ساده


سعی کرده ام همه را دوست بدارم
همه دوست داشتنی اند، هرچند خود نمی دانند
سعی کرده ام به همه بگویم تو
چون احساس شیرین نزدیک بودن می دهد

سعی کرده ام به چشمها خیره نشوم
چشم هر کسی رازی دارد که پنهان کرده است
سعی کرده ام لبخندی داشته باشم
شاید کسی ببیند و کمی دلش باز شود.

سعی کرده ام به گل های پارک کنار خانه مان سلام کنم
گلها همیشه به دنبال نگاه های عابران سرگردان اند.
سعی کرده ام احساس زنی را که سر چهار راهی گل می فروخت بفهمم
شاید شمارش ثانیه های چراغ قرمز طولانی تر شود.

سعی کرده ام دوست بدارم
چون دوست داشتن ساده است.

ساده باشیم پس ...

 

خدایا

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تا اینجا دانستیم که با توجه به آیات قران کریم٬انسان موجودی است که دارای ۵بعد نفسانی است که به لحاظ مراتب درجه بندی هستند.جمادی ٬نباتی ٬حیوانی ٬فرشته خویی٬انسانی.بعدی که با فرشتگان ما را مشترک می کند همان قوه ی عاقله است.فرشتگان مجرداتی  هستند که عقل محض هستند. و اگر انسان فقط این بعد از نفس خود را پرورش داده و با عقل تنها٬ بخواهد ارتقا بیابد تازه به درجه ی فرشتگان رسیده است و این هنوز نسبت به بعد انسانی ما از درجه ی نازلی برخوردار است.زیرا در شب معراج وقتی در طبقات صعود به آسمان اول و عرش الهی جبرئیل با پیامبر گرامی  ما همراهی می کرد تا جایی رسیدند که جبرئیل امین این  برترین فرشته ی الهی نتوانست با پیامبر همراهی کند و عرض کرد اگر یک قدم جلوتر بیایم همه ی پرهایم می سوزد.در واقع آن دو بزرگوار به لبه ی مرز بین مقام فرشته و انسان رسیده بودند.نفس انسانی ما یک وجه متمایز دارد که  در ۴بعد قبلی وجود ندارد و این نعمت و عطای الهی چیزی نیست جز"  قلب " که انسان به داشتن ان اشرف مخلوقات نامیده شده و این همان ظرف دریافت وحی الهی است که باعث شد پیامبر گرامی را از جبرئیل امین برتر کند.جبرئیل در واقع یک حمل کننده ی آیات است و به هیچ وجه تحمل دریافت آنها را نداشته است.زیرا عقل توان درک و جذب آیات را ندارد.بلکه انسان بایستی  با قلب خویش آیات و نشانه های الهی را جذب کرده و دریافت کند.شاید ایات و احادیثی نیز که ما را به خودشناسی دعوت می کند درواقع ما را به شناخت بعد انسانی مان یعنی قلب و دریافتهای ان دعوت می کند.

باید بگوییم ما کمتر به این بعد از وجودمان توجه کرده ایم و شاید آنقدر که از ابعاد نباتی و جمادی و حیوانی و عقلانی خود استفاده کرده ایم از این بعد خود را محروم ساخته ایم.شاید بگویید ما عشق و محبت را درک می کنیم و می دانیم این دو احساس را از قلب خود ساطع کرده ایم.اما دقت کنید که این دو حس عشق و محبت

باید باتوجه به نیت مان شناسایی شوند چه اینکه ممکن است از جنبه ی حیوانی ما ساطع شده باشند.شما در نمونه های حیوانی زیاد دیده اید که یک حیوان به حیوان هم نوع خود کمک می کند یا دلسوزی دارد یا محبت می کند یا عشق می ورزد.اما ان عشقی که از قلب صادر می شود قدرت غیر قابل مقایسه ای با این نوع احساس ها دارد.استاد شجاعی در تحقیقات خودشان به این نتیجه رسیده اند که خدمت کردن از بعد حیوانی انسان صادر می شود و تازه اگر ما به همنوع خود خدمت می کنیم از این بعد حیوانی خود بهره جسته ایم.

و هنوز از بعد انسانی خود بهره نگرفته ایم.قلب این موجود ناشناخته شاید در درون ما هنوز غریب و دست نخورده باقی مانده واگر کمی زندگی خود را زیر ذره بین حساب و کتاب مرور کنیم شاید نتوانسته ایم از این بعد یعنی بعد انسانی خود بهره ببریم و از دریافتهای ان خود را ارتقاءببخشیم.

بازم می نویسم...

