یاران

 


در این عمری که میداﻧﻲ
فقط چندی تو مهماﻧﻲ!
به جان و دل
تو عاشق باش
رفیقان رامراقب باش
مراقب باش ﺗﻮ ،به آﻧﻲ
دل موری نرنجاﻧﻲ
که در آخر تو میمانـﻲ و
مشتی خاک که از آﻧﻲ

دلا
یاران سه قسمند گر بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانی

به نانی نان بده از در برانش.
محبت کن به یاران زبانی.

ولیکن یار جانی را نگه دار.
به پایش جان بده تا میتوانی

حرف دل عشقم


مجالی نيست تا برای گيسوانت جشنی به پا كنم
كه گيسوانت را يك به يك
شعری باید و ستايشی
ديگران
معشوق را مايملك خويش می پندارند

اما من
تنها می خواهم تماشايت كنم
به خاطر موهايت
قلب من
آستانه گيسوانت را،يك به يك می شناسد.
آنگاه كه راه خود را در گيسوانت گم می كنی
فراموشم مكن
و به خاطر آور كه عاشقت هستم

مگذار در اين دنيای تاريك بی تو گم شوم
موهای تو
اين سوگواران سرگردان بافته
راه را نشانم خواهند داد
به شرط آنكه دريغشان مكنی

گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!
روزگارگوش ندارد كه
تو هي شِكوه كني!
زندگي چشم ندارد كه ببيند
اخم دلتنگِ تو را...
فرصتي نيست كه صرف
گله وناله شود!
تابجنبيم تمام است تمام!!
مهرديدي كه به برهم زدن
چشم گذشت....
ياهمين سال جديد!!
بازكم مانده به عيد!!
اين شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نيست كه نيست!!
زندگي گاه به كام است
و بس است؛
زندگي گاه به نام است
و كم است؛
زندگي گاه به دام است
و غم است؛
چه به كام وچه به نام وچه به دام...
زندگي معركه همت ماست...
زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به نان است
و كفايت بكند؛
زندگي گاه به جان است
و جفايت بكند‌؛
زندگي گاه به آن است
و رهايت بكند؛
چه به نان۴
و چه به جان
و چه به آن...
زندگي صحنه بي تابي ماست...
زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به راز است
و ملامت بدهد؛
زندگي گاه به ساز است
و سلامت بدهد؛
زندگي گاه به ناز است
و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگي لحظه بيداري ماست...
زندگي ميگذرد...

سه دگر دیسی قسمت اول


♦️ «سه دگردیسیِ جان را بهرِ شما نام میبرم: چگونه جان شتر می‌شود و شتر شیر و سرانجام، شیر کودک»

[چنین گفت زرتشت /بخش یکم/درباره ی سه دگردیسی ]
_________________________

✍️ بخشِ یکمِ چنین گفت زرتشت با پاره ای با عنوانِ "درباره ی سه دگردیسی" آغاز میگردد که در آن سه مرحله ی نمادینِ تغییر و تحولِ جانِ آدمی در مسیرِ اندیشه ورزی، با استفاده از سه نمادِ شتر، شیر و کودک، شرح داده میشود.
#شتر حیوانِ بردبار و تواناییست اما تواناییِ او تنها در بارکشیدن و حمل کردن میباشد. در واقع تواناییِ شتر از نوعِ انفعالیست و تابعِ عواملِ بیرونیست.

✍️ شتر حیوانیست که او را به سادگی بار میکنند. او "نه گفتن" نمیداند و هرچه را که بر دوشِ او گذارند حمل مینماید:
«جانِ بردبار میپرسد: گران کدام است؟ و اینگونه چون شتر زانو میزند و میخواهد که خوب بارَش کنند»

