینکه فقط به ایرادات و اشکالات توجه کنیم و با بدبینی و بی اعتمادی نسبت به خود بیاندیشیم و رفتار کنیم و نواقص وجودی مان را پر رنگ کنیم ، و تازه همین رویکرد را نسبت به سایرین و اطرافیان داشته باشیم نیز ، از تبعات فعالیت انرژی کهن الگوی یتیم به شکل غیر سازنده اش خواهد بود .

پس با واقع بینی به آنچه حقیقتاً هست ، نگاه کنیم .

افراد پیرامون ما ، در کنار مزایایی که دارند ، قطعا نقاط ضعفی نیز دارند و با بررسی همه جانبه این خصوصیات است که می توانیم تعاملی صحیح و سازنده را بر بستر واقع بینی فی ما بین شکل بدهیم . مهم این است که در ارتباطات خود بدانیم که خودمان واقعاً در چه موقعیتی و با چه داشته هایی هستیم و فرد دیگر ارتباط چه توانایی ها و ناتوانایی هایی دارد و مهمتر از همه اینکه در این تعامل فی ما بین به دنبال چه هستیم و چه می خواهیم ؟!!!!

 

در خصوص خودمان نیز ، به یاد داشته باشیم که ما هیچ یک از این خصوصیات به اصطلاح "خوب" یا "بد" نیستیم ! ما "هیچ هستیم" و در حال تجربه و رشد و یادگیری ، با این رویکرد در صورت لزوم از دیگران کمک بخواهیم. کمک خواستن از دیگران برای برطرف ساختن نقاط ضعف مان ، نشانه ضعیف بودن ما نیست، بلکه نشانه توانایی ما در بکار گیری بهینه منابع است.در کنار خوبی ها و توانایی ها و توانمندی هایمان ، نقاط ضعف های وجودی مان را هم ببینیم ، بدون واهمه و ترس به کسانی که با ما در تعامل هستند و می توانند به نوعی به ما کمک کنند ، بگوییم . (البته توجه داشته باشیم که نوع دیگری نیز از بیان نقاط ضعف در مکالمات روزمره وجود دارد ، گاهی با اصطلاح "دست پیش را می گیریم که پس نیافتیم " یعنی به دلیل فعالیت یتیم غیر سازنده ، برای اینکه سایرین به ما نقاط ضعفمان را یادآور نشوند ، پیش دستی می کنیم و خودمان آن را بیان می کنیم ! )

با واقع بینی نسبت به خود و با کمک گرفتن از دیگران برای رفع نقاط ضعفمان ، قادر خواهیم بود آنها را بهبود ببخشیم و روز به روز به تعالی و کمال خود مان نزدیک و نزدیک تر شویم.

انکار رنج

 

 

انواع انکار رنج و بکارگیری شکل صحیح آن بصورت آگاهانه و انتخابگرانه

تا به حال به مقوله انکار رنج اندیشیده اید ? آیا آنرا می شناسید ؟
انکار رنج به وضعیتی گفته می شود که ، با توجه به وجود درد و رنج و بطور کلی مسئله ای ناگوار ، ما وجود آن مسئله را انکار می کنیم و وانمود می کنیم که گویی هیچ اتفاقی نیافتاده است . این پدیده با توجه به مطالب سفر قهرمانی در زمان فعالیت کهن الگوی های معصوم و یتیم اتفاق می افتد .


(پیشنهاد می کنیم ابتدا مطالب انکار رنج (1) و انکار رنج (2) را در همین خصوص برای درک بهتر این مطلب مطالعه بفرمائید) انکار رنج در سطوح معصوم و یتیم با هم بسیار متفاوت است ، در سطح کهن الگوی معصوم ، دچار بی حسی هستیم و عملاً متوجه درد نمی شویم ،‌ولی در سطح کهن الگوی یتیم، درد را می بینیم و با تمام وجود حس می کنیم ،‌ ولی ممکن است چیزی بروز ندهیم !

 

شاید این تفاوت را با مثال واضح تر بفهمیم،

زمانیکه معصوم به شکل غیر سازنده در کسی فعال می شود، بی حسی عاطفی و حتی فیزیکی داشته و عملاً دردی را حس نمی کند ، این فرد حتی حواس پنجگانه ضعیفی دارد ! بطوریکه گاهی اگر از آنها درباره کبودی های دست و بدن بپرسید، تازه متوجه وجود کبودی می شوند ! حتی امکان دارد این افراد دچار شکستگی های شدید شوند ولی اصلاً دردی را حس نکنند و تنها تعجب کنند ، که چرا قادر نیستند به سرعت و راحتی قبل راه بروند.

 

 

ولی کسی که به مرحله یتیم وارد شده باشد ، درد را می فهمد . در زمان فعالیت یتیم به صورت غیر سازنده ، فرد درد را می بیند و حس می کند ، ولی به روی خودش نمی آورد، مثلاً وقتی پاهایش شکسته، از درون به خودش می پیچد ولی به دیگران می گوید " ، اصلاً درد ندارم !! "

 


به نظر شما دلیل این انکار رنج چیست ؟ چرا این پدیده در ما شکل می گیرد ؟

روان ما از بخش های ناخودآگاه شخصی ، جمعی و خودآگاه تشکیل شده است . ناخودآگاه فردی ما، قسمت فیوز مانندی دارد. مکانیزم فیوز به این شکل است که اگر میزان فشار سیستم برقی ساختمان، از حدی بالاتر برود، برای اینکه از آسیب دیدن وسائل برقی ساختمان جلوگیری شود، فیوز وارد عمل شده و جریان را قطع می کند و اصطلاحاً می گوییم فیوز می پرد .

ناخودآگاه ما هم زمانیکه می بیند ، تجربه ای فراتر از توان ما پیش روی ما قرار گرفته و قادر به حل و فصل آن نیستیم ، مانند فیوز عمل کرده و راه ها ی ورودی را خواهد بست .


نمونه ساده آن را می توانیم در زمان غش کردن

افراد ببینیم ! احتمالاً در اطراف خود و یا در فیلم ها دیده اید که زمانیکه خبر بسیار ناخوشایندی ، مثلاً زمانیکه خبر درگذشت یکی از عزیزانش را به فرد می دهند ، ناگهان غش می کند . این مکانیزم دفاعی ، مانند فیوز عمل می کند و چون می بیند فرد در آن لحظه قادر به اداره و مدیریت موضوع نیست ، با غش کردن و ندیدن ، مانع آسیب دیدن وجود فرد می شود .