 


 

 

۱-خداوندا بر مقام همه ی کسانی که باعنوان "معلم" مرا به این درجه از فهم رسانده اند بیفزا و درود و سلام خویش را نثار آنان نما.از همین جا برای همه شان توفیق عاقبت بخیری و سعادت مسآلت دارم."معلم گرامی روزت مبارک"

۲-خداوندا غریبم.غریب خود و غریب این دنیا.یاریم کن تا غریب از تو نباشم

 

 

همینطور

 

بهش میگفتن "عباس بندری". اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود. مغازش یه چارراه بالاتر از محل کارم بود. من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری. بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد. مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش: 《 سلام عباس آقا، یه بندری لطف میکنی، خیارشورش کم باشه.》 برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم:《 تو چی میخوری؟》 خندید: 《 هر چی تو میخوری 》 خندیدم: 《 عباس آقا دو تاش کن لطفا》بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم:《 واسه من یه نوشابه سیاه 》برگشتم سمت مژگان 《تو چی؟》 باز خندید《 منم همینطور》. اینبار نوبت عباس آقا بود 《سالاد چی؟ میخورید؟》 گفتم 《 من که نمیخورم عباس آقا 》برگشتم سمت مژگان. دوباره خندید《 منم نمیخورم》ایندفعه عباس آقاهم خندید. بهم یه اشاره ی کوچیک کرد. نزدیکش شدم . سرشو آورد دم گوشمو آروم، جوری که مژگان نفهمه؛ گفت《دوستش داری؟》 گفتم 《خیلی زیاد، چطور مگه؟》 گفت《 الان بهش بگو! مشتری که نیست، منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن، این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه، هرچی بهش بگی، اونم میگه منم همینطور》. حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده.

سر میز موقع گاز زدن ساندویچ، آخر دلش تاب نیاورد. بهم گفت《 منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید! ولی چشم بسته قبول. منم همینطور 》
یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم. شروع کردم به سرفه. عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید از اون پشت داد زد《مبارکه مبارکه. 》
بعد سه تایی خندیدم ...
تمام شهر "هم همینطور

مرضیه

 

به رهی دیدم برگ خزان

پژمرده ز بیداد زمان

كز شاخه جدا شد

 

چو ز گلشن رو كرده نهان

در رهگذرش باد خزان

چون پیك بلا بود

 

ای برگ ستمدیده پاییزی

آخر تو زگلشن ز چه بگریزی

روزی تو هم آغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی

 

ای عاشق شیدا

 دلداده رسوا

 گویمت چرا فسرده ام

در گل نه صفایی

 نی بوی وفایی جز ستم ز وی نبرده ام

خار غمش در دل بنشاندم

 در ره او من جان بفشاندم

تا شد نو گلِ گلشن و زیب چمن

رفت آن گل من از دست  با خار و خسی پیوست

من ماندم و صد خار ستم

 وین پیكر بی جان

ای تازه گلِ گلشن

پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی پژمرده و لرزان

 

نقاب

 

شما را نمی دانم
اما من نقاب های زیادی دارم…
نقاب «زنی خوشبخت»
در جمع فامیل
«زنی با رو بنده»
در مناسبت های مذهبی
«زنی روشنفکر»
در گالری ها
«زنی مرفه»
در بازارچه
«زنی متمدن»
زمانی که در کافه سیگار روشن می کنم
«زنی با رژلب قرمز»
در رویاهای ممنوعه
«زنی با کفش های پاشنه بلند»
شبی که به کنسرت می روم
و
«روسپی»
در تختخواب شب جمعه

فقط زمانی «خودم» هستم که
پشت درهای بسته
«تنها»
یا «داد» می زنم یا «زار»

 

فریدون مشیری

 

به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا ،
زندگی شیرین است ،
زندگی باید کرد .
گرچه دیر است ولی ؛
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم ، در دل
لحظه را در یابم .
من به بازار محبت بروم فردا صبح ،
مهربانی خودم ، عرضه کنم ،
یک بغل عشق از آنجا بخرم .
یاد من باشد فردا حتما ،
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم ،
بگذرم از سر تقصیر رفیق ،
بنشینم دم در ،
چشم بر کوچه بدوزم با شوق ،
تا که شاید برسد همسفری ،
ببرد این دل مارا با خود .
و بدانم دیگر ،
قهر هم چیز بدیست .
یاد من باشد فردا حتما ،
باور این را بکنم ،
که دگر فرصت نیست ،
و بدانم که اگر دیر کنم ،
مهلتی نیست مرا .
و بدانم که شبی خواهم رفت ،
و شبی هست، که نیست ،
پس از آن فردایی......