✍️ منظورِ #نیچه از بار، همان ارزشهای کهن و همگانی، اخلاقیاتِ سنتی، ایدئولوژی های گوناگون و حتی علوم و معارف بشری و تمامیِ آن چیزهایی ست که تا کنون به عنوانِ حقیقت و اصولِ مطلق پذیرفته و یا بر اشخاص تحمیل شده اند.
کسی که مانند شتر جانِ بردباری دارد اینها را به سادگی میپذیرد. و نه تنها میپذیرد، بلکه از اینکه بتواند چنین بارهایی را بر دوش کشد شادمان میگردد. چون بدین ترتیب میخواهد با حملِ بارهای گوناگون و سنگین ترین بارها، تواناییِ خود را به خویشتن و همچنین دیگران اثبات نماید:
«جانِ بردبار میپرسد: گرانترین چیز کدام است ای پهلوانان، تا که بر پُشت گیرمش و از نیروی ِ خویش شادمان شوم
...
جانِ بردبار این گرانترین چیزها را همه بر پشت میگیرد و چون شتری بارکرده که شتابان رو به صحرا می‌نهد، به صحرای خویش میشتابد»


✍️ در واقع جانِ شتر به "جانِ سنگینی" زنجیر شده است و نمیتواند خود را از بندِ این زنجیر رها سازد. در پاره ی دیدار و معما، جانِ سنگینی _ که #زرتشت آن را شیطان و سَرِ دشمنانِ خویش مینامد_ به شکلِ گورزاد و کورموش بر پشت او مینشیند و تلاش میکند که مانعِ بالا رفتنِ او در مسیرِ کوهستان گردد.

ادامه دارد...

 

قسمت دوم


♦️ مرحله ی دومِ این تغيير و تحول هنگامیست که «جان تبدیل به شیر » میشود.

✍️ #شیر نمادِ جنگاوری، رُبایندگی، ستیز، غرور و قدرت میباشد. حیوانی وحشی، رام نشدنی و سلطه جوست. توانایی او از نوعِ انفعالی نیست و به خدمتِ نیروهای بیرونی در نمی آید و معطوف به خود میباشد.

✍️ او میل به سروری دارد:
«اینجاست که جان شیر میشود و میخواهد آزادی فراچنگ آورد و سَروَرِ صحرای خویش باشد. اینجاست که آخرین سرورِ صحرای خویش را میجوید و با او و آخرین خدایِ خویش سرِ ستیز دارد. او میخواهد برای پیروزی بر اژدهای بزرگ با او پنجه در افکند. چیست آن اژدهای بزرگ که جان دیگر نخواهد او را سرور و خدایِ خویش خواند؟
اژدهای بزرگ را "تو_باید" نام است. اما جانِ شیر میگوید: "من میخواهم"»

✍️ همانطور که گفته شد جانِ شیر چون میل به سروری دارد، تابِ این را ندارد که سرورِ دیگری به جز خودش، بر صحرایِ او حکمرانی نماید_ آن هم اژدهایی که نامِ او " تو_ باید " است! _ چون جانِ شیر "تو_ باید" را مانعی بر سر راهِ تحقق آزادیِ خویش و "من میخواهم" میداند.

✍️ در اینجا منظورِ #نیچه یا #زرتشت از اژدهایِ تو_باید، همان نیرویِ ارزشهایِ مسلط بر جامعه ی انسانی ست، یا همان مطلق گرایی و جَزمیتی ست که پاسدارنده ی ارزشهایِ کهن میباشد و مدعی ست که تمامیِ ارزشها نزدِ اوست و بدین ترتیب راه را بر هر نوع ارزش آفرینی میبندد و برایِ "من میخواهم" جایی باقی نمیگذارد.

✍️ "آن زورمندترینِ اژدهایان چنین میگوید: ارزشهای چیزها همه بر من میدرخشد. ارزشی نمانده است که تاکنون آفریده نشده باشد و منم همه ی ارزشهایِ آفریده! به راستی، چه جایِ //من میخواهم// است دیگر!_ اژدها چنین میگوید.

✍️ بنابراین برای مقابله با این اژدها به جانِ قدرتمند و رباینده ی شیر نیاز است. جانی که میخواهد به فراسوی نیک و بد صعود کند و مرزهای ارزشگزارانِ گذشته را درهم شکند.
اما این پایانِ ماجرا نیست و هنوز جانِ شیر چیزی کم دارد. او هرچند میتواند در مقابلِ اژدها سینه سپر کند و او را از پای درآوَرَد اما تواناییِ آفریدنِ ارزشهای نو را ندارد:
«آفریدنِ ارزشهای نو کاریست که شیر نیز نتواند: اما #آزادی_آفریدن برایِ خویش بهرِ آفرینشِ تازه: این آن کاریست که شیر تواند. آزادی آفریدن بهرِ خویش و "نه" ای مقدس گفتن، در برابر وظیفه نیز: برای این به شیر نیاز هست برادران»
«اما برادران، بگویید، چیست آنچه کودک تواند و شیر نتواند؟ چرا شیرِ رباینده هنوز باید کودک گردد؟
کودک بی گناهی ست و فراموشی، آغازی نو، یک بازی، چرخی خودچَرخ، جنبشی نخستین، آری گفتنی مقدس»

ادامه دارد ...