با توجه به مطالبی که گفته شد شاید تصور کنیم که انکار رنج همیشه مخرب و غیر سازنده است و مانع دیدن واقعیت و لمس واقعی آنچه حقیقتاً وجود دارد می شود .

 

اما توجه داشته باشیم که این پروسه می تواند بصورت سازنده و آگاهانه نیز اتفاق بیافتند و نیازی به غش کردن و ... نیست !!

تصور کنید امروز در خصوص مسائل کاریتان ، مطلبی می شنوید که بسیار مهم است و شما را کاملاً متأثر می کند ، بایستی در این خصوص تصمیم بگیرید ولی اکنون تعطیلات آخر هفته است و عملاً کار مفیدی در ارتباط با آن نمی توانید انجام دهید و نیاز به همفکری با افرادی دارید که در حال حاضر دسترسی به آنها ندارید . در چنین شرایطی با انکار رنج آگاهانه ،می توان بصورت موقت و تا کسب آگاهی های لازم و اطلاعات کافی تأمل کرد!


انکار رنج آگاهانه به معنای نادیده گرفتن مسئله ، فراموش کردن آن و فرار کردن از آن نیست ، بلکه به معنای مدیریت صحیح ذهن برای تعیین زمان مناسب بررسی است !

انکار رنج به معنای بی حسی و بی توجهی و یا فرار ، قطعاً مخرب و غیر سازنده خواهد بود ! در حد توان و آگاهی که داریم ، با مسائل پیش رو تعامل می کنیم ، و در خصوص قسمت هایی که نا آگاهیم ، تا زمان کسب آگاهی بیشتر تأمل می کنیم ! به خاطر داشته باشیم

" آنچه بر ماست ، برا ی ماست "

 

 

 

حال خوب

 

🍁این روزها حال خوبی دارم... آرامم ساده ام بی کینه ام... همین ها خوب است! همین که بی دغدغه می توانم بایستم جلوی آینه و نگران دیدن تارهای سپید میان موهایم نباشم... همین که می توانم به خطوط روی پیشانی ام عمیق تر نگاه کنم و نترسم...اینکه می توانم پیراهن های رنگارنگم را جمع و جور کنم و از پوشیدن خاکستری ترین لباسم افسرده نباشم...همین که می توانم لبخند بزنم بدون اینکه منتظر پاسخی باشم... همین ها خوب است! به گمانم دارم بزرگ می شوم...

و این حس شاید شبیه لحظات آخر اسارت کرم ابریشمی باشد که دارد با پیله ای که مدت ها دورخود تنیده کلنجار می رود... کم کم دارد آماده رهایی می شود... حس خوبی باید باشد! حسی شبیه مردن و زنده شدن... تعجب نمی کنم اگر حرف هایم مبهم باشد! چون همه حرف ها را که نباید گفت بعضی چیزها باید درست به وقتش به سراغت بیاید و در سکوت کامل آنها را درک کنی... درست شبیه عشق... شبیه فراق... شبیه رنج... حتی شبیه مرگ! درست شبیه درک دوست داشتن کسی که تو را عمیق می خواهد...

این روزها بیش از همیشه انگار به خودم نزدیکم! آنقدر که وابستگی ام را به آینه ها کم کرده ام... اما هنوز دلبسته پنجره هایم... هنوز صدای درویش اگر بیاید دیوانه می شوم وهنوز اگر باران ببارد تمام دلتنگی های دنیا از چشم هایم سرازیر می شود... همه این ها یعنی وقتی داری بزرگ می شوی قرار نیست چیزهایی در دلت نابود شود... نه! فقط تغییر شکل می دهند... گاهی دورتر می شوند... گاهی نزدیکتر! حس های عجیب و غریب و ناگفتنی را می گویم!

دارم بزرگ می شوم... و این بزرگ شدن درست شبیه چهارده سالگی پر از بغض هایی ست که دوست نداری کسی آنها را بفهمد... درست عین لحظه های بلوغ... اما دیگر از هیجانات و احساسات خبری نیست... هر چه هست آرامش و سکوت است... میان من و کتاب هایم و نوشتن و دوست داشتن هایم و دوستت دارم ها...

همین ها خوب است...

✏️

روسری آبی

 
جلوی آینه موهایم را شانه کنم ..
روسری آبی ام را بپوشم و آرام آرام بروم توی آشپزخانه ..
نگاهت کنم و بگویم :
دیدی گفتم میان ..
لبخند بزنی ..
بگویی : چقدر قشنگ شدی ..
یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم ..
ناراحت شوم که پیر شده ام .. زشت شده ام ..
و تو باز بگویی : با موهای سفید بیشتر دوستت دارم !
و من مثل بیست سالگی هایم ذوق کنم ..
سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..
بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی ..
بگویی : این فسقلی عجیب شبیه تو شده ..
من برایت چای بریزم ..
بچه هایمان بیایند ..
مدام بگویم :
قند نخور آقا ..
چایی داغ نخور .. بذار سرد شه ..
تو لبخند بزنی ..
من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..
نوه هایمان را بغل کنیم ..
دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..
پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند ..
پسر اولمان بگوید :
هیچی دستپخت تو نمی شه مامان ..
عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید : پس دستپخت من چی ؟!
پسرمان نازش را بکشد ..
ما از حال خوششان ذوق کنیم ..
زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته ..
باز هم نگاه های مهربانت ..
و باز هم درد زانوهایم یادم برود ..
..بچه ها بروند خانه هایشان
و من از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم ..
راستش را بخواهی
من پیرزنی را که با تو زندگی می کند
دوست تر دارم
از دختر جوانی که بی تو پیر نمی شود ..
اگر نمی خواهی برگردی
حداقل یک روسری آبی برایم بخر
که وقتی چهل سال دیگر جلوی آینه ایستادم و روسری را سرم کردم ،
به خودم و موهای سفیدم لبخند بزنم
و یادم برود
مردی که در پذیرایی منتظرم نشسته است ،
تو نیستی !
🎀

کجاییم؟؟

 

همه‌یِ ما یک روز فراموش میشویم
چه در خاطر کسی که رهایمان کرده
چه بعد از مرگمان توسط عزیزانمان ..
ولی شروع این فراموشی از سمت خودمان بود
قبل از اینکه تنمان به خاک سپرده شود
و خاطرات و یادمان به زمان ..
خودمان فراموش کردیم که هستیم ..
خودمان را میانِ نبودن هایِ کسانی که رفتند
میانِ توقعاتِ دیگران فراموش کردیم ..