 

کتابخانه قدیمی

کتابخانه قدیمی: الهی!خواندی تاخیر کردم.فرمودی،تقصیر کردم.عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.اگر گوییم ثنای تو گوییم.اگر جوییم رضای تو جوییم. الهی!گفتی کریمم،امید بدان تمام است.تا کرم تو در میان است،نا امیدی حرام است. خواجه عبدالله انصاری چگونه می گذرانی؟ (از کتاب رساله دلگشا) اعرابیی را گفتند چگونه می گذرانی؟ گفت نه چنان که خداوند تعالی خواهد و نه چنان که شیطان خواهد و نه چنان که خود خواهم. گفتند چگونه؟ گفت از آن که خدای تعالی خواهد عابد باشم و چنان نیستم و شیطان خواهد که کافر باشم و چنان نیستم و خود خواهم که شاد و خوش روزی و دارای ثروت کافی باشم و چنان نیز نیستم. عبیدزاکانی

وقت دلتنگی


گاهی با خودم فکر میکنم کاش میشد بوها رو هم با یه وسیله ای مثه دوربین ثبت کرد، مال خود کرد، مثلا یه کیسه کوچولو داشته باشم و بتونم بوی خوش خاک بارون خورده رو توش نگه دارم ، که هروقت توو برهوت تابستون دلم برای بارون تنگ شد آروم بند ظریفش رو باز کنم و یه نفس عمیق بکشم و تازه بشم، یا توی یه کیسه دیگه بوی عودِ همون خونه خوبه، یا عطری که نیازی به برگردوندن روم ندارم برای شناختن صاحبش، یا عطر چای تازه دمی که...، یا عطر پیچ امین الدوله های حیاط قدیمیمون، عطر آبشار طلاهای خونه عمو کریم و یا خیلی از بوهایی که یه وقتایی جون میدم برای دوباره بوییدنشون ، بوهای دلتنگی های دیوونه وار، کاش میشد همه اینا رو توی کیسه های کوچولو کوچولو پر کرد و توی یه صندوقچه کوچیک چوب آبنوس ته کمد گذاشت و وقتای دلتنگی یه ذره ازشون رو بو کرد و تازه شد...

دوران بچگی


مهم نبود که دستمال هایمان برای همیشه زیر درخت آلبالو گم می شد و کسی خبر نداشت، مهم نبود که گاهی وقت ها هیچکس نبود که بهمان بگوید خونه ی خاله از کدام طرف است و توی تنهایی بغض می کردیم و از خودمان می پرسیدیم از این طرفه یا از اون طرفه ؟
مهم نبود که تمام تابستان از استرس فراموشی جدول ضرب مجبور شده باشیم مدام با خودمان خانه ی هشت و نه را تکرار کنیم و برای کفتر های خانه ی عمه نزهت دانه بپاشیم. مهم نبود که نمی توانستیم مژه هایمان را از چشم هایمان بیرون بیاوریم و مادر بزرگ گوشه ی چادر نمازش را فوت می کرد و می گذاشت روی چشم هایمان تا گریه ها بند بگیرند ...

مهم روزهای شادی بود که دست هایمان را حلقه می کردیم و ایمان داشتیم عمو زنجیر باف، با صداهای ما زنجیرش را از پشت کوه می آورد! روزهایی که ستاره و کارت های صد آفرین لای دفترمان بیشتر می شد و اسممان جزو خوب های روی تخته سیاه بود.
روزهایی که می دانستیم خدای تابستان و گیلاس های باغ خانجون، خدای زمستان و سینه پهلو کردن کنار شربت های دیفن هیدرامین هم هست! روزهایی که بدو بدو از مدرسه می امدیم، مقنعه های سفید کش دارمان را بالا می زدیم و با ولع ماکارونی های قد دراز مامان را نوش جان می کردیم.

آرزوهایمان بر آورده شد. بزرگ شدیم. کلاس سوممان تمام شد، جدول ضرب را فراموش نکردیم! یاد گرفتیم مثل دختر اقای هاشمی منظم باشیم، یادگرفتیم با خودکار بنویسیم و بابت نمره ی هفده نزنیم زیر گریه! یاد گرفتیم دوست های صمیمی ما همیشه برای ما نمی مانند و یک روز می شود که توی موسسه ی زبان، با یکی دیگه دوست شوند. یاد گرفتیم یک روزهایی، باید نان و پنیر و گردویی که توی کیفمان هست را تنهایی بخوریم، و زمانی که تمام هم نیمکتی های دوران دبستانمان پزشک می شوند بابت شاعر شدنمان و کارمندی که توی جیبش به اندازه کافی پول خرد پیدا می شود احساس سر شکستگی نکنیم! یاد گرفتیم مهم این است که ما خودمان باشیم، خودمان را دوست داشته باشیم! جلوتر از دیگران حرکت کنیم ،آنقدر که صدای یأسشان را نشونیم و بدانیم که خدای شاخه های خشک زمستان، هنوز همان خدای گیلاس های تابستان است.