 

قسمت سوم


♦️ آخرین مرحله ی تغییر و تحولِ جان، #کودک شدن است.

✍️ بخشِ آری گویِ فلسفه ی #نیچه با ویژگی های کودکانه ای مانند بازی و سرخوشی نمایان میگردد. کودک زندگی را آری میگوید و همه چیز برای او بازیست و در کارِ خویش پیِ علت غایی و هدف نمیگردد و در لحظه زندگی میکند، اما با این همه در بازیِ خود کوشا و پُرتلاش است. فراموشکار است و کینه توز و بد وجدان نیست.

✍️ کودک، کاری را که به آن علاقمند است از سرِ تکلیف انجام نمیدهد و خود را مکلّف نمیداند بلکه میل و شوقِ درونیِ او محرّکِ اصلی اوست.او "چرخی خودچَرخ" میباشد.
در واقع هنوز اژدهای "تو_باید" در جانِ او نفوذ نکرده است و روانِ او زهرآگین و ناپاک و فریبکار نیست. به همین خاطر
"آری" گفتنِ او مقدّس است.
نزدِ نیچه، «آفریدن» بازیست. و برای آفرینشی مقدس باید زندگی را کودکانه آری گفت:

" برای بازیِ آفریدن به آری گفتنِ مقدس نیاز هست: جان اکنون در پیِ خواستِ خویش است. آن جهان_گم_کرده، جهانِ خویش را فراچنگ می آورد.”

✍️ طبقِ دیدگاهِ نیچه ما جهانِ خود را گم کرده ایم و در جهانی دروغین و جعلی به سر میبریم. جهانِ ما ناپاک شده است و ما حاصلِ آفرینشِ خود نیستیم. برای یافتنِ جهانِ خودمان باید جهان و جانِ شتر را ترک گوییم و با جانِ شیر برای دوباره متولد شدن و دوباره کودکانه نگریستن به هستی، با هرآنچه از آنِ ما نیست بستیزیم.
ما باید دوباره متولد شویم...

♦️پایان

 

تغییر را اغاز کنیم

 

✍️ تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.
آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.

یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد،
همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود،
چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود.

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد
و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود.
حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.
تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید

که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود
چون به موجود دیگری تبدیل شده بود.
شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است!

 

آخیش راحت شدم

 

🔰 تا حالا شده است بعد از خوردنِ مایعاتِ زیاد، یا توی سرما وسطِ جاده در یک اتوبوس بین شهری گیر کرده باشید و مثانه‌تان از فشارِ پر شدن در حال ترکیدن باشد؟ دیده‌اید آدم جانش به لبش می‌رسد؛ تمام ذهن و فکر و آرمان و آرزویش خالی شدن مثانه‌اش است. هیچی برایش مهم نیست. هیچی به چشمش نمی آید. هیچ آرزویی ندارد جز توقف ماشین. تا محتویات مثانه را برون ریزی کنید.
دیده‌اید وقتی دستشویی می‌روید چه احساس راحتی‌ای دست می‌دهد؟ احساس سبُکی. آن‌وقت است که آزاد می‌شوید و دوباره به چیزهای دیگر فکر می‌کنید. از تهِ دل می‌گویید: آخِیش. راحت شدم.