ما ساعت‌ها
روز‌ها
ماه‌ها
سال‌ها
خودمان را در حسرتِ رفتن‌هایِ دیگران
و نداشتنشان دفن کردیم ..
غرق شدیم بین خاطراتمان
جا ماندیم در گذشته ..
فراموش کردیم زمان سپری میشود
که عمرمان میگذرد ..
که مانده‌ایم در حسرتِ نداشته‌ها و رفته‌ها و گذشته‌ها ..

ما پیش از اینکه دیگران فراموشمان کنند
خود را به دست فراموشی سپردیم ..
پیر شدیم در جوانی
خسته شدیم از بودن ..
ماندیم پایِ نبودن‌ها .. نشدن‌ها و رفتن‌ها ..
ماندیم زیر بار له کننده‌ی حسرت‌ها ..

هرچقدر دیگران به ما جفا کردند و بی‌وفا بودند
ما به خودمان هم ظلم کردیم
کاش به جایِ اشک ریختن برایِ رفتن‌ها
کمی به حالِ خودمان گریه می‌کردیم .. که حتی در خاطر خود هم عزیز نیستیم ..

کاش کمی به فکر خودمان بودیم
که هدر می‌شود روزهای جوانیمان در پسِ روزهای حسرت خوردن برایِ کسانی که فراموشمان کردن ..
چقدر بی‌وفا بودیم نسبت به خودمان ..

بیاییم فکری به حال خودمان کنیم ..

 

چشم اسفندیار یا پاشنه آشیل

 

داستان ضرب المثل پاشنه آشیل و چشم اسفندیار

در افسانه های یونانی این گونه آمده که پیشگویی شد، آشیل در جنگی با برخورد تیر کشته خواهد شد. بنابراین مادرش تتیس آشیل را به رود ستوکس برد که گفته می‌شد اگر کسی در آن شسته شود دارای نیروی آسیب ناپذیری خواهد شد. تتیس فرزندش را در آن رود شست. ولی چون او فرزندش را از پا گرفته بود تا بدنش را بشوید، پاهای وی آسیب‌پذیر ماند. او در جنگ‌های بسیاری جنگید و زنده ماند.
تنها جایی از بدن او که آب به آن نرسید پاشنه او بود که تنها ناتوانیگاه (نقطه ضعف‌) او به شمار می آمد این رویین تن از همین جا آسیب دید و پس از برخورد تیر با پاشنه، جان خود را از دست داد.
*****
چشم اسفندیار یا پاشنه آشیل؟
در افسانه ها و اسطوره های ایرانی و یونانی دو داستان شگفت انگیز وجود دارد که بیانگر هستی شگفت انسان است. این داستان ها هر چند درباره دو شخص به نام اسفندیار و آشیل است ولی این دو نمادی از انسان و وضعیت اوست.
اسفندیار در داستان های ایرانی شخصیت دوگانه ای یافته و میان زشت و زیبا و بد و خوب می گردد. گاه همانند پیامبری به بازسازی فرهنگ دینی زمانه خود می پردازد و می کوشد تا "به دین" را دوباره به جامعه باز گرداند و آثار شرک و دوگانه پرستی را بزداید و گاه به حکم هوس حکومتی به جنگ سرداری می رود که حافظ دین و آیین و امنیت کشور است و در دام توطئه شاه پدر می افتد.
او به حکم ایزدی در چشمه ای فرو رفته تا رویین تن شود ولی در هنگامه فرو رفتن در این چشمه چشم هایش را بست و آب چشم آن را در بر نگرفت و این نقطه ضعف و ناتوانی اسفندیار شد.
در داستان آشیل نیز با پهلوانی رو به رو هستیم که با چنین شیوه ای رویین تن می گردد ولی در داستان وی هنگامه رفتن به درون آب چیزی مانع از آن می شود که پاشنه اش به آب رسد و آن بخش رویین نمی شود و مرکز آسیب او می گردد.
در هر دو داستان ایرانی و یونانی که هم نژاد و رقیب همیشگی یک دیگر بودند این همانندی ها و ناهمانندی ها را می توان یافت. چنان که در میان ایرانیان همواره یگانه پرستی اصالت داشت در میان انیران (انیران=غیرایرانیان) و یونانیان چندگانه پرستی اصالت می یابد.
اگر به داستان چشم اسنفدیار توجه شود به ژرفای فکر و اندیشه ایرانی می توان پی برد که تا چه اندازه از برادران یونانی خویش پیش بوده اند.
می دانیم که انسان از راه چشم بیشترین اطلاعات خویش را به دست می آورد و چشم در زندگی انسان از هر عضوی دیگر مفید تر و تاثیرگذارتر است. از این رو همه عشق و علاقه انسان از راه چشم پدید می آید. چشم است که دل را به دام می اندازد. در اشعار بابا طاهر این گونه می خوانیم :

ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش زپولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

برای همین گفته اند تا پیش از آن که شکم سیر شود باید دیده سیر گردد. این گونه است که دیده به عنوان مهم ترین عضو انسانی عمل می کند و هم نقطه ضعف و ناتوانی بشر است.
در داستان اسفندیار چشم آسیب پذیر، عضو اوست که رویین تن نشده است و از این راه می توان به این موجود رویین تن ضربه و آسیب رساند. امری که بیانگر ضعف و ناتوانی بشر و راه آسیب پذیری اوست.
اما در داستان پاشنه آشیل این نقطه سستی در پا نهاد شده است و انسان از آن راه آسیب پذیر است. امری که خود به سادگی نشان می دهد که چنین انسان های سست اندیشه ای نمی توانسته اند که فلسفه بیافریند و فرزانگی پیشه کنند. کسانی که درک و فهم درستی از نقاط ضعف و سستی بشر ندارند چگونه می تواند در کلیات بیندیشند؟
سخن این است که چرا ما با آن که در ادبیات شیرین فارسی، چشم اسفندیار را داریم از پاشنه آشیل به عنوان نقطه ضعف حکومتی و یا ملتی سخن می گوییم؟ آیا بهتر نیست از چشم اسفندیار سخن بگوییم و به این مثل (ضرب المثل) اشاره داشته باشیم؟

 

داستان زیبای آشیل

 


آشیل قهرمان یونان
توسط: نقی در تاریخ, تاریخ باستان ۱۸ خرداد, ۱۳۹۴ 0 322 نمایش

آشیل (به یونانی: Ἀχιλλεύς, Akhilleus) شکل فرانسوی نام آکیلیسقهرمان اسطوره‌ای یونان در داستان جنگ تروآ است. آشیل پسر پلئوس (پهلوان یونانی و از یاران هراکلس) و یک دریاپری به نام تتیس بود. او قویترین جنگجوی یونانیان در جنگ تروا بود و قهرمان حماسه ایلیاد هومر است. همه پیکر او به جز پاشنه پایش رویین بود و همین بخش تنش هم مرگ او را رقم زد.

آشیل فرزند پلئوس (پهلوان یونانی و رهبر جنگجویان میرمیدوس) و یک حوری به نام تتیس بود. زئوس (پادشاه خدایان اساطیر یونان و پدر اکثر خدایان کوچک نسل جدید) و برادرش پوزئیدون فرمانروای دریاها هر دو قصد داشتند خود با تتیس وصلت کنند، اما با پیشگویی تایتان پرومتئوس مبنی بر اینکه «پسر تتیس از پدر نیرومندتر شود» او را به پلیوس پهلوان که مورد لطفش بود واگذاشتند. قبل از به دنیا آمدن آشیل، مادرش تتیس دیده بود که آشیل یا زندگی طولانی و خسته کننده‌ای خواهد داشت و یا زندگی کوتاه اما درعوض نام او در تمام طول تاریخ به خاطر سپرده می‌شود. تتیس که ترجیح می‌داد پسرش زندگی بیشتری داشته باشد تصمیم گرفت لباسی دخترانه برتن او کند تا به دنبال جنگ نرود. اما روزی فرا رسید که اودیسئوس هوشمند آشیل را فریب داد. اودیسئوس دختران را به صف کرد و هدایای مختلفی را در جلوی آنها قرار داد و آشیل تنها کسی بود که از بین هدایا شمشیر را انتخاب نمود و همین مسئله ثابت کرد او یک مرد است. تتیس آشیل نوزاد را به جهان زیرین برد و او را از پاشنه گرفته، در رود سیاه جهان مردگان یعنی استیکس فروکرد و باعث شد بدنش فناناپذیر شود. تمام تن او جز پاشنه که در دست مادر بود به آن آب آغشته شد و تنها آن نقطه آسیب‌پذیر باقی‌ماند که بعدها به نام پاشنه آشیل به معنی نقطه ضعف یک فرد معروف گشت. همچنین پلئوس آشیل را نزد سانتور کیرون سپرد تا به او آموزش دویدن دهد، و وی بادپا شد.

آشیل در جنگ تروا

آشیل که قصد رفتن به جنگ تروا را نداشت یکبار دیگر فریب چرب زبانیهای اودیسئوس را خورده و با میل خود به این جنگ رفت. او همانند پدر خود رهبری جنگجویان میرمیدوس را به عهده داشت و همچنین پاتروکلوس پسر عموی (در برخی تفسیرها دوست نزدیک) او را همراهی می‌نمود. در جنگ تروا او خود را به مانند یک جنگجوی شکست ناپذیر نشان داد و به تنهایی توانست بیست و سه شهر را فتح کند که شامل شهر لیرنسوس هم بود که در آنجا بریسئیس را ربود و به عنوان غنیمت جنگ برای خود نگاه داشت. روایت منظومه ایلیاد در میانه جنگ تروآ و از نزاع آشیل و آگاممنون (سرکرده یونانیان، پادشان مسینی) آغاز می‌شود. آشیل آگاممنون را مجبور کرد دست از معشوقه‌اش خروسئیسبکشد، آگاممنون نیز وی را مجبور نمود دست از معشوقه‌اش بریسئیس بکشد. درنتیجه آشیل قهر کرد و از جنگ کناره‌گیری کرد. با رفتن آشیل جنگ یونانیان خوب پیش نمی‌رفت و بسیاری از رهبران یونانی غنیمت‌هایی را تقدیم این جنگجوی بزرگ می‌کردند، اما آشیل باز هم قبول نمی‌کرد.

در اینجا بود که هکتور فرمانده سپاه تروا پسر عموی آشیل، پاتروکلوس را می‌کشد و به دلیل شباهت زیادی که بین آشیل و پاتروکل بود، هکتور گمان کرد با آشیل مبارزه کرده و او را کشته‌است. همین مساله آشیل را به انتقام جویی برمی‌خیزد و هکتور را کشته، و سپاه تروا را شکست می‌دهد. آشیل به جسد هکتور بی‌احترامی کرد و او را به ارابهٔ خود بست و جلوی دیوارهای تروا کشاند، و همچنین از پس دادن جنازه هکتور به پدرش امتناع ورزدید و به آنها اجازه برگذاری مراسم تشییع جنازه را نداد. پریام پادشاه تروا و پدر هکتور شب هنگام به طور مخفیانه نزد آشیل آمده و جنازه پسر خود را از او طلب می‌کند. آشیل بالاخره قبول کرده و به او اجازه بردن جنازه پسرش را می‌دهد و این یکی از تکان دهنده ترین صحنه‌ها در ایلیاد بشمار می‌رود. بنابر کتاب آشیلید از استاتیوس، قبل از پایان جنگ، پاریس فرزند کوچکتر پریام، شاه تروآ، آشیل را به تیری زهرآلود هدف قرار داد. آپولون، خدای خورشید، تیر را به پاشنه آسیب‌پذیر آشیل هدایت کرد و به زندگی کوتاه این پهلوان مشهور پایان داد. پس از این منوال تروا در دام کشمکش خدایان گیر افتاد و نابود شد.

پس از مرگ آشیل، تصمیم می‌گیرند به عنوان پاداش سلاح‌ها و زره او که به سفارش مادرش توسط هفائستوس ساخته شده بود را به شجاعترین جنگجوی یونانی بدهند. آیاس یکی دیگر از نیرومندترین جنگجویان یونانیان و اودیسئوس بر سر این پاداش با یکدیگر به رقابت پرداختند. هر دو قهرمان درباره شایستگی‌های خود برای بدست آوردن سلاح‌های آشیل سخنرانی می‌کردند اما اودیسئوس برتری فراوانی در این زمینه بر آیاس داشت و جایزه به او داده شد. آیاس توسط آتنا به طور موقت دیوانه گشت و گوسفندان و نگهبانان یونانی را کشت. پس از مدتی آتنا او را به حالت عادی برگردا

ند، زمانی که به خود آمد از شرمساری خود را با شمشیر هکتور کشت. اودیسئوس نیز در انتها سلاح‌های آشیل را به پسرش نءوپتولموس داد.