🔰 روان ما هم یک مثانه دارد که در مسیر زندگی مدام پر و خالی می‌شود. آنها که مایعات بیشتری می‌خورند یا در معرض سرما هستند (یعنی زندگی پرتلاطم‌تری دارند) مثانه‌شان زودتر پُر می‌شود. مثانه‌ی روان که پر می‌شود آدم الَکی قاطی می کند، به هم می‌ریزد؛ اخلاقش سگی می‌شود؛ و جالب آنکه خودش هم نمی‌داند چه مرگش است. با این تفاوت که آدم پرشدنِ مثانه‌ی روان را نمی فهمد؛ فقط درد و فشارش را حس می‌کند.
روان نیز نیاز به بیرون‌روی دارد. نیاز به خالی شدن از فاضلاب مشکلات زندگی. تا بتواند دوباره به چیزهای خوب فکر کند. روی چیزهای بهتر سرمایه‌گزاری کند. روان هم نیاز به رهایی از فشار دارد. وگرنه می‌ماند؛ گیر می‌کند. رشد نمی‌کند. نمی‌تواند قدم از قدم بردارد. تمام فکر و ذکرش درگیر چیزهای حقیر می‌شود.
گاهی به روان‌تان استراحت دهید. استراحت از روزمرگی؛ از دویدن‌های بی‌هدف؛ از تنش‌های بیهوده؛ از کل کل کردن با خود و دیگران؛ از گیر دادن به چیزهایی که ارزشش را ندارد؛ استراحت از حرص و طمع، استراحت از کینه. استراحت از نقاب ها و پرستیژهای مزخرفی که سینه‌ی آدم را تنگ می‌کند. استراحت از احساس قبض و گرفتگی. یا لااقل استراحت از چیزهایی که درون خود می‌ریزید و کسی نمی‌فهمد. خصوصا در فرهنگ ما که از همان بچگی یاد می‌گیریم که آدمِ خوب یعنی کسی که هیجاناتش را سرکوب کند و نشان ندهد.

🔰 برون‌ریزی روان یعنی داشتنِ رفیقی که با او همان‌طور حرف بزنید که با خودتان حرف می‌زنید. اگر نداریدَش بهترین رفیقی که می توانید فاضلاب روان را روی آن خالی کنید یک قلم و کاغذ است. بنویسید. هرچه دلِ تنگتان می‌خواهد. آزاد و رها. بعدش هم بیندازیدش سطل اشغال. حتی اسیرِ آن نوشتن هم نشوید: اینکه چه می‌نویسید و چگونه می‌نویسید و برای چه می‌نویسید. فقط و فقط بنوسید. حتی اگر حال نوشتن نداری شروع کن به حرف زدن و صدایتان را ضبط کردن. بدون هیچ قیدی حرف هایت را بزن. بی هیچ آداب و ترتیبی. در مورد همه چی. بی هیچ هراس و قید و بندی. بعد بارها گوشش بده. بعد حذفش کن و فراموشش کن. فقط باید برسی به آنجا که فریاد بکشی: «چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من».

🔰 برون‌ریزی یعنی ورزش؛ یعنی گاهی کوه و درِ و دشت رفتن. یعنی بالا و پایین پریدن. یعنی با بچه‌ها فوتبال زدن و عروسک بازی کردن. یعنی فریاد کشیدن؛ بلند خندیدن؛ بلند گریه کردن. اصلا یعنی لحظاتی را مثل دیوانه‌ها زیستن. یعنی آن لباس قشنگتان را توی خانه پوشیدن و خودتان را تحویل گرفتن. یعنی توی خلوتِ خودتان همراه با یک آهنگ دلخواه یک لیوان چای با بیسکوییت در خلوت خوردن و بعدش شروع کنی برای خودت رقصیدن. یعنی لحظاتی بی‌خیال همه چیز شدن. یعنی تمام وجودتان با حضور قلب دایم یک ذکر را بگوید: چیز لقِ دنیا. برون ریزی یعنی چیزی که بعدش از تهِ دلتان بگویید: آخیش_راحت_شدم.

🔰 بیرون نریختن هیجان‌های اصلی در مسیری بالغانه و والایش‌یافته، و سرکوبِ مداوم آنها در خانواده و یا در جامعه، کم کم به تجمعِ درونیِ خشم منجر خواهد شد که روزی در جایی همانند یک دُمل چرکین سر باز خواهد کرد.

🔰 فقط یک چیز را یادتان باشد؛ ‌یعنی یک چیز را رعایت کنید؛ فاضلاب روان‌تان را روی کسی خالی نکنید. قرار نیست با آخِیش گفتن شما، زخمی بر دلِ کسی بنشیند. یعنی نباید به خودت و دیگری آسیب جدی بزنی. نمی‌ارزد.