دوازده ایزد المپ نشینان


دوازده ایزد المپ‌نشین
اشکال‌های صفحه
اشتراک در:   
دوازده ایزد المپ‌نشین یا المپ نشینان (به انگلیسی: Twelve Olympians) در اساطیر یونان، ۱۲ تن بودند که پس از سرنگونی تیتان‌ها در قله المپ، مرتفع‌ترین قلهٔ یونان به حکومت پرداختند. هر چند ایزدان به نقاط دور سفر می‌کردند، همیشه به وطن خود واقع در فراسوی ابرهای المپ بر می‌گشتند. از این رو، آن‌ها را ایزدان المپ یا المپی می‌خوانند. هر ایزدی خانه‌گاه ویژهٔ خود را دارد، اگرچه معمولاً همه در کاخ زئوس، پادشاه ایزدان گرد می‌آیند. آن‌ها در آنجا ضیافت خوراک بهشتی و شراب لذیذ خدایان یونان یعنی نکتار و امبروزیا که به آنان زندگی جاودانه می‌داد می‌نوشیدند که هبه، ایزدبانوی زیبای جوانی در آن خدمت می‌کند و آپولون با چنگ خود پذیرای مهمانان است. این جشن جاودانان برای مباحثه پیرامون امور آسمانی و زمینی است.

کوه المپ محل نبرد تایتان‌ها با المپ‌نشینان بود و بعدها هم به عنوان محل زندگی خدایان از آن نام برده شد. تمام المپ‌نشینان به نوعی با یکدیگر خویشاوندی داشتند و بنا به شرایط زمانه هر از گاهی یک یا چند تن از آنها بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفت. برای مثال اگر در زندگی واقعی، همسر حاکم یا شخص قدرتمند منطقه از شخصیت قوی یا خانواده مهم‌تری بود، خدایان زن و به خصوص هرا که ایزدبانوی مادر بود مورد توجه قرار می‌گرفت؛ اگر جنگی در میان بود، معبد خدای جنگ بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفت. از این قله مرتفع زئوس پادشاه خدایان فرامین خود را به سایر خدایان صادر می‌کند و ایزدان هر کدام خانه‌ای مخصوص خود دارند.

فهرست المپ‌نشینان ویرایش

خدایان المپ‌نشین از این قرار هستند:

زئوس[۱] (پادشاه خدایان) پدر همه خدایان و شاهی است که بر همه مردمان فرمانروایی دارد. بر تختی نشسته است و تیری از آذرخش به دست دارد و همواره عقابی در کنار اوست. معادل رومی وی ژوپیتر است.
هرا[۲] (ملکهٔ خدایان) شهبانوی زئوس است و عصای سلطنت به دست دارد و مرغ محبوب وی طاووس است که اغلب با اوست. معادل رومی وی یونو است.
پوزئیدون[۳] (خدای دریاها) یکی از برادران زئوس و فرمانروای دریاهاست. بر گردونه‌ای که اسبان دریایی آن‌را می‌کشند سوار است و نیزه‌ای سه شاخه همانند دشنه در دست دارد. او می‌تواند در دریاها طوفان برانگیزد، یا نیزه خویش را بر امواج زند وآن‌ها را رام سازد. نام وی در اساطیر رومی نپتون است.
دمتر[۴] (ایزدبانوی کشاورزی) یکی از خواهران زئوس است. معادل رومی وی سرس است.
هستیا[۵] (ایزدبانوی تندرستی) خواهر زئوس و مسن ترین المپ‌نشین است. رومیان او را وستا می‌نامیدند.
آرس[۶] (خدای جنگ) وی خداوند سهمناک جنگ است و فقط وقتی شادمان می‌شود که جنگی پای گیرد. نام رومی وی مارس است.
آتنا[۷] (ایزدبانوی عقل و خرد) آتنا به طرزی شگفت‌انگیز زاده شده است. می‌گویند روزی زئوس سردردی سخت گرفت. درد دم به دم سخت‌تر می‌شد تا آنگاه که زئوس دیگر تاب نیاورد و هفائستوس را فراخواند و گفت تا با پتک بر سر وی بکوبد. هفائستوس نیز ناگزیر بود که فرمان خدای خدایان را گردن نهد. پس ضربتی چنان سهمگین بر سر زئوس نواخت که آتنا سلاح پوشیده از آن بیرون جست و درد زئوس پایان یافت. بدین‌گونه آتنا از مغز زئوس زاده شده و از همین روست که او را الهه خرد و فرزانگی می‌نامند. وی در یونان شهر بزرگی یافت وآن‌را به نام خویش آتن نامید. می‌گویند که وی همچون مادری که از فرزند خویش نگاهداری می‌کند، همواره آتن را زیر چشم دارد. در اساطیر روم از وی با نام مینرو یاد شده است.
هفائستوس[۸] (خدای آتش و آهن) وی آهنگر لنگی است که همواره در کارخانه آهنگری خود کار می‌کند. کوره او در دل کوه است و برخی کوه‌ها را که آتش و دود از دهانه آن‌ها به آسمان می‌رود. رومیان وی را وولکان می‌نامیدند.
هرمس[۹] (خدای سفر) پیک خدایان است و بر کفش و کلاه خویش بالهایی دارد و به دستش عصای بالداری است که چون آن‌را میان دو تن که با یکدیگر در زد و خوردند بگذارند بیدرنگ آن‌ها را به هم دوست و مهربان می‌سازد. روزی هرمس دو مار دید که باهم نزاع می‌کردند و عصای خود را میان آن دو افکند. دیری نپایید که مارها گرد آن عصا پیچیدند چنانکه به مهربانی یکدیگر را در آغوش گرفته‌اند و از آن روز به همان حال ماندند. این عصا به عصای هرمس معروف است. رومیان وی را مرکوری می‌نامیدند.
آپولون[۱۰] (خدای روشنایی و موسیقی) وی زیباترین مرد در بین همه خدایان است. به گفته یونانیان، هر بامداد گردونه آفتاب خویش یعنی خورشید را به آسمان می‌کشد و از خاور به باختر می‌راند و روز پرفروغ آفتابی از این گردونه‌کشی پدید می‌آید.
آرتمیس[۱۱] (ایزدبانوی شکار) خواهر همزاد آپولون و الهه شکار و ماه است. نام وی در اساطیر رومی دیانا است.
آفرودیته[۱۲] (ایزدبانوی عشق و زیبایی) از زیباترین الهه هاس

ت. می‌گویند که آفرودیته از کف دریاها زاده شده است. در اساطیر روم از وی با نام ونوس یاد شده است.
طبق روایتی هستیا بعدها جای خود را به دیونیسوس داد. اگرچه هادس و پرسفونه نیز از خدایان مهم هستند و بعضی مواقع جزو المپ نشینان به شمار می‌روند، هادس همواره در زیر زمین جای دارد و هیچ وقت از قلهٔ المپ بازدید نکرده است. هرکول، اسقلبیوس و هبه نیز برخی مواقع جزوه آن‌ها به شمار می‌روند.

یونانیان می‌گویند وقتی بین سه خدای اصلی یعنی زئوس، پوزئیدون و هادس پشک انداختند آسمان‌ها به زئوس، زمین به پوزئیدون و دنیای زیر زمین به هادس رسید. این‌ها هر سه با هم برادرند و پسران کرونوس خدای کشت و زرع و همسرش رئا هستند. کرونوس در دیار هادس است و در غیاب وی، زئوس تواناترین ایزد به شمار می‌رود.

پانویس ویرایش

↑ Zeus
↑ Hera
↑ Poseidon
↑ Demeter
↑ Hestia
↑ Ares
↑ Athena
↑ Hephaestus
↑ Hermes
↑ Apollo
↑ Artemis
↑ Aphrodite
منابع

آخرین ویرایش ۳ ماه پیش توسط Keivan.f انجام شده‌است
مقاله‌های مرتبط
فهرست شخصیت‌های اسطوره‌های یونانی
هستیا
پوزئیدون
ویکی‌پدیا®

محتوا تحت CC BY-SA 3.0 در دسترس است
مگر خلافش ذکر شده باشد.
حریم شخصیرایانه

آرس



آرس
یونانی: Ἀρης
فرانسوی: Arès
جنسیت: مذکر
پدر: زئوس
مادر: هرا
فرزندان: اروس، هارمونیا، هیپولیتا، فوبوس و دیموس
وابستگان: برادرش هفائستوس و خواهرانش هبه، اریس و ایلی‌ثیا
مرگ: نامیرا
موضوع‌های اساطیر یونان باستان
آ ا ب پ ت ج چ خ د ر ز ژ س
ش ف ک گ ل م ن و ه ی

آرس (به یونانی: Ἀρης به معنی کوشش در نبرد) خدای جنگ و پسر زئوس و هرا در اسطوره‌های یونانی است. رومی‌ها خدای جنگ خود یعنی مارس را (که مفهوم آن را از قوم اتروسک گرفته بودند) با آرس یونانی مطابق می‌دانستند. البته مارس نزد رومیان جایگاه برجسته‌تری داشت تا آرس نزد یونانیان. آرس را چندان قابل اعتماد نمی‌دانستند و او را زاده سرزمین دور تراکیه بشمار می‌آوردند.

وی یکی از سه رب‌النوع بزرگ است که حتی کودکان نیز با آن‌ها آشنایی دارند و نام هر سهٔ آن‌ها با نام سیارات منظومهٔ شمسی یکی است: مشتری یا ژوپیتر (زئوس، شاه خدایان)، زهره یا ونوس (آفرودیته، الههٔ زیبای عشق) و بهرام یا مارس (آرس، خدای پهلوان و رشید جنگ).

یونانیان قدیم وی را در مجسمه‌ها و تابلوهایشان، جوانی زیبا، نیرومند، خوش اندام و برهنه که گاه کلاه خودی بر سر و نیزه‌ای به دست دارد، می‌پنداشتند و با این که آرس از ته قلب مهربان بود از وی می‌هراسیدند. با این حال، رومیان وی را به بزرگ‌ترین خدایان، پس از ژوپیتر بدل کردند و برای او جلال و شکوه خاصی قائل شدند.

آیین پرستش بهرام که یونانیان وی را آرس می‌نامیدند، از سرزمین سیت‌ها که قبایل ایرانی نژاد بودند به یونان راه یافته بود. شاید بتوان گفت که وی اصلاً متعلق به اساطیر ایران بوده و در میان اسطوره‌های قدیمی ایرانی، او را مظهر یکی از عناصر طبیعی می‌شناختند. چنانچه ابوریحان بیرونی وی را آرس خواند.[نیازمند منبع]

معشوقه وی، آفرودیت، الههٔ عشق بود که ماجراها و مشکلات فراوانی را به دنبال داشت. زئوس، پدر خدایان، آفرودیت را به هفائستوس قول داده بود، ولی آفرودیت بذر عشق آرس را در دل می‌پروراند.

روزی هفائستوس تصمیم گرفت تا به جزیرهٔ لمنوس برود. آفرودیت موضوع را به اطلاع آرس رساند و وی را در زمان غیبت هفائستوس به قصر خویش دعوت کرد. ولی هلیوس، خدای خورشید (یا خود خورشید) راز آن دو را شنید و به هفائستوس گفت. هفائستوس به قصد کینه و ناراحتی، توری نامرئی در اطراف تخت خویش نصب کرد و آن جا را به قصد لمنوس ترک گفت. شب هنگام آرس به قصر آمد و با معشوقهٔ زیبایش، برهنه به تخت رفت و وی را بوسید و با وی عشق‌بازی کرد. در این هنگام بود که تور نامرئی، آن دو را تنگ در میان خود گرفت. در آن هنگام هفائستوس وارد شد و به آن‌ها که کلک خورده بودند خندید و دیگر خدایان را خبر داد تا به آن جا بیایند و آن ننگ را تماشا کنند. (البته ایزدبانوان المپ نیامدند) زئوس سخت به خشم آمد ولی آرس که همه به صداقت وی گواهی می‌دادند، گفت که پیش از آن، با آفرودیت در معبد عشق، ازدواج نموده و آفرودیت به ابتذال نگرویده‌است. پوزئیدون خدای دریا چون آرس را بسیار دوست می‌داشت، وساطت کرد و هفائستوس آرس را آزاد کرد، مشروط بر این که تمام هدایایی را که به وی داده‌است را پس بدهد. آرس پذیرفت و با آفرودیت به قصر خویش در تراکیا رفت و آفرودیت از وی فرزندانی به نام‌های اروس (خدای عشق) و هارمونیا (الههٔ تناسب) و دو پسر دوقلو به نام‌های فوبوس (ترس) و دیموس (وحشت)، به دنیا آورد.

 

لتو



لتو
یونانی: Λητώ
جنسیت: مؤنث
پدر: کئوس
مادر: فوبه
همسر: زئوس
فرزندان: آپولو و آرتمیس
وابستگان: خواهرش آستریا
موضوع‌های اساطیر یونان باستان
آ ا ب پ ت ج چ خ د ر ز ژ س
ش ف ک گ ل م ن و ه ی

لتو یا لیتو (به انگلیسی: Leto)، در اساطیر یونان دختر تیتان فوبه و کئوس و نام او به معنی پنهان یا درخشان است، که قبلاً برای الههٔ ماه، سلنه آمده است.

هرا به خاطره اینکه همسرش زئوس عاشق لتو شده بود به او حسودی می‌کرد. به هنگام وضع حمل، به دستور هرا هیچ زمینی او را نپذیرفت. سرانجام زئوس جزیره‌ای را به کف دریا زنجیر کرد که دیگر به عنوان خشکی تلقی نشود و او دو طفل خود، آپولو و آرتمیس را به دنیا بیاورد.

لتو در سراسر یونان، اما بیش از همه در لیکیه، جنوب غربی آسیای صغیر پرستش می‌شد. در دلوس و آتن، معبدهایی وجود دارند که به او اختصاص داده شده اند. اگرچه در سرزمین‌های بیشماری او با وابستگی که به فرزندانش، آپولو و آرتمیس داشت پرستیده می‌شد. در مصر معبدی برای لتو وجود دارد با نام Wadjet واقع در بوتو، که هرودوت آن را بدین گونه توصیف می‌کند، آن به جزیره‌ای شناور متصل است.

در اساطیر روم معادل نام لتو، لاتونا لاتین شدهٔ نام او است.

 

آفرودیته



آفرودیته
یونانی: Ἀφροδίτη
فرانسوی: Aphrodite
عنوان: الهه عشق و زیبایی
جنسیت: مؤنث
پدر: زئوس
مادر: دیونه
همسر: هفائستوس، آرس، آنخیسس
فرزندان: اروس، فوبوس، هارمونیا، دیه‌موس، هرمافرودیته
وابستگان: الهه‌های انتقام، گیگانت‌ها
مرگ: نامیرا
در تروا: با دادن قول هلن به پاریس، موجب آغاز جنگ شد
موضوع‌های اساطیر یونان باستان
آ ا ب پ ت ج چ خ د ر ز ژ س
ش ف ک گ ل م ن و ه ی

آفرودیته یا آفرودیت (به یونانی: Αφροδίτη)، در اسطوره‌های یونان فرزند پادشاه خدایان زئوس و حوری دریایی دیونه، الهه عشق، زیبایی و شور جنسی است. در اساطیر رومی با ونوس قابل قیاس است و کوپیدو پیام رسان عشق بود. او بجز زیبایی‌اش صفت مشخصه‌ای ندارد، اما پیوند او با باروری طبیعت ممکن است با گل‌ها یا ساقه‌های پیچیدهٔ گیاهان نشان داده شود. نمادهای او دلفین، نیلوفر آبی، گل رز، گوش‌ماهی، فاخته، گنجشک، آینه، قو و کمربند هستند.[۱]

تولد ویرایش

بر طبق روایات هزیود، آفرودیته هنگامی به دنیا آمد که اورانوس پدر تمام خدایان توسط پسرش کرونوس اخته گشت. کرونوس اندام تناسلی اورانوس را بریده و به اقیانوس انداخت که سبب ایجاد کف و حباب‌هایی در اقیانوس گشت. در اینجا بود که آفروس (به معنی کف دریا) و دیته (به معنی خارج شده) به وجود آمد[۲] و آب دریا او را در حالی که سوار بر گوش‌ماهی بود، به ساحل جزیره قبرس و یا به کیترا برد. از قطره‌های خون اورانوس نیز الهه‌های انتقام پدیدار شدند. اما بر طبق ایلیاد، اثر حماسی شاعر نابینای یونانی هومر، آفرودیته دختر زئوس و حوری دریایی دیونه به حساب می‌آید. او بسیار زیبا و اعتقاد شدیدی به عشق داشت.[۳]

ظاهر آفرودیته ویرایش

آفرودیته یک زن جوان جذاب بود که لباس‌های ظریف به تن می‌کرد و علاقه زیادی به انداختن جواهرات داشت. مژه‌هایی فر شده داشت و همیشه لبخندی در چهره دوست داشتنی او دیده می‌شد و عاشق لبخند زدن بود. چشمانش همانند آسمان تابستان آبی، پوستی به سفیدی کف دریایی که از آن به دنیا آمده بود داشت و موهایی به رنگ طلایی همانند اشعه خورشید در هنگام غروب داشت. زمانی که از آب خارج شده و پا به خشکی می‌گذاشت، بعد از هر قدم او زیر جای پاهایش گل‌هایی می‌شکفتند و هنگامی که به جلسات خدایان دعوت می‌شد همه به او عشق ورزیده و او را تحسین می‌کردند.[۴]

همسران و فرزندان ویرایش

آفرودیته همسر هفائستوس بود اما با بسیاری از خدایان و افراد زمینی رابطه داشت و از هر کدام فرزندانی آورد. بعد از تولدش به علت زیبایی، زئوس می‌ترسید که خدایان بر سر ازدواج با آفرودیته با هم به نزاع بپردازند به همین خاطر او را به همسری هفائستوس، ایزد آتش و آهنگری درآورد، اما او دلباختهٔ آرس، ایزد جنگ شد. او به سختی باور می‌کرد که تا این حد خوش شانس باشد و از تمام قابلیت‌های خود استفاده می‌کرد تا بیشترین جواهرات را برای او درست کند. او یک کمربند زیبا از طلا با بافت جادویی و ملیله دوز برای او درست کرد. اگرچه هفائستوس، آهنگر و پیشه‌وری زبردست بود، اما شل بود و ظاهری زشت داشت، حال آنکه آرس، زیبا و خوش‌بنیه بود. آفرودیته و معشوقش مخفیانه در قصر هفائستوس دیدار می‌کردند، تا آنکه روزی خورشید آن‌ها را دید و ماجرا را برای ایزد آهنگر تعریف کرد. هفائستوس خشمگین شد و بلافاصله توری حیرت‌انگیز ساخت که به ظرافت تار عنکبوت و به محکمی آهن بود، و چشم غیر مسلح قادر به دیدن آن نبود. وی پیش از آنکه عازم سفر پر سر و صدای خود به جزیرهٔ لمنوس شود، این تور را در اطراف تخت آفرودیته نصب کرد.

آرس از این فرصت استفاده کرد و یک راست نزد آفرودیته شتافت. اما به محض اینکه آن‌ها یکدیگر را در آغوش کشیدند، تور در اطراف آن‌ها فرود آمد، و چنان آن‌ها را در خود گرفت که قادر به حرکت نبودند. خورشید یکبار دیگر به هفائستوس اطلاع داد، و او شتابان به خانه بازگشت و خشم خود را خالی کرد؛ او در حالی که در آستانه در ایستاده بود، فریاد زد و از همهٔ خدایان خواست که بیایند و این زوج بی‌شرم را تماشا کنند. پوزئیدون، آپولون و هرمس همگی وارد شدند و پیشنهادی مبنی بر اینکه آرس باید جریمه‌ای را که زناکاران به شوهران می‌پردازند به هفائستوس بپردازد. پوزئیدون هفائستوس را ترغیب کرد که آن‌ها را آزاد کند و سرانجام هنگامی که پوزئیدون آنچه را که آرس قبول کرده بود بپردازد تضمین کرد، هفائستوس قبول کرد و زنجیرها را گشود. این جفت بداقبال در بدنامی گریختند، آرس به تراس رفت و آفرودیته آشفته، به پافوس، پناهگاه خود در قبرس رفت و در آنجا سه خواهر که الهه بودند او را حمام کردند، بر تنش روغن مالیدند و لباسی زیبا بر او پوشانیدند، به طوری که بار دیگر چنان دلربا شد که چشم‌ها را خیره می‌کرد.[۵]

آفرودیته معشوقه‌های بسیاری در میان ایزدان و افراد

زمینی داشت، از جمله معروف‌ترین معشوقه زمینی او شاید آدونیس باشد. او همچنین با آرس خدای جنگ به صورت پنهانی رابطه عاشقانه داشت. برخی از فرزندان او عبارتند از اروس، انتروس، هایمنایس و آینیاس با معشوق تروایی خود آنخیسس. او توسط خاریتس همراهی می‌شد.

آفرودیته در تروا ویرایش

در افسانه‌ها آمده روزی جشنی به مناسبت ازدواج پلئوس و ثتیس (والدین احتمالی آشیل) برپا شد و همهٔ ایزدان و ایزدبانوان به جز اریس الهه نفاق در آن دعوت شدند. اریس حسادت ورزید و با سیبی طلایی وارد مجلس شد. سیبی که بر روی آن نوشته شده بود " برای زیباترین". برای به دست آوردن آن سیب بین آفرودیته، هرا و آتنا که هر سه ادعای زیبا بودن می‌کردند نفاق افتاد و از زئوس خواستند بین آن‌ها داوری کند. اما زئوس امتناع ورزید و از پاریس شاهزادهٔ تروا درخواست کرد قضاوت را بر عهده گیرد. اما پاریس نتوانست تصمیم بگیرد زیرا هر سه بسیار زیبا بودند. پس این سه الهه به او وعده‌هایی دادند. هرا به او قول حکومت بر آسیا و اروپا را داد، آتنا قول حکومت بر تروا و آفرودیته وعدهٔ تصاحب زیباترین زن جهان یعنی هلن که همسر منلائوس، پادشاه اسپارت بود. پاریس که شیفته هلن شده بود او را می‌دزدد و به همین دلیل جنگی در می‌افتد. آتنا در جنگ تروا از طرافداران یونانیان بود و چون خدایان در جنگ درگیر می‌شوند، آفرودیته به یاری سربازی می‌شتابد و در نجات او می‌کوشد، اما آتنا ضربتی بر سینه او وارد می‌کند و بر زمینش می زند.

آرتمیس



آرتمیس
یونانی: Αρτεμις
جنسیت: مؤنث
پدر: زئوس
مادر: لتو
وابستگان: خواهر دوقلوی آپولون
در تروا: جلوگیری از یونانیان برای سفر دریایی به تروا
موضوع‌های اساطیر یونان باستان

آرتمیس (به یونانی: Αρτεμις) در اساطیر یونان ایزدبانوی شکار، حیات وحش، بکارت، ماه و حاصلخیزی، دختر لتو و زئوس، و خواهر دوقلوی آپولون بود. آرتمیس یکی از الهه‌های باکره و مظهر پاکدامنی المپ به شمار می‌رفت. او قابل قیاس با دیانا در اساطیر روم باستان است. آرتمیس با هلال ماهی در بالای پیشانیش به تصویر کشیده می‌شد و بعضی اوقات او را با الهه ماه سلنه اشتباه می‌گرفتند. بر اساس روایات یافت شده توسط پوسانیاس، در آیسخولوس، آرتمیس فرزند دمتر بود و نه لتو، درحالی که با توجه به داستان‌های مصری او دختر دیونیسوس و ایزیس به شمار می‌رود و لتو تنها پرستار او بود.[۱] گوزن و زربین برای او مقدس بودند.

تولد ویرایش

بر طبق افسانه‌ها، آرتمیس یک روز زودتر از برادرش آپولون به دنیا آمده است. مادرش او را در جزیرهٔ اورتیگیا به دنیا آورد، سپس بلافاصله بعد از تولدش، او به مادرش برای عبور از تنگهٔ دلوس کمک کرد، جایی که او برادر دوقلویش آپولون را به دنیا آورد. این داستان شروعی برای نقش او به عنوان نگهبان کودکان و حامی زنان هنگام زایمان شد. آرتمیس همانند برادر دوقلوی خود آپولون که محافظ پسر بچه‌ها به شمار می‌رفت، مسئولیت محافظت از دختران کوچک تا سنین ازدواج آن‌ها را به عهده داشت و همچنین دارای موهبت شفابخشی بود. اما هردوی آن‌ها نیز موجبات مرگ ناگهانی و بیماری بودند، آرتمیس زنان و دختران و آپولون مردها و پسران را هدف قرار می‌داد. اما بر طبق روایات، پیکان‌های آرتمیس هنگام زایمان مرگی سریع را به ارمغان می‌آورد. او مظهر پاکدامنی بود و در سال‌های اولیه زندگی خود (احتمالاً سه سالگی) از پدرش، زئوس بزرگ درخواست کرد تا بکارت ابدی را به او اعطا کند. همچنین تمامی همراهان او باکره به حساب می‌آمدند. آرتمیس بسیار از عفت و طهارت خود محافظت می‌کرد، و مجازات‌های سنگینی برای هر مردی که اقدام به هر نوع بی‌احترامی نسبت به او می‌کرد در نظر می‌گرفت.[۲]

سرگرمی و کار اصلی آرتمیس، پرسه زدن به همراه حوریهای خود در جنگل‌های کوهستانی و زمین‌های کشت نشده برای شکار شیر، پلنگ و گوزن بود. او به تیر و کمانی از جنس نقره که به وسیلهٔ هفائستوس و سیکلوپها ساخته شده، مجهز بود. حس استقلال طلبی و روحیه طبیعی او توسط همه الهه‌ها مورد قدردانی قرار نمی‌گرفت. آفرودیته الههٔ عشق و زیبایی هیچ کنترلی بر روی او نداشت به این دلیل که او هیچ علاقه‌ای به عشق نمی‌ورزید، و هرا ملکه خدایان نیز هنگامی که آرتمیس در جنگ تروآ طرف تروجان‌ها را گرفت، مجبور شد با او به مقابله بپردازد.[۳]